اگر انسانها را دارای دو بخش ظاهر و باطن بدانیم. ظاهر آنان کم و بیش برای همگان قابل شناخت است به چشم همگان می‌آید اما شناخت باطن آنان بسیار دشوار است تاجایی که گاه حتی بر خود افراد نیز پوشیده است و شناخت آن نیاز به روانکاو دارد. روانکاوان بر اساس مشاهده علائمی موفق به کشف ضمیر ناخودآگاه آدمیان می‌شوند.

امیر المومنین (ع) در حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه به نحوی به ضمیر ناخودآگاه علما نفوذ کرده و به تجزیه و تحلیل روان آنان پرداخته است.

کمیل بن زیاد، که ناقل این کلام است، یکی از اصحاب خاص امیر المومنین (ع) است. او اهل یمن بوده و دعای کمیل را از امیر المومنین نقل کرده است. نویسنده کتاب تمام نهج البلاغه روایت طولانی را از او نقل کرده که حدود سیزده صفحه است ولی دو صفحه آن را سید رضی تحت حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه آورده است.

کمیل مى گوید: روزی امام دست مرا گرفت و به سوى قبرستان و صحرای اطراف کوفه برد، آنگاه آه پْر دردى کشید و فرمود: اى کمیل بن زیاد! این قلب ها بسان ظرفهایى هستند، که بهترین آن‌ها، فراگیرترین آنهاست، پس آنچه را مى گویم نزد حافظه خود نگاه دار.

در گزارش کمیل امیر المومنین به چند مطلب کلی اشاره کرده است: اول تقسیم مردم به علما ربانی، طالبان اهل نجات، علمای غیر ربانی و علمای غیر اهل نجات. دوم نگرش عالم ربانی به علم و ثروت. روانکاوی طالبات علم دین، از دسته سوم. چهارم روانکاوی علمای ربانی.

النَّاسُ ثَلَاثَهٌ: مردم سه دسته اند. ۱- فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ، دسته اول عالم ربانی است، حضرت در اینجا عالم بودن که وصف ظاهر و قابل شناخت برای عموم است را به ربانی بودن و منسوب به پروردگار بودن او که حالت روانی و انگیزه پنهانی اوست اضافه کرده اند. بنابراین عالم بودن برای ربانی بودن کفایت نمی‌کند. عالم بودن باید با الهی بودن همراه باشد تا مطلوب دین واقع شود، چنانکه در حکمت‌ها ۱۰۷ هم از امام نقل شده است که: رُبَ‏ عَالِمٍ‏ قَدْ قَتَلَهُ‏ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لَا یَنْفَعُه، چه عالمانی که جهلشان آنان را کشته است و از علم خود بهره‌ای نبرده اند‏. منظور از عالم ربانی عالمی است که انگیزه ای از علم خود جز در خدمت ارباب و پروردگار خود بودن ندارد، قرآن کریم علما را دعوت می کند که ربانی باشند: کُونُوا رَبَّانِیِّینَ‏ بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ وَ بِما کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ. (سوره آل عمران، آیه۷۹): مردمی الهی باشید، آن گونه که کتاب خدا را می آموختید و درس می خواندید! امام روانکاوی این افراد را به بخش چهارم یا آخر این حکمت موکول کرده است.

۲- وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاهٍ، و دسته دوم دانشجو و طلبه راه رستگارى است. او میانه راه است و هنوز او را نمی توان به رب منسوب کرد.

۳- وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ: همج یعنی پشه کور و رعاع یعنی موجود پست. دسته سوم به اصطلاح پشه کوری هستند. گویی امام تعبیری تحقیر آمیز تر از این برای اینگونه افراد نیافته است.

به عبارتی کلی تر امام در این بخش از سخن خود، بین دو تیپ از انسانها مرز بندی می کند. تیپ اول انسانهای ارزشمندی که تابع رب و پروردگار خویش هستند یا حداقل در این مسیر قرار دارند و تیپ دوم اشخاصی که عالم ربانی نیستند و در پی قرار گرفتن در مسیر آن هم نیستند بلکه هر از چندگاه همچون پشه کور سمت و سوی زندگی خود را تغییر می دهند. این تیپ شناسی امام شامل افرادی می شود که عالم یا جاهل هستند. عالمان همج الرعایی می توانند عالم و دانش آموخته حوزه دین باشند و می توانند عالم دین نباشند. در این قسمت امام به روانکاوی عموم همج الرعاها می پردازند ولی در بخش بعدی به همج الرعاهای دینی به صورت اختصاصی می پردازد.

بخش اول: روانکاوی همج الرعا

امام برای همج الرعا یعنی آنان که جاهل هستند و ادعایی در ربانی بودن ندارند، یا جاهل هستند و تصور می کنند ربانی هستند، یا عالم دین هستند ولی ربانی نیستند چهار ویژگی بر شمرده است:

۱- أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ، تابع هر سر و صدا و تبلیغاتی هستند. در حالی که عالم ربانی خودش تصمیم می گیرد که از چه کسی تبعیت کند. او با دانش خود سخنان آنان را می سنجد و اگر عالمانه و مبتنی بر راه درست بود از آن تبعیت می کند.

۲- یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ، با وزش هر بادى حرکت مى کنند. او تحت فشار، قدرت مقاومت ندارند اما عالمان ربانی سمت و سوی زندگی خود را خودشان تعیین می کنند و تحت فشار قدرت، جو و فرهنگ زمانه نیستند.

لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ، علت اینکه تابع جو هستند و قدرت مقاوت در برابر فضای اجتماعی را ندارند اولا جهل آنان است چون از روشنایى دانش نور نگرفته اند تا با آن مسیر خود را روشن کنند و راه درست را تشخیص بدهند. به همین جهت قدرت تشخیص درست از نادرست را ندارند اشخاص، رسانه‌ها، جو، سنت یا مدرنیته برای آنها تعیین تکلیف می‌کند و مشخص کننده درست از نادرست برای آنهاست. قدرتمندان، ثروتمندان و شهرتمندانی چون هنرپیشه ها و خوانندگان درست و نادرست را برای آنان تعیین می‌کنند. در حالی که عالمان یا دانشجویان اهل نجات، درست و نادرست را از طریق دانش به دست میآورند و با نور علم مسیر خود را روشن می‌کنند. چنانکه گفته شده است: الْعِلْمُ‏ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء

وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَى رُکْنٍ وَثِیقٍ، دوم همج الرعا تکیه بر باد و بوق های تبلیغاتی دارند و به پایگاه استوارى تکیه نکرده‌اند. مبنا و اصولی ثابتی برای زیستن ندارند به مقتضای جو و شرایط روز عمل می‌کنند در حالی که عالمان ربانی برای زندگی خویش بر اصول و قواعد رب خویش تکیه کرده و به خدای خود توکل نموده‌اند.

مارتین هایدگر در کتاب وجود و زمان سعی کرده است مفهوم انسان بودن را تشریح کند. او معتقد است که انسان بر خلاف دیگر موجودات ویژگی ثابتی ندارد و گویی به این جهان پرتاب شده است. تنها ویژگی انسان که او را از دیگر موجودات متمایز می‌کند انتخاب گری اوست و همین آزادی در انتخاب است که او را مسئول می‌کند. او در زندگی دو راه بیشتر ندارد یا خود انتخاب کند یا دیگری برای او انتخاب کند و او انتخاب دیگری را بپذیرد. این دو راه زندگی انسان را می تواند اصیل یا غیر اصیل کند.

در زندگی اصیل تعیین کننده سرنوشت خود فرد است. او چون خود را آزاد و مسئول می داند ۱- تحت سلطه اشیاء یا توده نیست. ۲- احساس ارامش دارد چون مسئولیت خود را انجام داده است. ۳- ارتباط با دیگران در او واقعی است و ۴- دیگران را دوست دارد و دیگران را رقیب خود نمی‌داند.

در زندگی غیر اصیل تعیین کننده سرنوشت خود او نیست. ۱- اشیاء و توده جمعیت برای او تصمیم می گیرد ۲- احساس امنیت ندارد و مضطرب است چون مسئول است. ۳- ارتباطش با دیگران غیر واقعی است. ۴- دیگران را محدود کننده آزادی خود می داند لذا با دیگران رقیب است.

تحقیقات اریک فروم روانکاو مشهور اگزیستانسیالیست آمریکایی نیز به همین دو نوع انسان ختم شده است: او در کتاب «انقلاب امید»، می گوید دو راه بیشتر برای زیستن نیست، انسان یا باید موجود غیرفعال و کنش‌پذیر و بی‌خاصیت باشد و واکنش‌های غریزی حیوانی تعیین کننده سمت و سوی زندگی او باشد و دیگران سمت و سوی زندگی او را رقم بزنند و برای او تصمیم بگیرند و یا موجودی آفریننده و منشأ حرکت باشد و زندگی در برابر او واکنش نشان دهد و خودش برای خودش تصمیم بگیرد. انسان اول در برابر بت‌های زمانه به تسلیم در می‌آید و قدرت، نیرو و ایمان خود را رها می‌سازد و نهایتاً به انسان مضطرب و تنها و دلمرده‌ای مبدل می شود. نتیجه راه اول بی خویشتنی و از خود بیگانگی و اضمحلال است و نتیجه دوم تفکر عقلانی به همراه احساس انسانی است راهنمای زندگی او می شود. او به خود متکی است و سرشار از امید است.

اریک فروم در کتاب «داشتن یا بودن» می گوید: دو نوع روش یا دغدغه در زندگی وجود دارد. روشی که به قول بودا حرص مالکیت در آن موج می‌زند و فرد به «داشتن» بیشتر می‌اندیشد تا با امکانات بیشتر زندگی کند و روشی دیگر روشی انسانی است که به «بودن» می اندیشد و در پی بهتر و بیشتر «بودن» است. او که در پی بیشتر داشتن است بر خلاف آنکه به بیشتر بودن توجه دارد، موجود بی‌خاصیت است و در بودن درجا می‌زند و تنها سر در آخور مصرف دارد.

۳- او در کتاب «گریز از آزادی»، انسان را بر سر دو راهی اسارت فردیت و آزادی فردیت می‌بیند و معتقد است یا باید از آزادی گریخت و تسلیم بیرون از خود و موسسات و نهادهای جامعه بود تا هم از مسئولیت تصمیم‌گری نجات یافت و هم احساس ایمنی کاذب کرد (آزادی منفی) یا باید طالب آزادی خویش بود و با تکیه بر عشق و کار عالمانه و خلاق و با خود انگیختگی با جهان و جهانیان مرتبط شد. با حفظ هویت خویش به موجودیت دیگران به دیده احترام نگریست و به پرورش فردیت و شخصیت خود همت گماشت. (آزادی مثبت)

وی در کتاب دیگر خود «بنام زندگی» نیز آورده است که در زندگی دو نوع جهت گیری وجود دارد. جهت گیری پویا و جهت گیری سوداگرایانه. موجود زنده تولید می‌کند و اثری از خود به جا می‌گذارد ولی شخص سوداگر اهل معامله است می‌فروشد تا مال به دست آورد و بیشتر مصرف کند. در جهت گیری سوداگرایانه شخص نه تنها اثر وجودی از خود به جا نمی‌گذارد شخصیت خود را نیز کالایی می‌داند که باید فروخت یا مبادله کرد و پول، قدرت، شهرت و در یک کلام موفقیت کسب کرد.

بهترین دسته بندی روانکاوی آدمی اریک فروم در کتاب «انسان برای خویشتن» اوست. او به این نکته اشاره دارد که منش و فعالیت انسان‌ها به دو بخش قابل تقسیم است: منش غیر‌بارور و منش‌بارور. منش بارور منشی است که فعالیتش معطوف به رشد فضیلت‌های درونی خویش همچون ادب، درستکاری و صداقت است و منش غیر‌بارور فعالیتش معطوف به بیرون از هویت خویش است و ارزش خود را در بیرون از خویش می‌جوید. به نظر او تفاوت انسان با حیوان در همین است که حیوان خود را با محیط زیست سازگار می‌کند ولی انسان محیط زیست را با خواست خود هماهنگ می‌کند. در منش دوم ارزش انسان بر پایه ارزشهای انسانی نیست بلکه بر پایه موفقیت در عرصه رقابت بیرونی است. افرادی که منش غیر‌بارور دارند منش غیر بارور آنان مدل‌های گوناگونی است: ۱- منش استعماری: چنین شخصی آنچه که می‌خواهد را با زور و تزویر و زرنگی از بیرون به دست می‌آورد. ۲- منش گیرنده: چنین شخصی خواسته‌های خود را از دیگران طلب می‌کند و هدیه‌ای از جانب مراجع قدرت می‌داند. ۳- منش مال‌اندوز: چنین شخصی بیرون را قابل اعتماد نمی‌داند و امنیت خود را از طریق مال اندوزی و پس‌انداز تامین می‌کند و خرج کردن را تهدید می‌داند. ۴- منش بازاری: این منش امروزه از بازار خوبی برخوردار است. چنین شخصی بر اساس عرضه و تقاضا در پی آن است که ببیند در بازار زندگی چه چیز تقاضا دارد تا کالا و خدمات خود را متناسب با زوق خریدار عرضه کند. او شخصیت خود را نیز در معرض فروش متقاضیان قرار می‌دهد و به گونه‌ای خود را عرضه می‌کند که مد روز به او بگوید و اینکه جامعه او را چگونه می‌پسندد. احساس احترام و غرور وی، وابسته به این است که تا چه اندازه در فروش خود موفق باشیم.

البته که در این بازار پر رونق انسان با کیفیت، اصیل و بارور خریدار ندارد. چون انسان بارور خود را به قیمت بازار عرضه نمی‌کند و او اصولاً ارزش حقیقی خود را قابل مبادله با پول نمی‌داند چون او فضیلت و احساس مسئولیت انسانی خود را فروشی نمی داند. چنانکه مشاهده شد روانکاوان، انسان‌ها را به دو گروه تقسیم می‌کنند و بین آنان واسطه‌ای در نظر نمی‌گیرند ولی امیر المومنین بین این دو گروه واسطه یا گروه بین بینی را می‌بیند که با واقعیت انسان نزدیک تر است.

بخش دوم: نگرش عالم ربانی به علم و ثروت

یَا کُمَیْلُ: الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ، در قسمت دوم کلام، امام بین علم و مال مقایسه کرده و می‌فرمایند: اى کمیل: علم بهتر از ثروت است. گویی تفاوت دسته اول از انسانها با دسته دوم از آنها در این است که گروه اول اصالت را به علم می دهند و دسته دوم اصالت را به داشته ها و ثروت. گروه اول دنبال علم و تابع علم است چون از رب خود فرمان گرفته است که چنین باشد: لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً (اسراء، ۳۶) گروه دوم به دنبال داشتن و ثروت و لوازم داشتن هستند تا تمایلات خود را به وسیله آن جامع عمل بپوشانند. حضرت در مقایسه بین علم و ثروت با سه دلیل ثابت می کند که اصالت با علم است نه ثروت.

۱- الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ ۲- وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَهُ وَ الْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ ۳- وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِه، چرا که علم، نگهبان تو است، ولى تو باید از مال خویش نگهدارى کنی؛ مال با بخشیدن کم مى شود اما علم با بخشش فزونى می گیرد؛ و مقام و شخصیتى که ساخته شده مال باشد با نابودى مال، نابود مى گردد ولی آنکه با علم ساخته شده است با مرگش علم او در دنیا برای دیگران می ماند و در آخرت او را همراهی می کند. حضرت در توضیح نقش علم و اهمیت آن می فرمایند:

یَا کُمَیْلَ بْنَ زِیَادٍ: مَعْرِفَهُ الْعِلْمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ، اى کمیل بن زیاد! شناخت علم راستین آیینى است که به آن پاداش داده مى شود یا معرفت علمی خود دین و مکتبی است که انسان را به خود متعهد می سازد تا مبتنی بر علم عمل کند

بِهِ یَکْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَهَ فِى حَیَاتِهِ، و انسان در دوران زندگى با علم، خدا را اطاعت مى کند. راه علم راه خداست و انسان با تبعیت از علم اطاعت خدا را کرده است. انسان با علم، به مصالح انسانی خود و دیگران پی می برد و مومن، عمل صالح را به وسیله علم تشخیص می دهد و به آن عمل می کند. جاهل برای انجام عمل به هوا و هوس خویش مراجعه می کند.

وَ جَمِیلَ الْأُحْدُوثَهِ بَعْدَ وَفَاتِهِ، و پس از مرگ، نام نیکو به یادگار می گذارد. کسی که راه درست را انتخاب کرد بعد از مرگش در دنیا نام نیک برجای می گذارد چنانکه در دعای حضرت ابراهیم بود که وَ اجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الآخِرِینَ اما آنکس که دنبال مال و مصرف است از خود چیزی به یادگار نمی گذارد.

وَ الْعِلْمُ حَاکِمٌ وَ الْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ، دانش. فرمانروا؛ و مال، فرمانبر است. علم حاکم است و مال محکوم. هر چیز بر اساس علم بنا می شود و رفاه و مصرف تابع علم است. اگر عالمی نباشد تا کالاهای مصرفی را تولید کند از مال چه کاری ساخته است. کاخ و ماشین و هواپیما و وسائل لوکس دیگر همه ساخته علم است. علم مولد است. حضرت سرنوشت عالم و جاهل در تاریخ را بررسی کرده و می فرمایند:

یَا کُمَیْلُ هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ، وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَهٌ، اى کمیل! ثروت اندوزان، مرده اى به ظاهر زنده اند. در حالی که علما تا دنیا بر قرار است زنده اند، گر چه بدن هایشان در زمین پنهان است ولی علم آنان با نفس آنان متحد است و در دنیای دگر هم از آنان جدا شدنی نیست و جاودانه هستند.

وَ أَمْثَالُهُمْ فِى الْقُلُوبِ مَوْجُودَهٌ هَا. اما یاد و تمثال آنان در دل ها همیشه زنده است. آثار وجودیشان در دنیا باقی است. خزانه داران ثروت نابود می شوند ولی انبیاء، فلاسفه، دانشمندان و حکما تا دنیا هست باقی هستند. کدامیک از اهل مال در زندگی آدمیان چون فردوسی، حافظ، سعدی، مولانا، ارسطو، افلاطون، سقراط، ابراهیم و غیره حضور داشته اند.

بخش سوم: روانکاوی علمای دین

امیر المومنین که خود مصداق تام عالم ربانی است در حالی که اشاره به سینه خود کرده می فرماید: إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً بدان که در اینجا دانش فراوانى انباشته است، علمی را خود من از عالم ربانی دریافت کرده ام که او از رب خویش دریافت کرده است: «علمنیه رسول الله(ص). (تمام نهج البلاغه، کلام ۴۴)

لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَهً،ولی اى کاش کسانى را مى یافتم که مى توانستند آن را بیاموزند؟ عجیب است که امام در عصر خویش مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاهٍ یعنی گروه دوم از دسته بندی اول خود را نایاب اعلام می کند. مگر اینهمه انسان در زمان امام مدعی ولایت و شیفتگی به رهبری خود نبودند؟ امام پاسخ می دهد که بلی طلاب دینی زیادند ولی مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاهٍ نیستند:

بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً، غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ، لقن یعنی زود فهم و باهوش و زرنگند امام می فرماید آرى تیزهوشانى مى‌یابم اما مورد اعتماد نمى باشند. یعنی متعلم هستند ولی علی سبیل نجاه نیستند. مگر آنان چه ویژگی هایی داشتند که برای امام قابل اعتماد نبودند؟ امام می فرماید طالبان علم دین از آن جهتی که ظاهراً طلاب علوم دینی هستند زیادند ولی از آن جهت به چشم همگان نمی آید یعنی از جهت ضمیر ناخودگاه و مبانی روانشناختی به چند دسته هستند:

۱- مُسْتَعْمِلًا آلَهَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا، دین را وسیله دنیا قرار می‌دهند. کسب دنیا راههای مختلف دارد یکی از آنها، از طریق دین است و بعضاً عده ای در این خصوص به تعبیر امیر المومنین از استعداد ویژه ای هم برخوردار هستند و برخی از علما نیز راه کسب ثروت و معیشت، قدرت و حاکمیت و اعتبار و شهرت خویش را از این راه بهتر ممکن می دانند لذا امام می فرماید هستند طالبان علم زرنگ و با هوش که آن را وسیله کسب دنیای خود قرار دهند ولی شیوه پیامبران و ائمه این بوده است که دین را برای خدا خالص می خواسته اند و دین را وسیله کسب دنیا نمی‌دانستند. به خود دعوت نمی کردند. به بیان امیرالمومنین، پیامبر (ص) چون بندگان مى‏نشست، و کفش خود را بدست خود مى‏دوخت، و بر الاغ لخت سوار مى‏شد، و شخصى دیگرى را هم پشت سر خود بر آن حیوان سوار مى‏کرد، وقتى دید پرده در خانه‏اش تصویر دارد به یکى از زنان خود فرمود: این پرده را از نظرم پنهان کن تا آن را نبینم، چون هر وقت چشمم بدان مى‏افتد به یاد دنیا و زیبایی‌های آن مى‏افتم، آرى به قلب و از صمیم دل از دنیا اعراض کرده بود، و یادش را در دل خود کشته و از بین برده بود، تا جایى که دوست مى‏داشت زینت دنیا را حتى به چشم هم نبیند تا هوس لباس فاخر نکند، و دنیا را خانه قرار نبیند، و امیدوار اقامت در آن نشود، از این رو دنیا را به کلى از دل خود بیرون کرد، و یاد آن را از قلب کوچ داد، و از نظر دور بین خود هم پنهان نمود، آرى وقتى شخصى از چیزى بدش می‌آید نظر کردن به آن را هم دوست نمى‏دارد، حتى دوست نمى‏دارد که کسى نزد او اسم آن چیز را ببرد. (المیزان ج۶، ص۴۹۲) او با اینکه رهبر جهان اسلام بود از دنیا رفت در حالتى که خشتى روى خشت نگذاشت. (المیزان ج۶، ص۵۱۲( و از دعوت مردم به خدا طلب اجر و مزد نمی کردند. وَیَا قَوْمِ لا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مَالاً إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلَى اللّهِ (هود۲۹) در روایتی از امام باقر است خطاب به ابا ربی شامی که می فرمایند: ریاست طلب و گرگ نباش و از را نام ما نان نخور. عَنْ أَبِی الرَّبِیعِ الشَّامِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ( ع) قَالَ: قَالَ لِی‏ وَیْحَکَ یَا أَبَا الرَّبِیعِ لَا تَطْلُبَنَّ الرِّئَاسَهَ وَ لَا تَکُنْ ذِئْباً- وَ لَا تَأْکُلْ‏ بِنَا النَّاسَ فَیُفْقِرَکَ اللَّهُ وَ لَا تَقُلْ فِینَا مَا لَا نَقُولُ فِی أَنْفُسِنَا فَإِنَّکَ مَوْقُوفٌ وَ مَسْئُولٌ لَا مَحَالَهَ فَإِنْ کُنْتَ صَادِقاً صَدَّقْنَاکَ وَ إِنْ کُنْتَ کَاذِباً کَذَّبْنَاکَ. (اصول کافی، ج۲، ص۲۹۸)

در روایت دیگری از امام سجاد در تیپ شناسی مردم، حضرت ریاست طلب را به شیر، تاجر را به گرگ و آنان که از طریق دین امرار معاش می کنند و آنچه می گویند خود به آن عمل نمی کنند را به روباه تشبیه کرده است: دَخَلْتُ عَلَى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ (ع)، فَقَالَ یَا زُرَارَهُ: النَّاسُ‏ فِی‏ زَمَانِنَا عَلَى‏ سِتِ‏ طَبَقَاتٍ: ۱- أَسَدٍ وَ۲- ذِئْبٍ وَ ۳- ثَعْلَبٍ وَ ۴- کَلْبٍ وَ ۵- خِنْزِیرٍ وَ ۶- شَاهٍ. فَأَمَّا الْأَسَدُ: فَمُلُوکُ الدُّنْیَا، یُحِبُّ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ أَنْ یَغْلِبَ وَ لَا یُغْلَبَ. وَ أَمَّا الذِّئْبُ: فَتُجَّارُکُمْ، یَذُمُّونَ إِذَا اشْتَرَوْا وَ یَمْدَحُونَ إِذَا بَاعُوا. وَ أَمَّا الثَّعْلَبُ: فَهَؤُلَاءِ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ بِأَدْیَانِهِمْ وَ لَا یَکُونُ فِی قُلُوبِهِمْ مَا یَصِفُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ. وَ أَمَّا الْکَلْبُ: یَهِرُّ عَلَى النَّاسِ بِلِسَانِهِ وَ یُکْرِمُهُ النَّاسُ مِنْ شَرِّ لِسَانِهِ. وَ أَمَّا الْخِنْزِیرُ، فَهَؤُلَاءِ الْمُخَنَّثُونَ وَ أَشْبَاهُهُمْ لَا یُدْعَوْنَ إِلَى فَاحِشَهٍ إِلَّا أَجَابُوا. وَ أَمَّا الشَّاهُ: فَالْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ تُجَزُّ شُعُورُهُمْ وَ یُؤْکَلُ لُحُومُهُمْ وَ یُکْسَرُ عَظْمُهُمْ. فَکَیْفَ تَصْنَعُ الشَّاهُ بَیْنَ أَسَدٍ وَ ذِئْبٍ وَ ثَعْلَبٍ وَ کَلْبٍ وَ خِنْزِیرٍ. (خصال شیخ صدوق، ح۳۹، ص۳۰۰)

۲- وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ، دومین گروه طالب علم ربانی کسانی هستند با این علم که نعمتی الهی است قصد دارند بر گرده بندگان خدا سوار شوند. آنان در ضمیر ناخودآگاه خود طالب شهرت و آقایی بر مردم هستند و علم دین ابزار مناسبی برای آنهاست. هنگامی که می بینند در شهر یا روستای آنها مردم به علما احترام می گذارند و آنان را بر صدر مجالس می نشانند و خود را خادم العلما معرفی می کنند، حس برتری جویی آنان بر انگیخته شده این علم را می آموزند تا بر مردم سروری کنند. این در حالی است که پیامبر اسلام افتخار داشت که بنده خدا باشد و چون بندگان زندگی کند. او رهبر مسلمانان بود و از هر کس بر آقایی سزاوار تر بود. به بیان سید الشهدا رسول خدا به هر کس برمى‏خورد در سلام از او سبقت مى‏جست (المیزان ج۶، ص۴۸۶) و در هیچ مجلسى جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمى‏کرد، و از صدرنشینى نهى مى‏فرمود، و در مجالس هر جا که خالى بود مى‏نشست، و اصحاب را هم دستور مى‏داد که چنان کنند. (المیزان ج۶، ص۴۸۸) نه تنها در بین مردم در خانه خود و بر خانواده خود هم آقایی نمی‌کرد و هنگامی که وارد منزلى میشد در نزدیکترین جا، نسبت به محل ورود مى‏نشست. (المیزان ج۶، ص۵۰۴) هرگز ثناى کسى را نمى‏پذیرفت مگر اینکه به وى احسانى کرده باشد، (المیزان ج۶، ص۴۹۰

۳- وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِیَائِهِ، به بیان امیر المومنین گروه سوم طالبان علم دین کسانی هستند که با برهان هاى الهى که آموزش دیده اند بر اولیا و دوستان خدا فخر می فروشند و بر آنان برتری جویند. در متن اصلی و تقطیع نشده سید رضی، شیخ صدوق در خصال در مورد این گروه آمده است که این افراد، افراد کم اطلاع را به دور خود جمع می کنند تا مردم را از اطراف ولی حق به سمت خود بکشانند: لیتخذه الضعفاء ولیجه دون ولی الحق او منقاداً لحمله الحق. (ح۲۲۰) طبیعی است که سپردن علم دین به این بد گوهران برای دین و دنیای مردم خطرناک است.

بدگهر را علم و فن آموختن

دادن تیغی به دست راه‌زن

تیغ دادن در کف زنگی مست

به که آید علم ناکس را به دست

علم و مال و منصب و جاه و قران

فتنه آمد در کف بدگوهران

آنچ منصب می‌کند با جاهلان

از فضیحت کی کند صد ارسلان

احمقان سرور شدستند و ز بیم

عاقلان سرها کشیده در گلیم

۴- أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَهِ الْحَقِّ، لَا بَصِیرَهَ لَهُ فِى أَحْنَائِهِ، گروه چهارمی هستند که تسلیم حاملان حقند اما ژرف اندیشیِ لازم را در شناخت حقیقت ندارند. مقلد هستند و علم دین را حفظ می کنند و طوطی وار تکرار می کنند و چون افراد کودن عمل می کنند، ابعاد وسیع علوم ربانی را فهم نمی کنند. لذا علم آنان علم تقلیدی است. عالم ربانی طالب طلابی است که علم تحقیقی را بخواهند

علم تقلیدی بود بهر فروخت

چون بیابد مشتری خوش بر فروخت

مشتری علم تحقیقی حقست

دایما بازار او با رونقست

خصوصیت این افراد چنین است: یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِى قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَهٍ، با اولین شبهه اى که پیش آید، شک و تردید در دلشان برافروخته می شود. ینقدح یعنی روشن مى‏شود، گویی شک به مرور اعتقادات آنان را می سوزاند.

أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ، امام در اینجا می فرماید: نه متعلمی که تیز هوش است و دین را برای دنیا می خواهد و یا می خواهد بر دیگری فخر فروشد و نه متعلمی که مقلد است و کورکورانه سخن مرا می پذیرد و طوطی گونه تکرار می کند سزاوار این نیست که من دانش هاى فراوان خود را به او بیاموزم. گروه دیگری طالب علوم دین از من هستند ولی اوضاع بدتری دارند.

۵- أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّهِ، سَلِسَ الْقِیَادِ لِلشَّهْوَهِ، گروه پنجمی از طالب علم دین هستند که سخت لذت طلب و در مقابل شهوت اختیار از کف می نهد. منهوم یعنی گرسنه و شکم‏پرست. قیاد شهوت به معنای این است که جز به زیر شکم فکر و ذکری ندارند. ذهن آنان دائماً بر شکم و زیر شکم متمرکز است یا مباحث جنسی ورد زبان آنان است و وصف عیش را نصف عیش می‌دانند و به سورچرانی معروفند. این در حالی است که نقل شده است که پیامبر اکرم (ص) از خوردنیهاى دنیا اندک و به اطراف دندان خورد، و دهان خود را از آن پر نکرد و به آن التفاتى ننمود، لاغرترین اهل دنیا بود از حیث تهى گاه و گرسنه‏ترین شان بود از جهت شکم، … شکمش از سینه جلوتر نبود، و اندامی متناسب داشت… خزائن دنیا بر او عرضه شد، لیکن او از قبولش آن استنکاف نمود (نهج البلاغه و المیزان، ۴۸۶و۴۹۱) و امین مال و جان و ناموس مردم بود.

۶- أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ، لَیْسَا مِنْ رُعَاهِ الدِّینِ فِى شَیْ‏ءٍ، گروه ششم از طلاب علوم علی (ع) چون مورچگان تنها جمع می کنند ثروت اندوزان یا جمع کنندگان علم هستند. مغرم یعنی حریص و ادخار یعنی انبار کردن. گروهی که به دنبال جمع و انبار علم یا ثروتند و دین را در هیچ یک از امور زندگی خود رعایت نمی‌کنند. تنها اهل علمند نه اهل عمل، ملاحظه و ترمز و کنترل دینی ندارند لذا نمى توانند پاسدار دین باشند، دانش به حق دارند ولی خود حق طلب نیستند نه چون عالم ربانی که در مورد او یعنی پیامبر گفته شده است که دنیا و ناملایمات آن، هرگز پیامبر را به خشم در نمى‏آورد، مگر وقتى که حقى پایمال مى‏شد و در آن هنگام از شدت خشم کسى او را نمى‏شناخت، و از هیچ چیزى پروا نداشت تا آنکه احقاق حق مى‏کرد. (المیزان، ج۶، ۴۸۶-۴۸۷) به این علما دین وقتی کاری هم واگذار می شود کارایی لازم را ندارند: چنانکه امام در خطبه ۱۸ نهج البلاغه می فرماید:

تَرِدُ عَلى اَحَدِهِمُ الْقَضِیَّهُ فى حُکْم مِنَ الاَْحْکامِ فَیَحْکُمُ فیها بِرَأْیِهِ،

نزد یکى از ایشان حکمى از احکام مطرح مى گردد او به رأى خود حکم مى دهد.

ثُمَّ تَرِدُ تِلْکَ الْقَضِیَّهُ بِعَیْنِها عَلى غَیْرِهِ فَیَحْکُمُ فیها بِخِلافِهِ،

سپس عین همان قضیه بر دیگرى ارائه مى شود او حکمى دیگر صادر مى کند.

ثُمَّ یَجْتَمِعُ الْقُضاهُ بِذلِکَ عِنْدَ الاِْمامِ الَّذِى اسْتَقْضاهُمْ فَیُصَوِّبُ آراءَهُمْ جَمیعاً!

آن گاه به نزد امامی که مسند قضا را به آنان سپرده می‌روند و او رای هر دو را تایید می‌کند. این درحالی است که خدا و پیامبر و کتاب آنها یکى است.

وَ اِلهُهُمْ واحِدٌ، وَ نَبِیُّهُمْ واحِدٌ، وَ کِتابُهُمْ واحِدٌ.

اَفَامَرَهُمُ اللّهُ تَعالى بِالاِْخْتِلافِ فَاَطاعُوهُ؟ اَمْ نَهاهُمْ عَنْهُ فَعَصَوْهُ؟

آیا خداوند آنان را به اختلاف فرمان داده و آنان اطاعتش کرده اند؟ یا آنان را از اختلاف نهى فرموده است و آنان نافرمانی می کنند؟

اَمْ اَنْزَلَ اللّهُ سُبْحانَهُ دیناً ناقِصاً فَاسْتَعانَ بِهِمْ عَلى اِتْمامِهِ؟

یا خدای سبحان دین ناقصی نازل نموده و از آنان براى کامل کردنش یارى طلبیده است؟

از امیر المومنین سوال می کنند عوام چگونه به فساد کشیده می شوند؟ حضرت می فرمایند: به فساد حال خواص: « انما هی من فساد احوال الخاصه» ایشان اولین خواص را علما و بعد زهاد و بعد تجار و بعد پاسداران و آنکاه حکام دانسته و سپس می فرماید وقتی علما طماع و به دنبال تجمع مال بودند مردم به چه کسی استدلال کنند؟ «فاذا کان العالم طماعاً و للمال جماعاً فبمن یستدل؟» (غرر، کلام۱۰۶، ص۵۰۴)

أَقْرَبُ شَیْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَهُ، این افراد بیشتر به چهارپایان چرنده شباهت دارند تا عالم دین، به تعبیر قرآن کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً (جمعه۵)

کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ، حضرت در نهایت نتیجه می گیرند که با توجه به اینکه کسی یافت نمی شود تا عالم ربانی علم خود را به او انتقال دهد، دانش با مرگ دارندگان دانش از بین می رود و همراه حامل علم به زیر خاک می رود.

بخش چهارم: روانکاوی علمای ربانی

اللَّهُمَّ بَلَى، لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّهٍ، إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً، آرى ! خداوندا! زمین هیچ گاه از حجت الهى خالى نیست، که براى خدا با برهان روشن قیام کند، یا آشکار و شناخته شده، یا بیمناک و پنهان.

حضرت می خواهند بگویند که نباید نا امید بود. اینگونه هم نیست که در عالم عالم ربانی نباشد و طلاب صادق علم از هدایت محروم بمانند. هادی بودن خدا منتفی نخواهد شد. رحمت خدا و هدایت خدا پایان ناپذیر است.

لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ، تا حجت خدا باطل نشود، و نشانه های خدا از میان نرود. آیات زمینی خدا همراه هستند. مهم این است که توجه داشته باشیم که:

وَ کَمْ ذَا؟ وَ أَیْنَ أُولَئِکَ؟ تعدادشان چقدر؟ و در کجا هستند؟ حضرت در پاسخ می فرمایند:

أُولَئِکَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً، به خدا سوگند ! که تعدادشان اندک است. طبیعی است که تعداد آنان بسیار اندک باشد چون عالم ربانی شدن بسیار دشوار است و کار هر کس نیست. در میان یک امت بزرگ تنها یکی نوح و یکی ابراهیم و یکی موسی و یکی عیسی و یکی محمد و یکی علی و یکی حسین و یکی … می‌شود.

وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً، ولى نزد خدا بزرگ مقدارند. البته که قدر و قیمت این افراد کم، باید بسیار باشد. ابراهیم به تنهایی یک امت است ارزش یک ملت دارد. او تنها شمع روشنی است که هزاران شمع خاموش را روشن می کند. این افراد حالات و رفتار ویژه ای دارند:

۱- حافظ دین: یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ، این تعداد اندک هستند که خدا به وسیله آنان حجت ها و نشان هاى خود را نگاه مى دارد. آنان هستند که در طول تاریخ مانع شده اند که نور خدا خاموش شود.

۲- آموزگار: حَتَّى یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ یَزْرَعُوهَا فِى قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ، مسئولیت آنان این است تا حجت و بینات خدا را به کسانى که همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آن بکارد. این ها عالمان ربانی هستند که متعلم علی سبیل النجات می‌پرورند تا آنان با رشد خویش عالم ربانی دیگری شوند. بنابراین وظیفه عالمان ربانی ابتدا حفظ حقیقت و سپس انتقال حقیقت به نسل های مستعد بعدی است. گویی طالب علمی یقین که نیت پاک برای کسب رستگاری دارد تا مدتی به دنبال علم می رود ولی وقتی به مرز عالم ربانی شدن رسید این علم است که به دنبال آنان می آید و به آنها هجوم می آورد و آنان به عینه حقیقت را می‌یابد:

۳- اهل یقین: هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَهِ الْبَصِیرَهِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ، علم حقیقت بینى بر قلبشان هجوم آورد و روح یقین با آنان همراه شود. چیزی که برای دیگران تنها پس از مرگ حاصل می شود، را در یافته اند، چنانکه قرآن کریم می فرماید: کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ، ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقینِ (تکاثر۵-۷) این وضعیت آنها اثر حالت روانی اخلاص آنهاست چنانکه از رسول خدا نقل شده است که من أخلص للَّه أربعین صباحا ظهرت ینابیع‏ الحکمه من قلبه على لسانه. (نهج الفصاحه۲۸۳۶) و نتیجه خودکنترلی آنهاست که یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا إِن تَتَّقُوا اللَّهَ یَجعَل لَکُم فُرقانًا (انفال۲۹) انسانی که به یقین رسیده باشد به طوری که اگر پرده ها بیفتد بر یقین او چیزی افزوده نشود: لو کشف‏ الغطا ما ازددت‏ یقینا (غرر، ص۵۶۶) بلایا برای او بازیچه ای بیش نیست و آنچه دیگران حاضرند دین خود را برای نجات از آن ارزان بفروشند آنان به استقبالش می روند.

۴- وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، آنچه را مترفین سخت مى شمارند، آسان گرفتند. آنچه از عبادات، تکالیف و وظایف که برای خوشگذاران ها طاقت فرساست برای آنان امر ملایمی است.

۵- وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ و آن چه که نادانان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. مهمترین چیزی که همه از آن فرار می کنند ترس از مرگ است چیزی که امام حسین (ع) خطاب به علمای عصر خود فرمود که چرا ترس از مرگ باعث دین فروشی شما شده است ترسی که برای سید الشهدا به عنوان عالم، عالم ربانی فرض ندارد. امیر المومنین نیز سکوت خود را ناشی از ترس ندانسته و می فرماید به خدا علی با مرگ از پستان مادر مأنوس تر است: وَ اللَّهِ‏ لَابْنُ‏ أَبِی‏ طَالِبٍ‏ آنَسُ‏ بِالْمَوْتِ‏ مِنَ‏ الطِّفْلِ‏ بِثَدْیِ‏ أُمِّهِ‏. (خطبه۵)

۶- وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَهٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى، در دنیا با بدن هایشان زندگى مى کنند، ولی ارواحشان به جهان بالا پیوند خورده است. در دعای شعبانیه علمای ربانی ما خواهان چنین مقامی هستند: إلهی هَبْ لی کَمالَ الْانْقِطاعِ إلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصارَ قُلُوبِنا بِضیاءِ نَظَرِها إِلَیْکَ حَتّی تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إلی مَعْدِنِ الْعَظَمَهِ وَ تَصیرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَهً بعِزِّ قُدْسِکَ‌.

۷- أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِى أَرْضِهِ وَ الدُّعَاهُ إِلَى دِینِهِ، آنان جانشینان خدا در زمین، و دعوت کنندگان مردم به دین خدایند. این افراد همان کسانی هستند که هدف خلقت هستند و خدا به فرشتگان فرمود که قصد خلق آنها را کرده است: وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَهِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَهً (بقره۳۰) سپس حضرت آرزوی دیدار این یاران موافق را می کند:

آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْیَتِهِمْ آه، آه، چه سخت اشتیاق دیدارشان را دارم!