سایت مشاوره وپاسخ گویی به شبهات وسوالات دینی و اعتقادی

۸ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

توهین بی‌شرمانه نوری‌زاد: امام حسین(ع) تقاص پدربزرگش را داد!*پاسخ به شبهات عاشورا

 به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ: محمد نوری‌زاد انقلابی‌نمای سابق و اپوزیسیون امروز، فردی است که با وجود سوابق به‌ظاهر انقلابی در دهه ۶۰ و ۷۰، در سالهای اخیر تغییر رویه داده و توهین‌ها و سخنان شاذ و عجیبی مانند «ادای احترم به شیطان‌پرستان»، همدردی با مجله موهن «شارلی ابدو»، «تبرئه جنایات منافقین»،«حمایت از فرقه ضاله بهائیت»، «قدردانی از خاندان منحوس پهلوی»، «نفی شهادت حضرت زهرا (س)» و امثالهم را بر زبان رانده است.

او که گویا دیگر بر تمام ارزش‌ها و باورهایی که تا چند سال پیش سنگشان را بر سینه میزد، پشت کرده، این‌بار واقعه عظیم عاشورا را مورد هدف قرار داد و به‌زبان فردی دیگر انحرافات عمیق اعتقادی خود و هم‌قطارانش را عیان نمود.

نوری‌زاد با تکرار ادعای افراد ضددین و وهابی‌ها نوشت: “دیشب به دیدن نمایشنامه‌خوانی «روز واقعه» … رفتیم … جالب این که دوستی که در کنارم نشسته بود گفت: در ماجرای کربلا بسیار سخن از تشنگی می‌گویند. اینکه سپاه دشمن آب را به روی سپاه امام حسین بست. این دوست که نمی‌شناختمش ادامه داد: این داستان آب بستن به روی سپاه دشمن یک شگرد جنگی بود که خود پیغمبر نیز در جنگ بدر ازش استفاده کرد و آب را به روی سپاه قریش بست. پس نباید گله کرد از سپاه دشمن. جنگ است دیگر.”

تصویر از کانال تلگرام «محمد نوری‌زاد»

تصویر از کانال تلگرام «محمد نوری‌زاد»

گفتنی است، در سالهای گذشته بسیاری از افراد سکولار و ضددین و وهابی‌ها بدون ارائه هیچ سند و مدرک تاریخی و علمی، تلاش کردند این شبهه را درباره واقعه عاشورا و همچنین جنگ بدر مطرح کنند.

اگر به ساختار این شبهه که بسیار نیز در سایت‌ها و شبکه‌های موبایلی ترویج می‌شود دقت نمایید، متوجه می‌شوید که اصلاً برای پاسخ طرح نشده است، بلکه به دنبال القای سه مطلب است:

اول، آنکه مسلمانان آب را در جنگ بدر به روی کفار بستند؛ و دوم آنکه واقعه‌ کربلا یک عکس‌العمل، انتقام و یا مقابله به مثل بوده است!؛ و سوم آنکه در کربلا یک جنگ معمولی بین دو گروه مخالف هم رخ داده است، نه بین ظالم و مظلوم و ظلمی نیز اتفاق نیافتاده است.

و اما از این فرصت استفاده کرده و در چند بخش به بررسی شبهه مطرح شده می‌پردازیم:

الف- اول باید ثابت شود که مسلمانان در جنگ بدر، آب را به روی کفار بسته‌اند که البته چنین نبوده و در هیچ یک از تواریخ معتبر نیز چنین نیامده است، مضافاً بر این که همگان (مسلمان و غیره) می‌دانند که این روش با آموزه‌های اسلامی و نیز سیره‌ی نبی‌اکرم (ص) منافات دارد و اگر جایز بود، امام حسین پ(ع) که ابتدا بر شط مسلط بود نیز همین تاکتیک را به کار می‌بستند و هم چنین امیرالؤمنین، حضرت علی(ع) در جنگ صفین. نه اینکه دشمن و اسبان‌شان را سیراب کنند. در جنگ صفین نیروهای معاویه شریعه آب را گرفتند و مانع برداشتن آب شدند، امیرالؤمنین(ع) دستور داد شریعه را بگیرند، حمله کردند و راه آب را باز کردند، آنان گفتند: “حالا ما مانع آنها می‌شویم”، امام فرمود: “اگر چنین کنید چه فرقی بین شما و آنان خواهد بود؟” لذا مسلمانان مانع از دسترسی دشمن به آب نشدند.

ب- در جنگ بدر نیز نه کفار در شرایطی بودند که بتوانند راه آب را بر مسلمانان ببندند و نه مسلمانان در چنین شرایطی بودند. لذا هیچ یک چنین ننمودند. دشمن نیز به رغم نیرو و سلاح بسیار، در جنگ با مسلمین معتقد شکست خورد و نه این که به خاطر تشنگی از پای درآمده باشد. در همان ابتدای جنگ سه جنگ‌جوی دلاور از سپاه دشمن که یکی از آنها «عتبه» بود، با حضرت امیرالمؤمنین جنگیدند که هر سه به ضرب شمشیر از پای درآمدند و نه از فرط تشنگی.

ج- چینش دو لشکر در جنگ بدر به گونه‌ای بود که دسترسی به آب برای هر دو مشکل بود. البته موقعیت نیروهای دشمن به مراتب بهتر بود، چرا که هم به لحاظ نفرات و سلاح قوی‌تر بودند و هم در بلندی قرار گرفته بودند. سپاه اسلام نیز هم نیرو و سلاح کمتری داشت و هم در دشت (دامنه) قرار گرفته بود، لذا هرکس که با جنگ کمترین آشنایی داشته باشد، می‌داند که قاعدتاً هر سپاهی که در بلندی قرار گرفته باشد، غالب می‌آید.

خداوند متعال خود در کلام وحی، شرایط و موقعیت استقرار هر دو سپاه را متذکر شده که بیانگر قرار گرفتن سپاه دشمن در بلندی و نیز قرار دادن سواران‌شان در قسمت پایین (حمله گازانبری) و قرار داشتن سپاه اسلام در دشت و بین این دو نیرو است و می‌فرماید: «إِذْ أَنتُم بِالْعُدْوَهِ الدُّنْیا و َهُم بِالْعُدْوَهِ الْقُصْوَى و َالرَّکْبُ أَسْفَلَ مِنکُمْ وَ لَوْ تَوَاعَدتَّمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِی الْمِیعَادِ وَ لَکِن لِّیقْضِی اللّهُ أَمْرًا کَانَ مَفْعُولًا لِّیهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَینَهٍ وَ یحْیى مَنْ حَی عَن بَینَهٍ و َإِنَّ اللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ» (الأنفال، ۴۲) «آنگاه که شما بر دامنه نزدیک‌تر بودید و آنان در دامنه دورتر [بلندی ] و سواران [دشمن] پایین‏تر از شما [موضع گرفته] بودند و اگر با یکدیگر وعده گذارده بودید قطعاً در وعده ‏گاه خود اختلاف مى‏ کردید ولى [چنین شد] تا خداوند کارى را که انجام‏ شدنى بود به انجام رساند [و] تا کسى که [باید] هلاک شود با دلیلى روشن هلاک گردد و کسى که [باید] زنده شود با دلیلى واضح زنده بماند و خداست که در حقیقت ‏شنواى داناست.»

د- آیه یادآوری می‌نماید که شما مسلمانان در قسمت پایین که سمت مدینه است قرار داشتید و این موقعیت شما را تضعیف می‌کرد. اما خدا شما را پیروز کرد و در آیات بعد نیز تصریح دارد که از اسباب پیروزی، زیاد نشان دادن عده‌ی کم شما به آنها و کم نشان دادن عده‌ی بسیار آنها به شما بود که سبب رعب آنها و قوت دل شما گردید و بدیهی است که از مهم‌ترین عوامل پیروزی و شکست، همان «شجاعت و قوت قلب» و یا «رعب و حشت» است.

«زمخشری» می‌نویسد: “خداوند می‌خواهد با ذکر این شرایط بفهماند که دشمن بسیار قوی بوده و اسباب پیروزی آنان فراهم بوده و تعدادشان چند برابر مسلمانان بوده و مسلمانان در شرایط بدی قرار داشتند، بسیار کم و ضعیف بودند و مرکز استقرارشان نامناسب بود و پیروزی آنها بر دشمن فقط کار خدا بود چون آنجائی که مشرکان در آن قرار داشتند جای خوبی بود، هم آبها در آنجا بود و هم زمین آنجا سفت و سخت بود در حالی که در مرکز استقرار مسلمانان اصلاً آبی نبود و به علاوه این که زمینش نیز تماماً شن و ماسه بود و راه رفتن در آن مشکل بود. و از طرف دیگر این مشکل نیز برای مسلمانان بود که کاروان قریش هم از دست رفته بود و امکان داشت نیروهای محافظ آنها هم به این مشرکان بپیوندند. مضافاً بر این که اساساً مسلمانان برای جنگ با کافران به آن منطقه نیامده بودند (که آمادگی جنگی داشته باشند)، بلکه ناگهان با نیروهای دشمن روبرو شدند. (کشاف، ج۲، چاپ چهار جلدی، ص۲۲۳ در ضمن آیه ۴۲ سوره انفال)”

ﻫ – چنان چه در تفاسیر «صافی» و «المیزان» نیز تصریح شده است، دشمن بر آب مسلط بود، اما امکان بستن آب روی سپاه اسلام را نداشت، چرا که سپاهیان اسلام را محاصره نکرده بود و آنان نیز این امکان را داشتند که از راه‌های دیگر آب به دست آورند (برعکس کربلا). اما در هر حال شرایط دسترسی به آب برای مسلمانان سخت شد که خداوند متعال به تصریح آیه ۱۱ در سوره انفال، برای آنان باران فرستاد.

و – پس، مشهود است که کلّ ساختمان این شبهه، هدفدار بنا گذاشته شده تا سه القای مذکور [بستن آب توسط مسلمانان، انتقام بودن کربلا و حادث نشدن هیچ ظلمی در کربلا] در اذهان صورت پذیرد. بالاخره دشمنان اسلام و کربلا نیز اگر مطلبی خوانده باشند، از همین منابع است و خود بهتر می‌دانند که مسلمانان نه تنها راه آب را نبستند، بلکه اصلاً نمی‌توانستند ببندند و اگر هم می‌توانستند، چنین نمی‌کردند، چنان که جنگ‌های دیگر (صفین و کربلا) شاهد آن است.

نقشه جنگ بدر

نقشه جنگ بدر

گفتنی است، «محمد نوری‌زاد» که در سالهای پیش از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری در صف نیروهای انقلابی به شمار می‌رفت و حتی یکی از سرمقاله‌نویسان روزنامه کیهان بود، پس از فتنه ۸۸ با اعمال خود سعی کرد به جمع ضدانقلاب بپیوندد، اما به سبب سابقه انقلابی او، بسیاری از گروه‌های ضدانقلاب وی را در جمع‌های خود نمی‌پذیرند و در واقع او مانند “چوب دو سر نجس” گشته و از این سو رانده و از آن سو وامانده است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مm نصراصفهانی

چرا ایرانیان از امام حسین (ع) دفاع نکردند؟ شماره 2

سلام

درمقاله قبل عنوان شد 

چرا ایرانیان از امام حسین (ع) دفاع نکردند؟(1)

حال درادامه به واکاوی حقیقت مسئله از دیدیک مورخ آلمانی می پرداریم:


کورت فریشلرمستشرق آلمانی. وی از جمله کسانی است که درباره تاریخ اسلام تحقیقاتی را انجام داده است. وی در مورد قیام عاشورا و نحوهی رویارویی

سپاهیان امام حسین علیهالسلام و لشگریان ابنزیاد برداشتی دارد که خالی از اشکال نیست و در این باره به راهی رفته که نتیجهی عقلایی از آن دیده نمیشود.

زیرا استدلال ضعیف او بر هیچ خوانندهای پوشیده نخواهد ماند.

فریشلر در این مورد میگوید: «... اما میدانیم که ساحل رودخانه از طرف سربازهای عمر سعد اشغال شده بود نه برای این که مانع از این شوند که کاروان حسین علیهالسلام از آب رودخانه استفاده نمایند بلکه نگذارند که کاروان حسین علیهالسلام در ساحل غربی راه، از میدان جنگ عقب نشینی نمایند!!».

__________________

کورت فریشلر آلمانی در مورد امام حسین‌، کتاب «امام حسین و ایرانیان‌» را نوشته است‌. فریشلر در این کتاب اسناد و مدارک را دقیقاًثبت نکرده است و به حضور نماینده امام در ایران «شهر ری‌» و آشنایی کم و بیش امام حسین به زبان فارسی و علاقه متقابل امام و ایرانیان‌، و حرکت امام حسین از مکه به کربلا و فعالیت مسلم بن عقیل در کوفه و حادثه کربلا و اوضاع ایران و تأثیر خون حسین و نفرین زینب (س) در سقوط اموی اشاره نموده است‌.

کورت فریشلر طرفداری کارگر ایرانی در کوفه به نام عباس بذائی (اردبیلی‌) از مسلم بن عقیل و کشته شدن او توسط سربازان محمد ابن اشعث را ذکر نموده

 

فریشلر در مورد جنگ تن به تن در روز عاشورا می‌گوید: «در عاشورا جنگ تن به تن از بامداد تا ظهر ادامه داشت و تو گویی قضا و قدر تعمد داشت که آن روز، جنگ به آن شکل ادامه پیدا کند... که تا آخرین لحظه ناظر صحنه‌های از خود گذشتگی سربازان حسین و خود او بشوند و حتی اندکی از آن فاجعه‌ها از نظرشان محو نگردد».

 

در مورد علاقه ایرانیان و حمایت آن‌ها از امام حسین‌، فریشلر به نقل از ابو علی سیمجور ذکر می‌کند که عده‌ای از ایرانیان کوفه به سوی قادسیه رفتند و به کربلا رسیدند... و خود را به امام حسین رساندند. حسین گفت‌: پس بدانید که من و کسانی که نسبت به من وفا دارند فردا به قتل خواهیم رسید و شما از راهی که آمده‌اید برگردید تا کشته نشوید... ایرانی‌ها گفتند: کشته شدن در راه تو برای ما سعادت است‌... که بین (20 تا 30) نفر مرد ایرانی در کربلا ماندند و فقط اسم (برویج = پرویز) معلوم است‌.

همچنان که ذکر شد در این کتاب اسناد و مآخذ دقیقاًدرج نشده است و مورخان نیز در این مورد (شرکت ایرانیان در کربلا) سخنی ذکر نکرده‌اند که

 

فریشلر در این مورد می‌گوید: «مورخان نام ایرانی‌ها را تعمداًذکر نکرده‌اند؛ زیرا خلفای عباسی با آن که به‌کمک ایرانی‌ها سر کار آمدند با ایرانی‌ها عداوت داشتند خلفای اموی نیز خونخوارترین افراد را مأمور اداره ایرانیان می‌نمودند و نمی‌توان تردید داشت که یکی از علل‌علاقه‌مندی ایرانیان به علی و فرزندانش ناشی از کینه بنی امیه به ایرانیان بود و علی (ع) و فرزندانش بر عکس بنی امیه به ایرانیان علاقه داشتند... مورخان به خاطر بیم از بنی‌امیه اسم ایرانیان را که از حسین حمایت کردند از قلم انداختند».

در این کتاب به شرکت (20 تا 30) ایرانی در کربلا و شهادت آن‌ها به نعمان بن ابی‌عبدالله و قاضی سعد الدین ابوالقاسم عبدالعزیز معروف به ابن براج استناد نموده است‌.

فریشلر معتقد است که کاروان حسین در کربلا حداکثر 200 نفر بوده و حال آن که حداکثر سپاه پیاده و سوار علیه امام سی هزار نفر بودند.

حماسه حسینی با توجه به مقایسه دو سپاه یکی از حماسه‌های رزمی بزرگ جهان است‌: «کشته شدن حسین و یارانش قطع نظر از هر نوع نظریه ایدئولوژی از لحاظ شجاعتی که از آن مرد (بزرگ‌) و یارانش به ظهور رسید، یکی از حماسه‌های رزمی بزرگ جهان است آدمی وقتی نوشته مورخان را در خصوص روحیه حسین (ع) می‌خواند،حیرت می‌کند که آن مرد دارای چه ایمان و اراده‌ای بود که آن موقع از مشاهده سر شکافته و خونین پسرش (علی اکبر) ... گریه نکرد و ننالید و گفت خدایا این قربانی را در راه دین برحق خود، اسلام بپذیر.

به نظر می‌رسد که فریشلر به جای علی اصغر، علی اکبر را نوشته است‌.

چرا که پس از اصابت تیر حرمله بن کاهل اسدی به علی اصغر (ع) امام حسین (ع) خون او را به آسمان پاشید که حتی قطره‌ای از آن خون به زمین نیفتاد.

از نظر کورت فریشلر، نطق زینب در کوفه هم در مردم تأثیر نمود و هم روحیه نستوه و خلل‌ناپذیر او را نشان داد و هم جوابی دندان شکن در جمع به عبیدالله زیاد داد.

«نطق زینب در مردم خیلی اثر نمود... اولین بار بود که یک زن در کوفه‌، با صدای بلند برای مردم نطق می‌کرد... از روزی که شهر کوفه از صدر اسلام بنا شد تا آن روز اتفاق نیفتاده بود... زنی که حرف می‌زد یک اسیر بود و نطق کردن یک مرد اسیر یک پدیده خارق العاده جلوه می‌نمود تا چه رسد به اینکه یک زن اسیر نطق نماید که‌... ما عظمت خود را از دست نداده‌ایم ما از خانواده رسالت هستیم و مباهات می‌کنیم که مردان ما در راه حق کشته شده‌اند و ما اسیران رنج را جهت پیروی از حق تحمل می‌نماییم‌... برادرم با جدش رسول الله در بهشت است‌... ولی آن‌ها که برادرم را کشتند در این دنیا ملعون می‌شوند... در دنیای دیگر در قعر جهنم‌اند... »

به نوشته فریشلر، علی بن حسین (ع) (امام زین العابدین‌) در دمشق بستر بیماری بود پزشکی ایرانی ـ که از پزشکان جندی شاپور به نام بختیشوع بود امام را معالجه کرد و تجویز دارو نمود.

و امام حسین در کربلا کمک ملائکه را نپذیرفت‌.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مm نصراصفهانی

چرا ایرانیان از امام حسین (ع) دفاع نکردند؟(1)

چرا حسین کوفه را برگزید؟ چرا ایرانیان از ایشان دفاع نکردند؟ دسته بندی های سیاسی و مذهبی در کوفه چگونه بود؟
 

 چرا امام حسین(ع) کوفه را انتخاب کرد؟ آیا شیعیان جای دیگری وجود نداشتند؟ مثلا ایران یا یمن.

بهتر است در پاسخ بگوییم «کوفه امام را انتخاب کرد». آنچه امام انتخاب کرده بود، مکه بود، جایی امن که دست دولت یزید نتواند نواده رسول خدا (ص)‌ را در آنجا به شهادت برساند. مکه به حکم قرآن و حرم بودن، پوشش امنی داشت و این در مقایسه با دیگر بلاد اسلامی بود که امنیت دینی با این تعریف نداشت.

 

وقتی کوفه، امام را انتخاب کرد، و حضرت اطمینان نسبی یافت که از آنجا حمایت می شود، به آن سمت رفت. رفتن مسلم به کوفه، پس از رسیدن نامه های کوفیان بود. اصرار آنان سبب رفتن امام شد و این از نظر سیاسی مهم است که بدانیم، «حضور حاضر» یعنی حضور مردم، سبب می شود تا امام اقدام به حرکت سیاسی رو به جلو داشته باشد. این «حضور حاضر» _ به تعبیر امام علی ع _ با نامه های کوفیان بود، نامه هایی که مشابه آن در شهر دیگری گزارش نشده است. این وقتی است که مکه هم ناامن شده است.

 

- ایرانی‌های کوفه چرا از امام حسین (ع) حمایت نکردند/ واکنش ایرانی‌ها به قضیه عاشورا چه بود/ ایران در آن برهه تاریخی چه شرایطی داشت؟

 

تصوری که ما از «ایران»‌ و «ایرانی ها» در این دوره داریم چیست؟ ایران کشوری است که از حدود سالهای 15 هجری به بعد، زیر سلطه اعراب درآمد. مردمی که به هر حال راه و رسم جدایی داشتند، آیین و دین مستقلی داشتند، تحت سیطره قوم تازه ای قرار گرفتند. قوم عرب، سربازان خود را داشت، در بسیاری از شهرهای ایران اردوگاه زده بود، در برخی از شهرها، قبایل عربی اقامت کرده بودند، و ایرانی ها، جز شمار بسیار اندک، هنوز به اسلام هم نگرویده بودند.

 

آنها مشغول امور زندگی خود بودند و جزیه می پرداختند. جالب است بدانیم که هفتاد سال بعد از عاشورا، وقتی شورش علیه امویان آغاز شد، هنوز ایرانیان به عنوان سرباز پیاده نظام قبایل عربی در خراسان فعالیت نظامی می کردند و هویت اقدام سیاسی مستقل نداشتند.

 

طبعا انتظار ما در کربلا، برای حضور ایرانیان نابجاست. البته شماری از ایرانیان، در سال 66 ـ 67 هجری همراه مختار بودند، اینها بردگان یا شبه بردگانی بودند که مورد ستم بودند، و اسلام آورده بودند، و در قیام مختار، فرصتی برای حضور یافتند. بعد از آن باز خبری از آنان نیست تا آن که شماری از ایشان در کنار ابومسلم خراسانی گرد آمده و در قیام علیه امویان شرکت می کنند.

 

- مرتب اشاره می‌شود که مردم کوفه امام حسین (ع) را نمی‌شناختند. چرا انتظار داریم پس از 50 سال، با شرایط آن زمان و نبودن رسانه‌ها، مردم نوه پیامبر را می‌شناختند؟

 

دو نکته مهم در اینجا وجود داشت: نخست آن که امام حسین (ع) فرد عادی نبود، نواده پیامبر(ص) بود. آن هم پس از شهادت برادرش که ده سال قبل از آن رخ داده بود، تنها نواده پسری پیامبر بود.

 

بنابرین چرا نباید مردم کوفه و حتی شهرهای دیگر او را می شناختند؟ دوم آن که امام علی (ع)‌ پدر همین امام حسین، از چند ماه پس از بیعت مردم با وی به عنوان خلیفه، یعنی سال 36 تا زمان شهادت در رمضان سال 40 در شهر کوفه بود. بیش از چهار سال پدر امام حسین، خلیفه مسلمانان و مقیم کوفه بوده است.

 

طبیعی است که مردم کوفه باید تصوری از او و خاندانش می داشتند. حسین فرزند امام علی(ع) فرزند فاطمه زهرا(س) دختر محبوب پیامبر(ص)‌در مدینه زندگی می کرد و بسیاری از کوفیان، کسانی بودند که خود از اهالی مدینه یا اطراف و نواحی آن بودند و رفت و آمد به مدینه داشتند.

 

بسیاری برای حج رفته بودند. بنابرین وقتی سخن از شناخت امام حسین (ع) در میان کوفیان می گوییم، چیزی نیست که ربطی به رسانه ها داشته باشد. آن روزگار، در امر شناخت همین ارتباط همین بود و همین مقدار کافی بود.

 

- از نظر تاریخى چرا امام حسین با وجود آن که مکه برای داشتن فرصت مناسب تبلیغ دیدگاه خود انتخاب کرده بود ناگهان مکّه را ترک کرد؟/ و آیا این گفته صحت دارد که امام حجش را نیمه تمام گذاشت؟

 

ترک مکه دو علت داشت: نخست احتمال قتل امام توسط عوامل حکومت یزید، دوم رسیدن خبر آمادگی کوفه و اصرار مسلم بر تعجیل پیش از آن که مشکلی برای شهر پیش آید که از قضا مشکل هم پیش آمد.

 

بنابرین این دو علت اساسی مربوط به علت ترک مکه است که هر دو هم در تواریخ آمده است. اما نیمه تمام گذاشتن حج تقریبا فاقد معناست، یعنی این که کسی مثلا حج تمتع را آغاز کرده باشد و نیمه تمام بگذارد چنین فرضی نه از نظر فقهی شدنی است نه امام چنین کرد.

 

امام روز هشتم ذی حجه از مکه خارج شد، و گزارشی از این که امام به جز عمره مفرده که وقت ورود به مکه هر کسی موظف به انجام آن است، و ربطی به حج تمتع ندارد، «عمره تمتع» که مقدمه اعمال حج و محرم شدن برای رفتن به عرفات در روز نهم است، انجام نداده بود. بنابرین ظاهرا باید گفت قصد انجام فریضه حج را در آن سال نداشته و به احتمال آماده سفر بوده چنان که روز هفتم آن را اعلام کرد.

 

- آیا مردم کوفه قبل از حکومت یزید (در زمان معاویه) هم از امام دعوت کرده بودند؟

یک سوم مردم کوفه در زمانی که واقعه عاشورا اتفاق افتاد، شیعه بودند یا دست کم به اهل بیت (ع) تمایل داشتند و حکومت آنان را می خواستند. تشیع این افراد، غالبا از زمان امام علی (ع) و تربیت نسل بعد در دامان شیعیان قبلی بود.

 

آنان از پس از شهادت امام علی (ع) و ماجرای صلح، کما بیش به دنبال قیام و مبارزه بودند. نمونه اش اقدامات حجر بن عدی بود. البته مبارزه آنان بیشتر منفی و عادی بود. وقتی امام حسن به شهادت رسید، نامه تسلیتی برای امام حسین نوشتند و علاقه خود را به ایشان ابراز کردند، اما امام حسین هم راه برادر را در مواجه به معاویه ادامه داد. این بود تا معاویه مرد و یزید به خلافت رسید و زمینه فراهم شد. بنابرین می توان گفت که کوفه، کانون شمار زیادی شیعه انقلابی بوده که آتش مخالفت با امویان را زیر خاکستر حفظ کرده بودند و با مرگ معاویه و آمدن یزید، آن را علنی کردند.

 

- تقسیم‌بندی حزبی (قبیله‌ای) مردم کوفه به چه شکل بود؟ چه گروه‌هایی قدرت بیشتری داشتند، آنها هم برای امام نامه نوشته بودند؟

دو نوع ترکیب جمعیتی برای کوفه وجود داشت: یکی قبایلی که افراد هر قبیله زیر نظر روسای قبایل بودند و هنوز هم بخش عمده ای از عراق به همین شکل است. دوم مذهبی یا به اصطلاح امروز طائفی که شامل جمع شیعیان، طرفداران مذهب مورد حمایت حکومت و احیانا خوارج بودند که گروه اول بسیار اندک بودند.

 

البته مذهب مورد حمایت حکومت، لزوما یک دست نبود. برخی از همان جمع مخالفت دولت هم بودند، اما با شیعیان و خوارج متفاوت بودند. تصمیم گیری سیاسی در این دو ترکیب، در مرحله اول با نظام قبایلی و در مرحله بعد تقسیمات مذهبی و طائفی بود.

 

اینها روی یکدیگر تاثیر می گذاشتند اما هر دو در جای خود موثر بودند. آنچه امویان از آن استفاده کردند، فشار آوردن روی روساء و شرفای قبایل بود که از طریق آنان مردم را کنترل کنند. طبعا نمی توانستند صد درصد کنترل کنند، اما به اندازه ای بود که روی تصمیمات عمومی سیاسی تاثیر بگذارند.

 

در زمانی که دولت ضعیف بود، شیعیان بر اساس باورهای شیعی، مؤثر بودند و شماری از مردم هم به آنان پیوستند، اما با آمدن ابن زیاد، سیستم قبایلی وارد میدان شد و امتیازات خاص مالی که به آنان داده شد. طبعا با فشار حکومت، شیعیان محدود شدند. افرادی هم که از مردم به آنان پیوسته بودند جدا شدند.


- اگر کوفیان بر بیعت خود می‌ماندند، چه مزیتی داشت؟ امکان به دست گرفتن حکومت بود؟ (با وجود مخالفانی چون یزید، عبدالله بن زبیر و...)

 

نباید تصور کرد کوفه فقط یک شهر کوچک با مثلا سی چهل هزار آدم بوده است، کوفه مرکز خلافت شرق بود و تمام ایران و بخش های مختلف آن به علاوه عراقین، یعنی کوفه و بصره و نواحی مختلف آن زیر سلطه کوفه بود.

 

اگر کوفه یکپارچه می شد، گامی به جلو بود، اما تمام کار نبود. به دلیل آن که زمانی مختار بر همین شهر تسلط یافت، اما نتوانست تا آخر پیش برود. با این حال، فعالیت سیاسی به همین صورت است. همین که شما پایگاه مهمی را بدست بیاورید فعالیت خود را آغاز می کنید. باقی راه را باید با فشردگی ادامه داد، اما نمی توان همه چیز را قطعی دانست.


- اگر کوفه یک شهر نظامی بوده و مردم آن عموما نظامی بودند، چطور از ترس جان بیعت شکستند؟

 

کوفه یک شهر نظامی نبود، یک اردوگاهی بود که چهل پنجاه سال پیش از حادثه کربلا، برای نظامیان عرب ساخته شده بود که همراه خانواده به آنجا آمده، مقیم شده، و برای جنگ به نقاط مختلف شرق اعزام می شدند.

 

بنابراین خانواده های آنان در آن شهر بودند و به تدریج این اردوگاه موقت تبدیل به یک شهر دایمی شد و در ردیف دیگر شهرها درآمد. البته شهری که روزگاری مردان آن نظامی بودند و حالا هم شمار قابل توجهی به حکم ادامه فتوحات، هنوز نظامی بودند.

 

فرض کنیم نظامی باشند، مگر اینها ترس ندارند؟ مگر اینها نباید از ترس بیعت کنند؟ طبیعی است که آنها در جبهه های بیرونی فعال بودند، اما این مسأله به امور داخلی آنان بر می گشت، آن هم در شرایطی که خانواده های آنان نیز در شهر بودند.

 

مقصود این است که آنها هم مثل مردم سایر شهرها بودند و در مقابل اجبار و زور با توجه به اختلافاتی که با یکدیگر داشتند، نقاط ضعف ایمانی و بسیاری از مسائل دیگر، نگران حمله شام و فشارهای امویان و به خصوص ابن زیاد بودند. اینها البته توجیه بیعت شکستن و دم تیغ دادن نواده پیامبر (ص) و کسی که خودشان او را دعوت کرده اند نمی شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مm نصراصفهانی

امام حسین(ع) و مقابله با دین‌ابزاران اُموی

امام حسین(ع) و مقابله با دین‌ابزاران اُموی

محمدجعفر سعیدیان‌فر

محمدجعفر سعیدیان‌فر

ادیان الهی برای سعادت و بهروزی و کمال انسان از طرف خدا آمده اند و پایگاه وسیعی در میان مردم دارند. قدرتمندانی که تنها به نام دین حکومت می‌کنند، و دین راهنمای واقعی آنها نیست دچار آفت دین ابزاری می شوند. قدرتشان آسیب می بیند و هم به دینداری آسیب می رسانند در این حالت دین تا مرحله تبدیل شدن به یک ابزار برای فراهم آوردن اطاعت و تسلیم محض تنزل پیدا می کند. حاکمان به نام دین هرگونه مخالفتی را که با آنان صورت بگیرد مخالفت با دین اعلام می کنند و با استفاده ابزاری اَز دین موجب ترس و نگرانی توده های دیندار و مذهبی می گردند. و به قول حکیم فردوسی

«زیان کسان از پی سود خویش           بجویند و دین اندر آرند پیش»

امام علی(ع) به هنگام آسیب شناسی قدرت، درباره آفت دین ابزاری و سوء استفاده از دین و زیان های آن چنین می فرمایند: «مَن جعل دینَهُ خَادِماً لِمُلکهِ طَمَعَ فِیهِ کُلُّ اِنسَان»[۱] «کسی که دینش را ابزار و درخدمت قدرت قرار دهد هر کسی در قدرت او طمع می کند.» و قدرت او رو به زوال می رود چون دیگران هم در مقابل او از همین وسیله استفاده می کنند.» و در سخنی دیگر درباره دین ابزاران و استفاده ابزاری از قرآن این گونه می فرمایند؛ «گویی آنان پیشوای قرآن اند، نه قرآن پیشوای آنان. پس، جز نامی از قرآن نزدِشان نماند، و نشناسند جز خط و نوشته آن.»[۲]در آیین نامه عدل علوی خطاب به مالک اشتر این گونه دین ابزاری را مطرح می کند: «در این باره نیک بنگر که این دین در دست اشرار و بدکاران اسیر بود، در آن،کار از روی هوس می راندند و به نام دین دنیا را می خوردند.»[۳] در نامه دیگری که امام(ع) که تحولات پس از پیامبر را تحلیل می کند چنین می فرمایند: «اندوهی که من را آزار می دهد و بی طاقتی که مرا رنج می دهد اینست که فاجران و سفیهان این قوم امور آنها را بدست بگیرند آنگاه مال خدا را بین خود دست به دست بگردانند و در کتاب خدا عیب و فساد ایجاد کنند و همراه فاسقان حزب تشکیل دهند و با شایستگان، و صالحان به جنگنند.»[۴] توجه دارید که چگونه حضرت در این قسمت از نامه نگرانی خویش را از استفاده ابزاری از کتاب آسمانی اعلام می کند و تحققق اجتماعی آن را فاجعه برای امت اسلامی می داند: که برتری و حاکم شدن هنجار شکنان فاسق و درگیر شدن آنان با شا یستگان صالح می باشد. در سخنی دیگر در برابر دین ابزاران اعلام موضع می کند هنگامی که عمار یاسر آن صحابی آگاه و پاک باخته را در حال گفتگو با مغیره پسر شُعبه که او هم صحابی، ولی فردی منافق و دین ابزار و دارای مکر فریب بود می بیند می فرماید: «عمار! او را واگذار، چه او از چیزی از دین برنگرفته جز آنچه آدمی را به دنیا نزدیک کردن تواند، و به عمد خود را به شبهه ها در افکنده تا آن را عذر خطا های خود گرداند.»[۵]مغیره بن شعبه یکی از چهار تن است که به زیرکی معروف بودند: معاویه، عمرو پسر عاص، زیاد بن ابیه، و مغیره. با آنکه صحابی است از تقوا بهره ای نداشته و همان گونه که امام(ع) اعلام می کند از دین با استفاده ابزاری برای رسیدن به دنیا و قدرت استفاده می کرد و بعد ها برای حفظ فرمانداری کوفه در زمان معاویه یکی از طراحان و پشنهاد دهندگان ولایتعهدی یزید است. و در مقابل او عمار بن یاسر صحابی بزرگ، خود و پدرش از سابقان در اسلامند و آگاه، ژرف نگر و مؤمن به اسلام و مخالف قدرت طلبان؛ دچار آفت دین ابزاری که، نمونه آن را در جنگ صفین یکی از سپاهیان امام علی(ع) چنین نقل می کند: هنگامی که عمار، پرچم عمرو عاص را دید گفت با این پرچم پیش از این سه بار روبرو شده ام – اشاره عمار به زمان پیامبر نبردهای بامشرکین است، که عمر و عاص همراه با مشرکین در مقابل پیامبر پرچم نبرد افراشته بود. سپس عمار این شعر را خواند: « نحن ضربناکم علی تنزیلِه – فالیوم نضربکم علی تأویله»[۶] ما با شما در گذشته نبرد کردیم برای نازل شدن قرآن که شما مخالف تنزیل وحی الهی بودید؛ و امروز نبرد با شما برای تأویل است که می خواهید با تأویل قرآن، آن را ابزاری برای رسیدن به قدرت قرار دهید. چه آگاه است و ژرف نگر عمار: که نبرد با تأویل گران دین ابزار را کمتر از نبرد با مشرکین نمی داند. و باز درباره آسیب شناسی استفاده ابزاری از دین و علم و ویژگیهای دین ابزاران [کمیل بن زیاد صحابی بزرگ امام علی(ع) می گوید: امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) دست مرا گرفت و به بیابان برد، چون به صحرا رسید آهى دراز کشید و گفت: «اى کمیل این دلها ظرفهایی است چند و بهترین آنها باظرفیت ترین- نگاهدارنده‏ترین- آنهاست. پس آنچه تو را مى‏گویم از من به خاطر دار: مردم سه دسته‏اند:وپس از این که درباره گروه های اجتماعی و نظام ارزشی آن سخنان والایی گفتند. فرمودند: «بدان که در اینجا [و به سینه خود اشارت فرمود] دانشى است انباشته، اگر فراگیرانى براى آن مى‏یافتم. آرى یافتم آن را که تیز دریافت بود، لیکن امین نمى‏نمود، [با دین دنیا مى‏اندوخت] و به نعمت خدا بر بندگانش برترى مى‏جست، و به حجّت علم بر دوستان خدا بزرگى مى‏فروخت.»[۷] و باز امام علی(ع) در هشداری درباره حفاظت دین از مکر دین ابزاران چنین می فرمایند: برحذر باشید بردین تان ازسه گروه دین ابزار ۱- کسانی که درروابط اجتماعی با قرائت قرآن و قرار گرفتن موقعیت اجتماعی قاریان قرآن، همسایه را متهم به شرک می کنند با این که این ها با قرآن ابزاری به شرک نزدیک ترند. ۲- افرادی که با جعل حدیث برای کسب موقعیت ها دین ابزاری می کنند. ۳- قدرتمندانی که گمان می کنند اطاعت از آنها همانند اطاعت از خدا است و نافرمانی از دستورات آنها نافرمانی از دستورات خداوند است و این پندار آنان دروغ و غیر واقعی است برای این که «لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق» هیچ اطاعتی از مخلوق در معصیت خالق لازم نیست و اطاعت از خدا و رسول و ولات امر که در قرآن کنار هم قرار گرفته به دلیل معصوم بودن پیامبر(ص) و ائمه می باشد[۸]و امام حسین(ع) در مقابل دین ابزاران اموی ایستاد و اگر نبود نهضت امام(ع) شاید همان دین وارونه به دست امویان برای همیشه به صورت یک دین واقعی در میان مردم می ماند. امویان با طرح قداست خلافت درمقابل امامت و عدالت که اهل بیت بر روی آن ایستادگی داشتند و شعارعدالت کل صحابه و با جعل حدیث و پنهان کاری و تحریف از نظارت و پاسخگوئی در مقابل هر جنایتی فراری بودند و با ابزار مکتب سازی جبر و ارجاء جامعه را به تسلیم سرنوشت محتوم خویش و پذیرش قدرت خود به نام خدا و رسول وا می داشتند و با دامن زدن به منفعت طلبی و دنیا خواهی درمیان مردم فقط نامی از دین باقی مانده بود و لذا امام حیسن(ع) درگفتگوئی کوتاه که میان ایشان و فرزدق شاعر در راه کوفه صورت گرفت هنگامی که در پاسخ سئوال امام ازخبرهای کوفه گفت [ اما القلوب فمعک و أما السیوف فمع بنی أمیه] دلهای مردم کوفه با شما است ولی شمشیر قدرت آنان در اختیار امویان، فرمودند: «الناس عبید المال و الدین لعق على ألسنتهم یحوطونه ما درت به معایشهم فإذا محصوا بالبلاء قل الدیانون»[۹] مردم بنده ثروت و دنیا هستند و دین ابزاری است در گفتمان آنان و به هنگام سختی و آزمایش و انتخاب، دین داران اندک هستند. و در سخنی که امام در سالهای آخر حیات معاویه در منی خطاب به نخبگان و اصحاب رسول خدا ایراد نمودند و به آنان به خاطر سکوت و سازش در مقابل امویان و دین ابزاری آنها هشدار دادند و چنین گفتند: «مردم! خداوند درقرآن به بهانه نکوهش روحانیان غیر متعهد یهود، دوست دارانش را اندرز داده و پند آموخته است و بایسته و شایسته است که شما هم عبرت پیاموزید. با موقعیتی که به دلیل علمتان، صحابی بودن و نزدیکی به خدا و رسول و منزلت اجتماعی پیدا کرده اید از حق شخصی خود دفاع می کنید و از حقوق مردمی که بدون اینکه بر آنها برتری داشته باشید به خاطر خدا شما را دارای منزلت برتر می دانند دفاع نمی کنید شما با استفاده ابزاری از دین خدا و صحابی رسول الله بودن همانند پادشاهان راه می روید و از حقوق ضعیفان حمایت نمی کنید و با سازش و عافیت طلبی در پیشگاه ستم گران برای خود حاشیه امن ایجاد کرده اید[۱۰] و روز عاشورا هنگامی که امام در مقابل فریب خوردگان اموی قرار می گیرند و برای آگاه کردن آنها سخنانی ایراد می کنند و سران لشکر اموی برای جلوگیری از تاثیر سخنان ایشان غوغا به پا می کنند و دستور می دهند که با زدن نیزه ها به سپرها و ایجاد هیاهو مانع شنیدن سخنان ایشان شوند چنین می فرمایند: وای برشما ای جماعت ما را دعوت کردید با اشتیاق و ما به دعوت شما پاسخ گفتیم حال شما را چه شده که شمشیر قدرت و عدالت اسلام را که هم پیمان خدا و رسول و اهلبیت است ابزاری در اختیار ستمگران اموی قرار دادید«بغیر عدل أفشوه فیکم‏» بدون این که روش عادلانه ای را درمیان شما عمل کنند.[۱۱] و در زیارت اربعین که دارای مفاهیم والا از معارف و روایت شده از امام صادق(ع) است درباره دین ابزاران آخرت به دنیا فروش که در مقابل ابا عبدالله قرارگرفتند و آن فجایع را بوجود آوردند چنین آمده است. پس از درود بر ولی خدا و حبیب او شهادت می دهم که خداوند به او میراث پیامبران را در پاسداری از توحید و عدل بخشیده است و او در دعوت خلق به دین حق و مهرورزی و نصیحت امت کوتاهی نکرد و جانش را در راه تو فدا نمود تا بندگانت را از نادانی و حیرت گمراهی نجات دهد؛ و در مقابل او فریب خوردگانی دین ابزار قرار گرفتند که آخرت را به قیمت ناچیز به دنیا فروختند و تکبر کردند و در پرتگاه هوی و هوس افتاده و تو و رسولت را به خشم آوردند[۱۲] در پایان این نوشتار با درود بر روح بلند نفس مطمئنه سید آزداگان حسین ابن علی(ع) امیدوارم همگان پیرو راه او که راه خرد و عشق و عدالت و آزادگی است باشیم و بدون تاثیر پذیری از دین ابزاران که با استفاده ابزاری از نام یاد و مراسم امام راه روشن او را غبار آلود می کنند بایستیم و السلام علیه یوم ولد و یوم استشهد و یوم یبعث حیا

[۱] نظم الغرر و نضد الدرر عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی بقا و زوال دولت در کلمات سیاسی امیر الموءمنین (ع) صفحه ۵۴

[۲] کَأنَّهُم أئمَّهُ الکِتَابِ وَ لَیسَ الکِتَابُ إمَا مَهُم. فَلم یَبقَ عِندَهُم إلاَّ اسمُه وَ لایَعرّفُونَ إلاَّ خَطَّه ُوَزبرَهُ. نهج البلاغه، شهیدی، خ ۱۴۷، ص۱۴۳

[۳] فَإنَّ هذا الدِّین قَد کان أسِیراً فِی أَیدِی الاشرار یُعمَلُ فِیهِ بالهَوی، و تُطلبُ بِه الدُّنیا – نهج البلاغه، شهیدی، نامه۵۳، ص۳۳۲

[۴] وَلَکِن أسَفٌ یُر یبُنِی من أن یَلی هذهِ الأُ مَه فُجَارُهاَ وَسُفَهاءهَا فَیَتَخِذُونَ مَالَ اللهِ دُوَلاً وکِتا بَ الله دَخلاَ وََالفا سِقِینَ حزباً والصّالِحین حَرباً. نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، محمودی، جزء۵، ص۲۵۴

[۵] وَ قَال(ع) ( لِعَمَّارِ بنِِ یَا سِر، و قد سَمیِعَهُ یُرَاجِع المُغِیرَهَ بنَ شُعبَهَ کَلاماً) دَعهُ یَا عَمَّارُ فَإنَّهُ لَم یأخُذ مِنَ الدِّینِ إلاَّ مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنیا، و عَلَی عَمدٍ لَبَّس عَلَی نَفسِه لِیَجعَل َالشّسبهاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ. نهج البلاغه، شهیدی، قصار۴۰۵، ص۴۳۴

[۶] وقعه صفین مؤلف نصر ابن مزاحم منقری متوفی سال ۲۱۲ هجری قمری ص ۳۴۰

[۷] النَّاسُ ثَلَاثَهٌ ….. هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَهً- بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ- مُسْتَعْمِلًا آلَهَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا- وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِیَائِه /نهج البلاغه شهیدی قصار ۱۴۷ص۳۸۷

[۸] … قال سمعت أمیر المؤمنین علیا ع یقول احذروا على دینکم ثلاثه رجلا قرأ القرآن حتى إذا رأیت علیه بهجته اخترط سیفه على جاره و رماه بالشرک فقلت یا أمیر المؤمنین أیهما أولى بالشرک قال الرامی و رجلا استخفته الأحادیث کلما أحدثت أحدوثه کذب مدها بأطول منها و رجلا آتاه الله عز و جل سلطانا فزعم أن طاعته طاعه الله و معصیته معصیه الله و کذب لأنه لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق لا ینبغی للمخلوق أن یکون حبه لمعصیه الله فلا طاعه فی معصیته و لا طاعه لمن عصى الله إنما الطاعه لله و لرسوله و لولاه الأمر و إنما أمر الله عز و جل بطاعه الرسول لأنه معصوم مطهر لا یأمر بمعصیته و إنما أمر بطاعه أولی الأمر لأنهم معصومون مطهرون لا یأمرون بمعصیته /خصال صدوق ج۱ص۱۳۹

[۹] و قال الفرزدق لقینی الحسین ع فی منصرفی من الکوفه فقال ما وراک یا أبا فراس قلت أصدقک قال ع الصدق أرید قلت أما القلوب فمعک و أما السیوف فمع بنی أمیه و النصر من عند الله قال ما أراک إلا صدقت الناس عبید المال و الدین لعق على ألسنتهم یحوطونه ما درت به معایشهم فإذا محصوا بالبلاء قل الدیانون/کشف الغمه ج۲ص۳۱

[۱۰] اعتبروا أیها الناس بما وعظ الله به أولیاءه من سوء ثنائه على الأحبار… ثم أنتم أیتها العصابه عصابه بالعلم مشهوره و بالخیر مذکوره و بالنصیحه معروفه و بالله فی أنفس الناس مهابه یهابکم الشریف و یکرمکم الضعیف و یؤثرکم من لا فضل لکم علیه و لا ید لکم عنده تشفعون فی الحوائج إذا امتنعت من طلابها و تمشون فی الطریق بهیبه الملوک و کرامه الأکابر أ لیس کل ذلک إنما نلتموه بما یرجى عندکم من القیام بحق الله و إن کنتم عن أکثر حقه تقصرون… و بالإدهان و المصانعه عند الظلمه تأمنون / تحف‏العقول ص۲۳۸

[۱۱] فتبا لکم أیتها الجماعه و ترحا حین استصرختمونا ولهین فأصرخناکم موجفین سللتم علینا سیفا کان فی أیماننا و حششتم علینا نارا اقتدحناها على عدونا و عدوکم فأصبحتم ألبا لفا على أولیائکم و یدا لأعدائکم بغیر عدل أفشوه فیکم‏/لهوف ص۹۶

[۱۲] السَّلامُ عَلَى وَلِیِّ اللَّهِ وَ حَبِیبِهِ… اللَّهُمَّ إِنِّی أَشْهَدُ أَنَّهُ وَلِیُّکَ وَ ابْنُ وَلِیِّکَ… وَ أَعْطَیْتَهُ مَوَارِیثَ الْأَنْبِیَاءِ… فَأَعْذَرَ فِی الدُّعَاءِوَ مَنَحَ النُّصْحَ وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَهِ وَ حَیْرَهِ الضَّلالَهِ وَ قَدْ تَوَازَرَ عَلَیْهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْیَا وَ بَاعَ حَظَّهُ بِالْأَرْذَلِ الْأَدْنَى وَ شَرَى آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الْأَوْکَسِ وَ تَغَطْرَسَ وَ تَرَدَّى فِی هَوَاهُ وَ أَسْخَطَکَ وَ أَسْخَطَ نَبِیَّکَ …/ مفاتیح‏الجنان زیارت اربعین ص:۴۶۸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مm نصراصفهانی

خود‌کیشی

خودکیشی یکی از رایج‌ترین موانع کشف حقیقت و رسیدن به اعتدال رفتاری است. خود‌کیشی یعنی خود را بر حقیقت مقدم دیدن و حقیقت را از فیلتر خود عبور دادن، خودخواهی به جای حقیقت‌خواهی. خودکیشی گرایش یا روحیه‌ای است که باعث می‌شود قضاوت افراد در مورد هر چیزی خود آنها باشد و به غیر خود به دیده شک یا انکار نگاه کنند. خودکیش به کسی گفته می‌شود که پذیرفتن هر امری توسط او به این شرط است که با احساسات و عواطف و هیجانات، خواسته‌ها و منافع فردی یا جمعی او تناسب داشته باشد و رد کردن امری به این شرط است که با احساسات و عواطف و هیجانات، خواسته‌ها و منافع فردی یا جمعی او تناسب نداشته باشد. آنچه را دوست دارد به جای واقعیت می‌نشاند و آنچه به زعم او حقیقت بودنش برای بشر مفید است را به عنوان واقعیت معرفی می‌کند.

خودکیشی، آیینی غیر‌منطقی و غیر‌عقلایی است. دلیل آن هم روشن است چون از جنبه نظری منکری ندارد. همه قبول دارند که حقیقت مستقل از انسان و منافع افراد یا جوامع انسانی است. حقیقت نه زمانی و نه مکانی است. نه مدرن و نه سنتی است. سنتی بودن لزوماً به معنای حقیقت بودن نیست، چنانکه مدرن بودن دلیل بر حقیقت بودن نیست. حقیقت نه شرقی و نه غربی است. بنابراین حق یا باطل بودن اختصاص به جغرافیای من یا دیگری ندارد. حقیقت نه لزوماً به فرد و نه به اجتماع خاصی اختصاص دارد. حقیقت نه امر زنانه است و نه امری مردانه است. حقیقت نه اختصاص به افراد کهن سال دارد و نه به جوان منحصر است و نه امری کودکانه است.

عقلانیت حکم می‌کند انسان هیچ چیز را بیش از خودِ حقیقت دوست نداشته باشد ولی واقعیت دارد این است که جز در موارد استثنایی اکثر افراد همواره بیش از اینکه حقیقت دوست باشند خود و امور مرتبط با خود را دوست دارند و اگر حقیقت را هم دوست داشته باشند به شرطی دوست دارند که با علایق و انتظارات و مصلحت‌اندیشی شخصی آنها تناسب داشته باشد.

بسیاری از انسان‌ها در هر شرایطی نسبت به خود موحدانه عشق می‌ورزند و خود را به آب و اتش می زند تا نیازهای این معشوق را فراهم کنند. اگر دیگری را هم دوست دارند به این علت است که برای آنها مفید است. دنیا را دوست دارند چون امیال آنها را تامین می کند، اخلاق و دین را تا آنجا دوست دارند که تمایلات آنان را تأمین کند. آخرت را دوست دارند چون آرزوها تن و روان آنها در آن است. تنها اقلیت ناچیزی هستند که اخلاق و خدا و قیامت را به دلیل ارزش ذاتی آن طالبند.

طبیعت این خود محوری را می‌پروراند. کودک از زمان به دنیا آمدن می‌گرید تا مادرش گرسنگی او را برطرف کند. مادرش را دوست دارد چون به او رسیدگی می کند و به وی امنیت می‌بخشد. خانواده برای او همین نقش را ایفا می‌کند. بزرگتر که شد دوستان، افراد محله، شهر و کشور در او دلبستگی ایجاد می‌کند و باعث می‌شود امور متعلق به خود را هم دوست داشته باشد. انسان‌ها نسبت به هر چه و هر که با خواسته‌های آنها و امور متعلق به آنها مخالفت کند برخورد می‌کند چون حق و باطل را با آن می‌‌سنجند.

متاسفانه خودکیشی آئین و خلقی عام است. تمام شئون زندگی اجتماعی از خرد و کلان را تحت تأثیر خود قرار داده است. همه به داشته‌های خود مسروریم و دیگران را دست کم یا به هیچ می‌گیریم. قرآن کریم همه را گرفتار این مغالطه می‌داند که: کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (روم، ۳۲) این مشکل ربطی به دینداری یا نادینداری ندارد. اگر هواهای نفس یعنی عواطف و تمایلات خود را ملاک قضاوت قرار دهیم به حقیقت و عدالت دست نخواهیم یافت، خداپرست و بت‌پرست ندارد. به قول مولوی:

عالم وهم و خیال و طمع و بیم

هست رهرو را یکی سدّی عظیم (دفترپنجم، ۲۶۴۸)

آیا از این مشکل می‌‌توان به سلامت بیرون آمد؟ وقتی کودک تصورات کودکانه ای از حقیقت دارد و اسیر کودکی خویش است و تصور می‌‌کند آنچه او می‌اندیشد درست است حال آنکه لزوماً اینگونه نیست. او پدر و مادر خود را کودکانه می‌بیند و کودکانه می‌خواهد. پدر و مادر از کودک تصوری بزرگ سالانه دارند و از او انتظار دارند چون خود آنان بزرگ منشانه رفتار کند. از نوجوان و جوان خود انتظار دارند مثل عصری که خود در آن میزیسته اند فکر کنند و عمل نمایند. دختر به پسر دخترانه نگاه می‌کند و پسر به دختر پسرانه می‌اندیشد. زن شوهر را زنانه می‌بیند و مرد زن را مردانه تصور می‌کند و متناسب با وهم خویش از یکدیگر انتظار دارند. معلم از نگاه معلم دانش آموز را نگاه می‌کند و اگر هم زمان خودش در کلاس درسی شرکت کند دانش‌آموزانه می‌اندیشد. کارمند زمانی که جای خود را با مدیر وزارتخانه عوض کرد اندیشه‌اش عوض می‌شود. مبارز با یک رژیم سیاسی، نسبت به حاکمیت قضاوت منفی دارد ولی زمانی که او خود قدرت را به دست می‌‌گیرد و خود سیاستمدار می‌‌شود به همان مناسباتی پایبند می‌شود و همان گونه عمل می‌کند که منتقد آن بود. در مناسبات قدرت سیاسی هم قاعده همین است. کشور ضعیف نسبت به قوی همان انتقادی را دارد که خود اگر قوی شد نسبت به کشور ضعیف همانگونه عمل می‌کند.

روزانه چقدر ما گرفتار این مغالطه هستیم و تفاوتی هم ندارد که ما که هستیم و در چه موقعیتی به سر می‌بریم. به هنگام رانندگی پارک دوبله دیگران را می‌‌بینیم که راه ما را برای رسیدن به مقصد سد می‌‌کند. ما بر می‌‌آشوبیم ولی زمانی که به مقصد می‌‌رسیم و جای پارک پیدا نمی‌‌کنیم خود با دوبله پارک کردن راه دیگران را سد می‌‌کنیم. به پدر و مادر و فرزند و هم شهری و هم میهن ما اگر آسیبی رسد بر می‌‌آشوبیم ولی برای آسیب به پدر و مادر و فرزند و هم شهری و هم میهن دیگران اهمیتی قائل نیستیم و بعضاً اگر لازم دیدیم و موقعیت پیدا کردیم خود به آنها آسیب می‌‌رسانیم. اگر به مقدسات ما توهین شود عصبانی می‌‌شوم ولی اگر به مقدسات دیگری توهین شود عکس الملی نشان نمی‌‌دهیم و در صورت پیش آمدن موقعیتی به راحتی به مقدسات دیگران اهانت می‌‌کنیم. اگر کسی به سر زمین ما حمله کند بر می‌آشوبم ولی اگر به سرزمین دیگران حمله کنند عکس العمل قابل توجهی نشان نمی‌‌دهیم و با افتخار از تصرف کشور دیگران توسط امثال کورش یا عمر خطاب یاد می‌‌کنیم. اگر شهروند آمریکایی یا اسرائیلی ترور شود آنها آسمان را به زمین می‌‌دوزند ولی ترور یا کشتار افاغنه و عراقی و پاکستانی و سوری چیز مهمی نیست. من اگر به عنوان حاکمیت مخالف خود را شکنجه کنم یا بکشم اشکالی ندارد ولی اگر دیگران دوستان ما را شکنجه کنند یا بکشند چه‌ها که نمی‌‌کنیم. دوستان حاکمیت من از هرگونه آزادی برخوردارند ولی مخالفان حاکمیت حق داشتن ابتدایی ترین آزادی را ندارند. دیگران حق ندارند راجع به سخنان و رفتار بزرگان مورد علاقه ما قضاوت کنند یا آن را نقد کنند یا به آنها اهانت کنند ولی ما به راحتی راجع به سخنان و رفتار بزرگان مورد علاقه دیگران قضاوت می‌‌کنم یا آنان را نقد می‌‌کنیم یا به آنها اهانت می‌‌کنم. انتخاباتی که نتایج مطلوب ما را داشته باشد و با فکر ما هماهنگ باشد دموکراسی است در غیر این صورت اگر مخالفین فکر ما رأی بیاورند این انتخابات مخدوش و این دموکراسی معیوب است. چنانچه نتایج فوتبال به نفع تیم مورد علاقه ما است همه چیز خوب و بی عیب بوده است ولی در صورت اتفاق عکس، داور و همه افراد را متهم می‌‌کنیم. متون دینی مورد علاقه ما هیچ عیب و نقصی ندارد و نظر دادن در مورد آن صلاحیت می‌خواهد ولی متون مورد علاقه دیگران پر از عیب و نقص است و نظر دادن در مورد آن هیچ صلاحیت علمی و تخصصی لازم ندارد. همانگونه که ما رفتار یا گفتار خودی‌ها را توجیه می‌کنیم اگر همان رفتار از دیگران صادر شود هیچ توجیهی را نمی‌‌پذیریم. اگر کسی از دین ما به دین دیگری وارد شود آن را قابل تحمل نمی‌دانیم ولی اگر کسی از دین دیگران به دین ما بیاید جشن می‌‌گیریم. یکی از دوستان نگارنده از یکی از مراجع تقلیدی پرسید: چرا نام حضرت علی (ع) در قرآن نیامده است، ایشان فرمود: از بس عظمت علی (ع) بدیهی بوده است لازم به گفتن نام او نبوده است. حال اگر عالم دین دیگری در مورد چیزی که در کتاب آنان نیست اینگونه پاسخ می‌‌داد آیا مرجع تقلید چقدر پاسخ او را منطقی قلمداد می‌‌کرد. از خود متشکری سابقه دیرینه دارد. قرآن کریم می‌‌فرماید اهل کتاب گفتند: “هرگز هیچ کس‏، جز یهود یا نصارى‏، داخل بهشت نخواهد شد. بلی این آرزوى آنهاست‏! بگو: اگر راست مى‏گویید، دلیل این مدعا کجاست آن را بیاورید!” (سوره بقره، آیه۱۱۱) قرآن کریم همین شرایط برای جوامع پیشین نیز ترسیم کرده و می‌‌فرماید:” آیا کسى را که هوس خویش را معبود خود قرار داده بود را ندیدى. خدا  بر گوش او و دلش مهر زده و بر دیده‏اش پرده نهاده است و دانسته گمراه گردانیده است.[۱] زمانی که انبیا به اقوام خود می‌‌گفتند به آنچه خدا نازل کرده ایمان آورید مى‏گویند ما به آنچه بر خودمان نازل شده (باشد) ایمان مى‏آوریم[۲]. فرعون به قوم خود گفت:” اى بزرگان قوم! من جز خویشتن براى شما خدایى نمى‏شناسم.” [۳] چون انبیا به مردم بگویند از آنچه خدا نازل کرده است پیروى کنید مى‏گویند:” نه بلکه از چیزى که پدران خود را بر آن یافته‏ایم پیروى مى‏کنیم”، آیا هر چند پدرانشان چیزى را درک نمى‏کرده و به راه صواب نمى‏رفته‏اند [باز هم در خور پیروى هستند]“[۴]حال آنکه خدا به پیامبر خود می‌‌فرماید بگو: «من فقط به شما یک اندرز مى‏دهم که: دو دو و به تنهایى براى خدا بر (هرکاری) به پا خیزید، پس بیندیشید.»[۵] اى کسانى که ایمان آورده‏اید! قیام کننده براى خدا و شاهدان به عدل و داد باشید. و مسلما نباید دشمنى عده‏اى شما را بر آن دارد که به عدالت عمل نکنید. دادگرى کنید که آن به تقوا نزدیک‏تر است.[۶]

 

نفوذ این آئین در افراد، آنان را به شدت در معرض خطای ذهن و فکر قرار می‌دهد و نوعی مغالطه در استدلال را به آنان تحمیل می‌کند. از دیر زمان پیش فرض بسیاری از حقیقت‌جویان این بوده است که باید با خودکیشی مبارزه کرد تا به حقیقت دست یافت. باید تزکیه را بر تعلیم مقدم داشت. برای دیدن حقیقت باید خود را از میان ذهن و حقیقت برداشت تا حقیقت دیده شود. سّر اینکه قرآن تنها برای متقین کتاب هدایت است و برای ظالمین کتابی گمراه کننده است همین خودکیشی است. 

ریاضت صوفیانه زیاد کارساز نیست. اگر تنها تصور صوفیانه که می‌‌گوید طالب حقیقت باید چون بودا، تائو یا ملاصدرا، مدتی را به اعراض از دنیا بگذراند و به عبادت مشغول باشد تا پس از یک دوره خودسازی و انزوا و محرومیت از لذایذ زندگی به فهم حقایق بپردازدد، درست بود،  فیلسوفانی چون هیوم، سارتر و راسل نباید هیچ حقیقتی را فهم میکردند چراکه به اعراض از دنیا باور نداشته‌اند. اگر دانشمندان هزار سال به این نکته نادرست یقین داشتند که زمین مرکز عالم است یا خورشید و حرکت سیارات به شکل دایره است بر گرد زمین در حرکت است نه به این سبب بود که افرادی دنیا پرست و بی تقوا بودند. کسانی هم که بعد فهمیدند زمین مرکز عالم نیست و حرکت سیارات شکل دایره ندارد به این دلیل نبود که اهل تقوا و آخرت بودند بلکه به این دلیل بوده است که آنها ملاک حقیقت را آرزو و میل خود و سنت‌های خود قرار نداده بودند و برهانی مستقل از آرزوهای خود داشتند. آنان که در دادگاه تفتیش عقاید، گالیله را محکوم به مرگ کردند از سر تدین نبود بلکه از سر خودکیشی بود.

افلاطون به نکته جالبی اشاره می‌کند و می‌گوید «باید حقایق را با چشم روح دید نه با چشم سر.» روح نه تن دارد نه سر، نه مرد است و نه زن، نه شرقی است و نه غربی، نه سیاه است و نه سفید، نه کافر است و نه مومن، نه مسلمان است و نه مسیحی، نه شیعه است و نه سنی، نه عرب و است و نه فارس، نه فقیر است و نه ثروتمند، نه پیر است و نه جوان، نه حاکم است و نه محکوم. همه این امور بیماری فراگیر خودکیشی است راهزن راه حقیقت و سّدی عظیم در برابر آن است.

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

معنای تقدم تزکیه بر تعلیم این است که باید متوجه مغالطه مهلک خودکیشی بود و در روش علمی‌خویش، این حقیقت را به عنوان پیش فرض در نظر داشت که واقعیت همیشه مستقل از من، از علائق و از خواسته‌های من است و تعصبات شخصی، قومی، ملی، دینی و مذهبی به ما اجازه بیرون آمدن از تقلید و قضاوت بیطرفانه برای کشف حقیقت را نمی‌دهد، بنابراین باید همه چیز را از ماوراء خود خواست. تزکیه نفس به معنای پاک کردن نفس از خودکیشی در شناسایی و انصاف در تحقیقات علمی و برخوردهای اجتماعی و قضاوت در مورد افراد و اشخاص ‌است.

گرچه امکان حذف کامل خود از باورها و قضاوتهایمان منتفی است اما علم به این گرایش ذهنی و تلاش برای دوری هرچه بیشتر از خودکیشی، امکان کشف حقیقت و نزدیک شدن به عدالت و انصاف را بیشتر خواهد کرد. اگر نتوانیم از ورود این مغالطه به مطالعات و مشاهدات و قضاوتهای خود احتراز کنیم به حق و عدل وحقیقت نزدیک نخواهیم شد.

تا هوا تازه‌ست ایمان تازه نیست

کین هوا جز قفلِ آن دروازه نیست (دفتر اول مثنوی/۱۰۷۹)

 



[۱]أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً (سوره جاثیه، آیه۲۳)

[۲]وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُواْ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ نُؤْمِنُ بِمَآ أُنزِلَ عَلَیْنَا وَیَکْفُرونَ بِمَا وَرَاءهُ(سوره بقره، آیه۹۱)

[۳]وَ قَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِّنْ إِلَهٍ غَیْرِی (سوره قصص، آیه۳۸)

[۴]و اذا قیل لهم وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ (سوره بقره، آیه۱۷۰)

[۵]قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا (سوره سبأ، آیه۴۶)

[۶]یأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ. سوره مائده، آیه ۸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مm نصراصفهانی

پنج رسانه عربی و غربی چگونه به فاجعه منا وکشتار حجاج ایرانی نگاه کردند؟

به گزارش جنبش مقابله با رسانه‌های بیگانه، امپراتوری دروغ

فاجعه ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۵ برابر با دوم مهرماه ۹۴، که همزمان با روز عید قربان و هنگام حرکت زائران برای رمی جمرات در منا بر اثر سوء مدیریت و بی‌کفایتی مسئولان سعودی رخ داد، دنیا را تکان داد. در این روز، ۲۲۰۵ زائر بی‌گناه در اثر قصور و کوتاهی و شیطنت رژیم آل سعود در فضای کوچک مسیرهای رو به منا، از شدت فشار جمعیت دچار خفگی و مرگ شدند (این آمار تا بدین لحظه است). ۸۶۳ تن نیز زخمی و صدها نفر مفقود شدند. دولت ریاض، نه تنها حاضر به عذرخواهی نشد که در کمال بی‌شرمی با اقدامی مضحک و عجیب طی وارد کردن اتهام به حجاج ایرانی، تمامی تقصیرها را به گردن آنها انداخت.

5 رسانه عربی و غربی چگونه به فاجعه منا نگاه کردند؟ /// در حال انجام ///

العربیه

شبکه “العربیه” در مطلب ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۵ خود اعلام کرد که منابع رسمی سعودی در همین روز اعلام کردند که هیئت تحقیقات و بررسی درباره علل ایجاد ازدحام در مراسم حج که به کشته شدن ۲۲۰۵ زائر و زخمی شدن بیش از ۸۶۳ تن دیگر شد، همچنان ادامه دارد. این شبکه سعودی، در دروغ‌پردازی جدید خود به نقل از مسئول طواف زائران ایرانی، حرکت ایرانی‌ها در مسیر مخالف با حرکت دیگر حجاج برای ادای فریضه “رمی جمارات” و همزمان بودن آن را دلیل ازدحام بوجود آمده و مرگ حاجیان از جمله ۱۶۹ تن از خود آنها دانست و آنها را مسئول اصلی فاجعه منا خواند. العربیه در ادامه ابراز داشت که سرلشکر منصور الترکی سخنگوی رسمی وزارت کشور سعودی روز پنجشنبه گفته که یکی از مهمترین دلایل وقوع حادثه مراسم مکه، حرکت شماری از زائران در خیابان ۲۰۴ برخلاف سیر حرکت زائرانی که از خیابان ۲۲۳ به سوی رمی حجرات می‌رفتند امری که منجر به برخورد ناگهانی، ایجاد ازدحام و حادثه شد.

این رسانه در مطالب ۲۴ دسامبر خود ملک سلمان -پادشاه عربستان- و شاهزاد محمد بن نایف -ولیعهد سعودی- را دلسوز و پیگیر جدی قضیه خواند و تاکید موکد آنها بر تشکیل کمیته تحقیق را نشان از تعهد و دغدغه آنها برشمرد. همچنین در مطالب ۲۶ سپتامبر به سخنان محمد هاشمی -رییس سابق صدا و سیما- و صادق زیباکلام -استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران- که اولی فاجعه منا را یک حادثه دانسته و دولت عربستان را مقصر نمی‌داند و دومی واکنش جمهوری اسلامی و مردم ایران نسبت به سعودی‌ها را نژادپرستانه خوانده است، پرداخت.

الجزیره
شبکه “الجزیره” هم حادثه منا را از منظر سخنان رهبر معظم انقلاب و سخنان سعید اوحدی -رییس سازمان حج و زیارت- به بررسی نشست. الجزیره، در مطلب ۲۴ سپتامبر خود به موضع محکم حضرت آیت الله خامنه‌ای که مسئولیت این فاجعه را بر عهده دولت سعودی دانسته پرداخت و موضوعات سه روز عزای عمومی، اعزام حسین امیر عبداللهیان معاون آفریقایی عربی وزیر خارجه، و اظهارات سعید اوحدی را مورد اشاره قرار داد.

5 رسانه عربی و غربی چگونه به فاجعه منا نگاه کردند؟ /// در حال انجام ///

به ادعای شبکه قطری، به نقل از اوحدی، طبق گفته منابع موثق، سعودی‌ها دو مسیر که به محل رمی جمرات منتهی می‌شود را بسته بودند  و فقط سه مسیر در طی مسافت ۵ کیلومتری مورد نظر، باز بود و همین امر موجب خفه‌گی هموطنان ما شد. اوحدی، سعودی‌ها را مقصر اصلی این فاجعه دانسته و خواسته که پاسخگو باشند.

PBS
شبکه خبری PBS در مطلب ۲۵ سپتامبر خود به موضوع  اظهارات ملک سلمان در مورد اینکه مقصر این فاجعه خود حجاج بودند، پرداخت. به نقل از این شبکه، ملک سلمان اشاره به لزوم اتحاد در مسلمانان و کوتاه کردن دست‌های مرموز از خرابکاری در جهان اسلام اشاره کرد و از طرف دیگر در تهران، جمعیت معترضین ایرانی در مقابل سفارت عربستان جمع شدند و با شعار “مرگ بر آل سعود” مراتب انزجار خود از رفتارات خاندان سلطنتی عربستان را ابراز داشتند. لیندسی هیلسام خبرنگار PBS این راهپیمایی مردم ایران را یک گردهمایی هماهنگ شده از قبل و نه خودجوش خوانده است. وی، ابراز داشت که دولت عربستان سعودی اعلام کرده که به رغم بروز این فاجعه، سال دیگر جمعیت بیشتری را جذب مراسم حج خواهد کرد.

رویترز
خبرگزاری رویترز، اما بر روی سخنرانی رهبر معظم انقلاب و رییس جمهور کشورمان در مجمع عمومی سازمان ملل متمرکز شد. این خبرگزاری، برخورد محکم و قاطع رهبری با رهبران عربستان را اینچنین ابراز داشت: “آیت الله خامنه‌ای ضمن محکوم کردن کوتاهی و سوء مدیریت دولت عربستان در اجرای مناسک و مراسم حج، آل سعود را مسئول فاجعه منا دانست و خواستار عذرخواهی از سوی سعودی‌ها شد و در پایگاه اطلاع رسانی خود به سوالات بسیاری که جهان اسلام از سعودی‌ها دارد اشاره کرد و گفت آیا کشته شدن بیش از یکهزار انسان در یک فضای کوچک را می‌توان نادیده گرفت؟”. همچنین، به موضوع درخواست جدی حسن روحانی برای تشکیل فوری کمیته تحقیق و قبول اشتباه از سوی سعودی‌ها اشاره کرد. رویترز، فاجعه ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۵ را بزرگترین فاجعه مرگ دسته جمعی حجاج پس از ۲۵ سال (فاجعه ۱۹۹۰) دانست.

آسوشیتد پرس
خبرگزاری آسوشیتد پرس نیز در گزارش ۲۶ سپتامبر خود به بررسی عملکرد وزارت خارجه ایران پرداخت و اینگونه آورد: “وزارت خارجه ایران، کاردار سعودی را برای سومین بار ظرف سه روز اخیر احضار کرد و به روش مدیریت سعودی‌ها در حل بحران اعتراض کرد”.

آسوشیتد پرس ادامه داد: “تلویزیون دولتی ایران مدعی شده که عربستان سعودی هنوز ویزا برای هیئت ایرانی صادر نکرده است. این هیئت قرار بود به منظور نظارت بر مداوای مجروحان ایرانی و بازگرداندن قربانیان به عربستان برود”.

این در حالی است که طبق اخبار رسیده در رسانه‌ها، آمار کشته‌شدگان ایرانی تا بدین لحظه ۱۶۹ نفر، مجروحین ۸۵ نفر، و مفقودین ۳۰۴ نفر است.

5 رسانه عربی و غربی چگونه به فاجعه منا نگاه کردند؟ /// در حال انجام ///

آنچه در نحوه پوشش خبری این حادثه در این شبکه ها و منابع خبری مشاهده می‌شود آن است که کشته شدن ۲۲۰۵ نفر در یک کشور خارجی دارای ارزش خبری بسیار بالایی است اما این رسانه ها با اغماض و چشم پوشی از کنار این حادثه عبور کرده اند و بیشتر به واکنش ها پرداخته اند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مm نصراصفهانی

مذهب از منظر «علامه جعفری و راسل»:مکاتبه علامه جعفری و برتراند راسل.

متن نامه های رد و بدل شده بین مرحوم محمدتقی جعفری و برتراند راسل فیلسوف فرانسوی



نامه علامه جعفری به راسل




مذهب از منظر «علامه جعفری و راسل»
قسمت اول :

چکیده: استاد علامه محمد تقی جعفری، بعنوان صاحب نظری خبره، در زمینه‏های مختلف علمی چون ادبیات فارسی، فقه، فلسفه، عرفان، اخلاق و . . . شناخته می‏‏‏‏شود. ایشان با اندیشه‏ای آزاد و باز، بدون تعصب و تحجر، لکن مبتنی بر اصول و مبانی نظری اسلامی در اکثر علوم مذکور به نظرورزی پرداخته، در تبیین و تدقیق نظریات خود از هیچ تلاشی حتی برقراری ارتباط با فلاسفه برجسته غرب دریغ نورزیده و در مجامع مهم فلسفی و عرفانی که در غرب تشکیل می‏‏‏گردید، شرکت می‏نمودند. از جمله فعالیتهای علمی ایشان نقدی بر مصاحبه «وایت» با «برتراند راسل»، فیلسوف انگلیسی، می‏باشد. راسل، ریاضیات را، مبنا و اساس تمام افکار خود دانسته و در خصوص نسبت علم و دین می‏گوید:«میان علم و دین، ستیزی نیست، زیرا علم به قبول یا انکار دین محتاج نیست، بالاخره زمانی خواهد رسید که علم جواب تمام سؤالات و مشکلات ما را بدهد.» از «راسل» کتابهای فراوانی بجا مانده است از قبیل: «اصول ریاضیات»، «الفبای نسبیّت»، «تاریخ فلسفه غرب»، «ازدواج و اخلاق»، «کدام راه، راه صحیح است؟» و . . .. در اینجا به نقد ایشان از این مصاحبه می پردازیم.

ستاد علامه محمد تقی جعفری، بعنوان صاحب نظری خبره، در زمینه‏های مختلف علمی چون ادبیات فارسی، فقه، فلسفه، عرفان، اخلاق و . . . شناخته می‏‏‏‏شود. ایشان با اندیشه‏ای آزاد و باز، بدون تعصب و تحجر، لکن مبتنی بر اصول و مبانی نظری اسلامی در اکثر علوم مذکور به نظرورزی پرداخته، در تبیین و تدقیق نظریات خود از هیچ تلاشی حتی برقراری ارتباط با فلاسفه برجسته غرب دریغ نورزیده و در مجامع مهم فلسفی و عرفانی که در غرب تشکیل می‏‏‏گردید، شرکت می‏نمودند. از جمله فعالیتهای علمی ایشان نقدی بر مصاحبه «وایت» با «برتراند راسل»، فیلسوف انگلیسی، می‏باشد. راسل، ریاضیات را، مبنا و اساس تمام افکار خود دانسته و در خصوص نسبت علم و دین می‏گوید:«میان علم و دین، ستیزی نیست، زیرا علم به قبول یا انکار دین محتاج نیست، بالاخره زمانی خواهد رسید که علم جواب تمام سؤالات و مشکلات ما را بدهد.» از «راسل» کتابهای فراوانی بجا مانده است از قبیل: «اصول ریاضیات»، «الفبای نسبیّت»، «تاریخ فلسفه غرب»، «ازدواج و اخلاق»، «کدام راه، راه صحیح است؟» و . . .. 
مرحوم علامه جعفری در سال 1342 چند نامه مهم در خصوص «عمومیت جستجوی کمال»،«قراردادی بودن اصطلاح X»، «تناقض بین دفاع از انسانیت، آزادی و صلح و ] در عین حال[ معتقد نبودن به هیچ گونه آزادی درونی و محاسبه استدلالی چه از جنبه عشق مستقل به انسانیت و چه از جنبه متافیزیکی» و . . . به وی ارسال داشت. مقاله حاضر، برگزیده ای از نقد علمی «علامه جعفری» بر مصاحبه «وایت» با «برتراند راسل» می‏باشد که بنا بر ضرورت انتخاب و تدوین گردیده است. 
اعتقاد به خدا
وایت: آقای راسل شما هرگز انگیزش مذهبی داشته‏اید؟
راسل: در دوران جوانی عمیقاً مذهبی بودم، در آن موقع شاید به استثنای ریاضیات، زیادتر از همه چیز، به مذهب جلب شده بودم و علاقه من، به مذهب سبب شد در سه مسئله خدا، جاودانگی روح و آزادی اراده و اختیار، به صورت جدی کار کنم. از آزادی اراده شروع کردم و تدریجاً در پایان به این نتیجه رسیدم که هیچ دلیلی برای اعتقاد به هیچ یک از مسائل سه گانه وجود ندارد. راجع به مسئلة آزادی اراده، فکر می‏‏‏کنم برای آزادی دلیل معتبری نیست و هنوز هم فکر می‏‏‏کنم که نتیجه بخش نباشد، به نظر من چون تمام حرکات ماده به وسیله قوانین دینامیک از پیش معین شده است، حرکت لبهای انسان نیز هنگامی که سخن می‏‏گوید باید به همین ترتیب از پیش معین شده باشد، به طوری که او نمی‏‏‏تواند هیچ کنترلی در بارة آن چه می‏‏گوید اعمال کند. تمام حرکات مادی و حوادث آینده به طور کلی از پیش معین شده و سخن گفتن مشمول همین قاعدة کلی است. لذا بنا به قوانین دینامیک، مثلاً آقای«A» نسبت به آن چه می‏‏گوید آزادی اراده ندارد. راجع به جاودانگی روح، به نظر من خیلی روشن بود که رابطة میان بدن و فکر ـ هر طور که ممکن است بوده باشدـ بیش از آن چه تصور می‏شود به هم نزدیک است لذا هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم وقتی که مغز متلاشی می‏شود فکر باقی می‏ماند. همچنین راجع به خدا که ادلة بسیاری بر وجودش اقامه شده است،‌ فکر می‏کردم و اکنون نیز فکر می‏‏‏کنم که همة آنها بی اعتبار بوده و اگر کسی نمی‏‏‏خواست که اعتقاد به نتیجه آنها پیدا کند هرگز این گونه ادله را نمی‏‏‏پذیرفت. من فکر کردم که با این وضع به سوی بهت زدگی زیادی پیش می‏‏‏روم ولی با کمال تعجب، این حالت در من به وجود نیامد.
نقد علامه جعفری«ره»: البته اساس مذهب فقط در این سه مسأله نیست، مسأله خدا و روح از پایه‏های اولیه مذهبی شمرده می‏‏‏شوند، ولی که آزادی اراده جزء‌ مسائل مذهبی محسوب نمی‏شود. اما در خصوص اینکه آقای راسل می‏‏‏گوید: «من فکر می‏‏‏کردم با این وضع به سوی بهت زدگی پیش می‏‏‏روم، ولی با کمال تعجب این حالت در من بوجود نیامد»باید گفت: این خودداری، یک حالت روانی شخصی است که آقای راسل توانسته است با وجود تردید در سه مسئله اساسی مذهب، به اضطراب و بهت دچار نگردد و حتی عبارت «با کمال تعجب» هم می‏‏‏تواند شاهد خوبی باشد بر اینکه نفی اصول اولیه و معلومات ارزشمند در ذهن آقای راسل، مقتضی تعجب بوده است. بنابراین تفکر در بارة امور مذکور اگر ثابت یا نفی جزمی نشود موجب بهت زدگی خواهد شد، مگر این که بشر را به کلی از تفکر باز دارند.
اما اگر «آیندة‌ جاودان» برای انسان مورد تردید واقع شود، از یک سو، اکثریت افراد بشری با کدامین دلیل متحمل زجر و شکنجه‏های طاقت فرسای دنیا بشوند؟ و از سوی دیگر، با کدامین منطق می‏‏‏توان علل و نتایج احساس مسئولیتی را که انسان در زندگی دارد، در همین دنیا تمام شده حساب کرد.
جمله ای از افلاطون است که هر وقت آن را می‏‏‏خوانم در دریایی از لذت غوطه ور می‏‏‏شوم، البته اینها دستوراتی است که تمامی مذاهب آسمانی آن را به عنوان برنامة اصلی پیشنهاد کرده‏اند. اما چون از زبان فیلسوفی که سالها قبل از میلاد مسیح می‏زیسته این سخنان اداء شده، جالب بوده و میزان دقت نظر ایشان را نشان می‏دهد. افلاطون می‏گوید: «کفایت نمی‏کند که ما کودکان خود را رها کرده و از آنچه که پاکیزگی آنها را آلوده می‏کند، ممانعت به عمل نیاوریم، روشن کردن عقول آنها با نور علم و وارد کردن آنها به فضیلت، با پند و اندرز کافی نیست، بلکه بالاتر از اینها باید در دلهای آنان اصول دین را که طبیعت به ودیعه نهاده است رویانید. این اصول دین آن چیزهایی است که اعتقادات قویّه‏ای که میان انسان و خداوند ارتباط برقرار می‏‏‏کند را آشکار می‏‏‏سازد. خداوند اول، وسط و آخر تمامی کاینات است. مقیاس عدل برای تمامی اشیاء در میان بندگان خود خداوند است، ایمان به وجود او شالودة جمیع قوانین است. این همان، عقاید با عظمتی است که بایستی کودکان را با آنها تربیت کرد، چنان قوانینی که اگر قانونگذار مرد حکیمی بوده باشد باید آنها را با هر وسیله‏ای ـ اعم از نرمی و سختگیری ـ که در اختیار دارد عملی بسازد. این عقاید به همان اندازه که ساده و بی پیرایه‏اند، نافع نیز هستند. بدون این عقاید، انسان در این دنیا در مقابل حوادث تصادفی آن ـ هنگامی که خود را به تمایلات و تاریکی‏های شهوات و نادانی تسلیم می‏‏‏کندـ سردرگم است. آن انسانی نفس خود را منکر است که نه می‏‏‏داند از کجا آمده و نه می‏داند آن هدف و‏ایده‏ای که بایستی نفس خود را به پیروی و اعتماد به او، تربیت کند چیست؟ و اگر به این قواعد تکیه نشود دیگر برای دولت، هیچ قاعدة ثابتی وجود ندارد، زیرا عدالتی که بقاء دولت را مستحکم می‏‏‏سازد جز از جانب خداوند از مقام دیگری بر نمی‏‏‏آید.»[1]
بنابراین اگر کسی هم پیدا شود که بدون التزام به عقاید مزبور، زندگی در دنیا را اصالتاً دارای مفهوم بداند، یا در اشتباه بوده و یا ناتوان، اسیر و تخدیر موسیقی شده است. به هر حال، با ملاحظه افکار بشری، به خوبی می‏‏‏توان اطمینان پیدا کرد که بدون عقیده به اصول سه گانه دین، بهت و اضطراب پدیده ای طبیعی است که دامن گیر افراد انسانی خواهد شد.

 مذهب از منظر «علامه جعفری و راسل»
قسمت دوم :
«بارتلمی سانت هیلر» می‏‏‏گوید: «ما یا باید قانون اخلاق، آزادی انسان و مسئولیت او را انکار کنیم و یا به عنوان یک نتیجه لازم، قیامت و زندگانی دیگری را که در دنبال این زندگی است قبول کنیم. . . »[2] 
این جملة «سانت هیلر» از نظر منطقی ریشه‏دار است. زیرا اگر چه آقای راسل و بعضی از متفکرین به آزادی اراده یقین ندارند، اما حس مسئولیت را در افراد بشر نمی‏‏‏توانند نادیده بگیرند. این احساس مسئولیت، با فرض عدم نتیجه فعلی در زندگی دنیا، به هیچ وجه قابل تفسیر نیست. آن هم در دنیایی که رادمردان و اصلاح جویان، غالباً در ذلت و بینوایی زندگی کرده و سفله‏ها و دون سیرتان به هر وسیله‏ای که شده به خوشبختی ـ به اصطلاح دنیا زده‏ها ـ نائل می‏شوند. لذا، اگر آزادی اراده در کار نباشد، با کدامین علت ما باید وظیفه دوست بوده و از احساس تکلیف و انجام دادن آن، روی علل غیر مکانیکی لذت ببریم. اصلاً چرا انسانی شرافتمند باشیم، در حالیکه بنا به نبودن آزادی، تمام افراد آن چه را که انجام می‏‏‏دهند بالاجبار است؟ 
به نظر می‏‏‏رسد آقای راسل در رابطه با موضوع «خدا»، شکاک بوده و ادله ای که برای اثبات خدا گفته شده او را قانع نساخته است. لذا باید جویا شد که او در رابطه با قانون علت و معلول که در سراسر جهان حکمفرماست چه تصوری دارد، مگر این قانون نمی‏‏‏گوید که: «به حکم تبعیت جزء از کل، باید تمامی دستگاه طبیعت علتی خارج از خود داشته باشد»؟! حتماً آقای راسل مانند آقای کانت از خود می‏‏‏پرسد که آن علت از کجا آمده است؟‌ و با این سؤال در دلیل مذبور تشکیک می‏‏‏کنند، ولی باید اذعان داشت، این سؤال از جنبه علمی نامفهوم است، زیرا حقیقتی که رنگ معلول ندارد از علت آن سؤال نمی‏‏‏شود و چون خداوند معلول نیست لذا سؤال از علت او نامعقول است. آقای راسل می‏‏‏گوید:«در مورد خدا تنها چیزی که می‏‏‏توانم بگویم این است که، ممکن است وجود داشته باشد.» آقای راسل با این جمله در واقع اعتراف می‏‏‏کند که وجود خدا را ضروری می‏‏‏داند زیرا وی «امکان» وجود خدا را قبول دارد و این در حالی است که موجودی که واجب الوجود فرض شده و «امکان» وجود دارد، احتمال عدم چنین موجودی به کلی منتفی است، زیرا عدم تحقق این موجود یا به سبب نداشتن علت است ـ یعنی احتیاج به علت دارد، ـ و یا به جهت وجود مانعی از «هستی» او است، حال آنکه فرض وجود مانع با آخرین مرتبة کمال، که خداوند آن را داراست، منافات دارد. حال، اگر آقای راسل قبول کند که «امکان» دارد خدایی غیر محتاج به علت، غیر فانی و دارای آخرین مرتبه کمال وجود داشته باشد ـ چنانچه مدعای خداشناسان است ـ بایستی اعتراف کند که خداوند موجود است و چون آقای راسل اعتراف می‏‏‏کند که ممکن است خدایی وجود داشته باشد و دلیل قاطعی وجود ندارد که خداوند موجود نیست، پس احتمال این که خدایی وجود دارد منطقی است، البته برای اثبات وجود خداوند دلایل زیادی وجود دارد مثل برهان «علت و معلول»، «حرکت» ـ که ارسطو پیشنهاد کرد و تا امروز به قوت خود باقی است ـ «هماهنگی دستگاه طبیعت»، «تجرد روح انسانی»، «چگونگی اختلاف مواد» و غیره... 
آزادی اراده 
اما نظریة آقای راسل در باره اراده، قاطعانه نبوده و هیچ یک از دو طرف اراده و جبر را ترجیح نمی‏‏‏دهد. اگر به حرکاتی که از انسان صادر می‏‏‏شود دقت کنیم، پنج نوع کار متمایز از هم قابل مشاهده است: 1ـ پدیده‏های انفعالی، مثل سرخی صورت در حال شـرمنــدگـــی؛ 2ـ کـارهــای اضطـــراری؛ 3 ـ کــارهای اجبـــاری خالـص؛ 4ـ کارهای عادی؛ 5ـ کارهای اختیاری. این مورد آخر، تفاوت‏های آشکار، با موارد قبل دارد که می‏‏‏توان به این موارد اشاره کرد: الف)انتخاب یکی از دو راه، در حالیکه هیچ یک بر دیگری نسبت به ما ترجیــح نداشته باشد. ب) انجام کارهایی که علت صدور آنها هنوز صددرصد محقق نشده است. غالباً این گونه اعمال توسط اشخاصی که برای اولین بار به کاری دست می‏زنند، انجام می‏شود. این نوع کارها، اقداماتی است که به جهت داشتن علل عقلی و منطقی، سایرین از اقدام به آن، اجتناب ورزیده و دفعتاً شخص و یا اشخاصی پیدا می‏شوند که دل را به دریا زده و پس از تصمیم‏گیری نسبت به انجام آن اقدام می‏کنند. 
البته عدم انجام این عمل از سوی دیگران ناشی از وجود مانعی از جهت علل عقلی و منطقی نبوده بلکه، بازگشت آن، به مسائل روانی اشخاص است. اختیاری بودن این کار کاملاً واضح و بدیهی است. اگر چه استدلال به این که «هیچ حادثه ای در دستگاه هستی بدون علت ایجاد نمی‏‏‏گردد» صحیح است، لکن این قانون در حیطه کارهای اختیاری نیست چنانچه کارهای روانی را با مقتضیات فیزیولوژی نمی‏‏‏توان تفسیر کرد. همچنین با قوانین عمومی فیزیکی هم به طریق اولی نمی‏‏‏توان تشریح نمود. مثلاً «تطابق در کمیت» که یکی از ارکان اساسی علت و معلول طبیعی است، در کارهای روحی جریان ندارد، به عنوان مثال اگر فردی ده لیتر بنزین دارد محال است ماشین این فرد، به مقدار ده لیتر و نیم حرکت کند، در صورتی که ما هنگامی که به کاری تصمیم می‏‏‏گیریم، ممکن است از آن تصمیم که یک حقیقت بسیط و غیر قابل افزایش است معلول‏های مختلفی صادر شود. البته اشتباه نشود، تفاوت در شدت و ضعف تمایل، رغبت و اراده بدیهی است، ولی «تصمیم» حقیقت دیگری، ماورای اراده می‏باشد، به عبارتی، اراده مقدمه تصمیم بوده و تصمیم حقیقتی است که صدها پدیده مختلف را می‏‏‏تواند ایجاد کند. اصولاً در مواجهة با موانع از انسان دو نوع اراده صادر می‏‏‏شود. 
1- اراده اجباری؛ انسانها بنابر دلایل متعدد در زمان‏های خاص مجبور به انجام کارهایی می‏‏‏شوند که واقعاً آن کار را که با اراده طبیعی آنها سازگار نیست دوست نداشته ولی به جهت شرایط محیطی و مادی اجباراً آن کار را انجام می‏‏‏دهند که اگر آن شرایط بحرانی مرتفع شود آن کار را دیگر انجام نخواهند داد.
2- اراده اختیاری؛ مثلاً برای اینکه به نزاع و کشمکش دو نفر خاتمه داده شود می‏بایست موانع این کار را که به طور طبیعی در حیطه‌ ارادة من قرار دارد از میان بردارم، اعم از اینکه یک ساعت تأخیر در رفتن برای تدریس باشد و یا حاضر نشدن در وعده قرار قبلی که بین من و فرد دیگری بوده است. بنابراین، با توجه به ادله فوق معلوم می‏گردد که افعال و اعمال اختیاری در حوزه کاری انسانها است. 
جاودانگی روح
اما در رابطه با عدم جاودانگی روح، که آقای راسل مطرح کردند می‏‏‏توان در رد سخنان ایشان دلایل مجرد بودن روح از قوانین مادی را مطرح نمود که بدین قرار است:
1- در بدن انسان از اول عمر تا آخر، تحولات گوناگونی رخ میدهد، و این در حالی است که انسان از آن هنگامی که متوجه «من» خود گشته، به طور صحیح درمی‏‏‏یابد که با گذشت سالها و صدها تحول، سنخ آن «من» عوض نمی‏‏‏شود. آنچه را در پانزده سالگی به عنوان «من» ادراک می‏‏‏کنیم، به همان ترتیب در چهل سالگی و هشتاد سالگی نیز احساس می‏‏‏کنیم. اگر «من» عبارت از مجموعة اعضای داخلی و خارجی بود،‌ می‏‏‏بایست به اختلاف حالات جسم، «من» هم اختلاف پیدا می‏کرد. 
2- ما می‏توانیم قوانین کلیه و مفاهیم مطلقه را تعقل ‏‏کنیم و از آنجا که این قوانین و مفاهیم امور مادی و دارای جرم و امتداد هندسی نیستند، لذا محل این تصورات نیز نمی‏‏‏تواند دارای جرم و امتداد بوده باشد. بنابر این، روح بعنوان محلی برای این مفاهیم، حقیقتی است که فاقد جرم و امتداد می‏باشد. 
3- در سالهای اخیر، روزنامه‏های رسمی اعلان کردند که، محتویات حافظه از میلیاردها میلیارد جزء تجاوز می‏‏‏کند. «هر گونه تئوری در خصوص تفسیر کیفیت عضوی که محل این عدد سرسام آور است؛ با شکست مواجه گردیده است. بر اساس آخرین نظریه‏ها مغز در حدود دوازده میلیارد سلول عصبی دارد، این در حالی است که تعداد آگاهی‏های ثبت شده که یک میلیون میلیارد است، در آن عدد کوچک نمی‏‏‏تواند جایگزین شود. ضمناً این هم منطقی نیست که یک سلول مغزی بتواند ده یا صد حالت مختلف داشته باشد، اگر چه با این فرض هم، ظرفیت حافظة توانای انسان پر نمی‏‏‏شود.»[3]
به بیانی دیگر، هر زمان که بخواهیم، می‏توانیم حادثه ای را که بیست سال پیش در حافظه ثبت کرده‏ایم ـ با این که میلیونها اطلاعات دیگر بعد از آن بر محفوظات ما اضافه شده است ـ به سرعت از لابه لای میلیون ها و بلکه میلیاردها اطلاع استخراج نموده و مورد بهره برداری قرار بدهیم. اهمیت این پدیده در این است که در استحضار حوادث موجود در حافظه، احساس می‏‏‏کنیم که چیزی در تعقیب آن حادثه مشغول فعالیت است و تا حال آن تعقیب کننده به جز «من» جنبه منطقی پیدا نکرده است. لذا، این دلیل را می‏‏‏توان از مهم ترین ادلة غیر مادی بودن روح محسوب نمود. 
4- روح می‏‏‏تواند حقایقی را که اصلاً واقعیت ندارند تجسم نموده و آنها را بعنوان امری واقعی جلوه داده یا بالعکس، حقایق واقع شده را منفی فرض کرده و آنها را معدوم جلوه دهد. در حالیکه این پدیده با قوانین طبیعی اصلاً سازگار نیست. 
5- پیش‏بینی‏هایی واقعی که هرگز سابقه نداشته است. مانند خوابهایی که بدون کوچکترین سابقه، آیندة واقعی ما را نشان داده و در زمان خود، مطابق خواب، آن کار انجام می‏‏‏گیرد. 
نافع یا مضر بودن مذهب
وایت: شما فکر می‏‏‏کنید که مذهب از حیث نتیجه خوب است یا مضر؟
راسل: من فکر می‏‏‏کنم که اغلب نتایج مذهب در تاریخ مضر بوده است. با اینکه مذهب سبب شده کاهنان مصری تقویم را اختراع نموده و به وقوع خسوف و کسوف توجه کنند- به طوری که بتوانند به موقع، آن را پیش بینی کنند و نظایر اینها که از نتایج مفید مذهب هستند ـ ولی من فکر می‏‏‏کنم که بسیاری از نتایج مذهب مضر بوده است. علت این ضرر این است که در مذاهب، مردم بایستی به چیزهایی معتقد باشند که دلیل صحیحی برای وجود آنها نیست و این موضوع برای مذاهب، بسیار درخور اهمیت است. مذهب، افکار مردم و سیستم‏های تربیتی آنها را تخطئه کرده و اصول اخلاقی جدید، (بدعت) را بوجود می‏آورد؛ یعنی مذهب می‏‏‏گوید:‌ عقیدة جزمی به فلان مسأله صحیح و عقیده به چیزهای دیگر غلط است، بدون اینکه مردم در سؤال از حق یا باطل بودن آن مسأله مفروض حقی داشته باشند. اصولاً مذهب زیانهای زیادی داشته است. مقادیر زیادی از تقدیس، محافظه کاری، چسبیدن به عادات کهن، محترم شمردن تعصب، کینه توزی و تعصبی که در مذهب وجود دارد ـ خصوصاً در اروپاـ کاملاً وحشتناک است. 
نقد علامه جعفری«ره»: آقای راسل سه مرتبــه در بـارة مــذهب نظر منفی می‏‏‏دهند، الف) من فکر می‏‏‏کنم که بسیاری از نتایج مذهب مضر بوده است؛ ب) من فکر می‏‏‏کنم که اغلب نتایج مذهب در تاریخ مضر بوده است؛ ج) اصولاً مذهب زیانهای زیادی داشته است. قبل از نقد جواب آقای راسل لازم است هدف پیغمبران عظام علیهم السلام را مطابق کتاب آسمانی ذکر کنیم:
«و وهبنا اسحق و یعقوب نافلة و کلاًجعلنا صالحین و جعلنا ائمة یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزّکوة و کانوا لنا عابدین»[4] ما به ابراهیم، اسحاق و یعقوب را عطا نمودیم و همه آنها را صلحاء و پیشوایانی قرار دادیم که به دستورات ما ارشاد می‏‏‏کردند و بر آنها وحی کردیم که تمامی نیکی ها را بجا آورند، نیایش بر پا دارند و زکوة مال بدهند و آنها ما را می‏‏‏پرستیدند.»
«یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق و لاتتبع الهوی فیضلّک عن سبیل الله»[5] ای داود! ما تورا در روی زمین خلیفه قرار دادیم تا میان مردم حکومت به حق انجام بدهی، و از هوای نفس پیروی نکن که تو را از راه خدا منحرف می‏‏‏کند.»
«شرع لکم من الدین ما وصی به نوحاً و الذی اوحینا الیک و ما وصیّنا به ابراهیم و موسی و عیسی ان اقیموا الدین و لاتتفرقوا فیه کبر علی المشرکین . . .»[6] این دینی که خداوند برای شما تشریع نموده است، همان است که قبلاً به نوح توصیه کرده و آن چیزی است که به تو وحی کرده ایم و همان است که به ابراهیم، موسی و عیسی سفارش نموده ایم و آن این است که مذهب را بپا دارید و در بارة آن اختلاف ایجاد نکنید، این دعوت توحیدی که شما دارید، بر مشرکین بزرگ و سخت جلوه می‏‏‏کند. ] این دعوت پیامبران بدون علت نیست. یعنی پیغمبر این دعوت را از ناحیه خود نساخته است،[ خداوند هر کسی را که بخواهد به سوی خود می‏‏‏گزیند و هر کسی را که به او رجوع کند او را شاد می‏‏‏کند. این ملل ]و ارباب مذاهب[ پراکنده نشدند، مگر اینکه حـق را می‏‏‏دانستند ] و این اختلاف کلمه از روی ستم میان آنها ایجاد شد[ و اگر مشیت قبلی خداوند تا مدت مشخصی نبود قضاوت نهایی میان آنها صورت می‏‏‏گرفت. اهل کتاب] یعنی یهود و نصاری[ پس از نوح، ابراهیم، موسی و عیسی در شک گرفتارند به همین وحی و سفارش ها دعوت کن، استقامت نما، از هوای نفس تبعیت مکن، بگو به کتابی که خداوند نازل نموده است ایمان آورده ام و من مأمورم که میان شما هدایت را برپا دارم؛ الله خدای ما و خدای شماست؛ کردار ما از برای ما و کردار شما از آنِ شماست. میان ما و شما خصومتی نمانده است، خداوند میان ما و شما را جمع می‏‏‏کند بازگشت همة ما به سوی اوست.
«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط»[7] ما پیغمبران خود را با شواهد فرستادیم و با آنها کتاب و مقیاس نازل کردیم تا مردم به عدالت قیام کنند. و آیات بیشمار دیگری که دلالت بر اهداف مذاهب دارد.
بنابراین مذهب می‏‏‏گوید: همگی در صلح و صفا زندگی کنید، بت پرستی مکنید و خدای واحد را بپرستید، روی زمین فساد نکنید، از گذشتگان خود تقلید نکنید، کهنه پرستی نکنید و به قهقرا برنگردید، خدا را نیایش کنید و از اموالتان انفاق کنید. طلا و نقره را ذخیره نکرده و اجتماع را به فلاکت سوق ندهید. انبیاء تا قدرت دارند به اصلاح جامعه برمی‏‏‏خیزند و از تاریکی‏های نادانی به روشنایی‏های علم سوق می‏‏‏دهند. هدف تمام مذاهب حقه، این است که به عدالت و میانه روی قیام کنند. اهداف مزبور مورد تصدیق اغلب متفکرین می‏‏‏باشد همانطور که «مترلینگ» می‏‏‏گوید: «فراموش نکنید که تمامی پیغمبران بزرگ به دنیا آمده‏اند و خواستند ما را طوری تربیت نمایند که از غم یکدیگر محزون و از شادی یکدیگر مسرور شویم.»[8]
در پرتو این اهداف است که دین می‏‏‏تواند از عهـدة جـواب سؤالاتی از قبیل: «از کجا آمده ایم؟ برای چه آمده ایم؟ و به کجا خواهیم رفت؟» برآید، حال آنکه هیچ یک از مکاتب فلسفی و اجتماعی موجود پاسخی برای سؤالات مزبور نداشته‏اند. 
اگر بخواهیم ارزش پیشنهاد انبیاء را به طور دقیق بررسی کنیم لازم است که ابتدا نظریة آقای راسل و ناموران علم و فلسفه را بررسی کنیم تا معلوم گردد نظر ایشان نسبت به انسان چیست که چنین ادعاهایی راجع به مذهب دارند. 
دین؛ تعصب، تعبد، اعتدال

 مذهب از منظر «علامه جعفری و راسل»
قسمت سوم :
روایت: آیا جنگجویی جزیی از سرشت بشری نیست؟
راسل: من نمی‏‏‏دانم از طبیعت بشر چه تصور شده است که چنین باشد، طبیعت بشر به طور نامحدود قابل انعطاف است و این مطلبی است که مردم آن را تصور نمی‏‏‏کنند، اگر شما سگ خانگی را با یک گرگ وحشی مقایسه کنید متوجه تأثیر تربیت خواهید شد، سگ خانگی، موجودی دوست داشتنی و آرام است که پارس می‏‏‏کند و ممکن است گاهی پای نامه رسان را گاز بگیرد، اما به طور کلی موجود خوبی است، در حالی که گرگ موجودی کاملاً مخالف آن است. 
وایت: چرا بسیاری از مردم که از عقل سلیم برخوردارند ولو اگر چه این برخورداری ظاهر بوده باشد، این اندازه گرفتار تعصب هستند؟
راسل: برخورداری از عقل سالم موضوعی کاملاً نسبی است، افراد بسیار معدودی، کاملاً از عقل برخوردارند، تقریباً هر کس زوایایی دارد که در آن زوایا دارای جنون است. 
وایت: یکی از مشکلاتی که در برابر انسان قرار دارد، این است که بشر هرگز نمی‏‏‏تواند هیچ چیز را از روی اعتدال انجام دهد، ممکن است کاری را خوب آغاز کند اما سپس آن را به افراط می‏‏‏کشاند، آیا به نظر شما بشر سرانجام حد وسط را خواهد آموخت؟
راسل: من مطمئنم که حد وسط را خواهد آموخت. و این به عقیده من نهایت لزوم را داشته و امری کاملاً ممکن است، من این پیشگویی‏های تاریک را که در جریان آن هستیم، به عنوان یک وحی منزل انجیلی تلقی نمی‏‏‏کنم، من امیدواری زیادی ندارم. 
نقد علامه جعفری«ره»: آقای راسل نسبت به افراد بشری نظرات مختلفی دارد، گاهی می‏‏‏گوید «می‏‏‏توان او را مانند سگ خانگی تربیت نمود» و گاهی می‏‏‏گوید:«افراد بسیار معدودی کاملاً از عقل برخوردارند، تقریباً هر کسی زوایایی دارد که در آن زوایا دارای جنون است» و بالاخره از پیشگویی در این باره که «بشر روزی حد اعتدال را خواهد آموخت»، اظهار ناامیدی می‏کند. 
بنابراین حساب، این موجود، به کجا خواهد رسید؟ خدایش می‏‏‏داند و بس. مطابق برنامه‏هایی که قبلاً ذکر شد، مذاهب حقه می‏‏‏خواهند چنین موجودی را که بعنوان انسان معرفی می‏‏‏شود، با سوق دادن به سوی یک عامل ازلی و ابدی تعلیم و تربیت کنند و این ادعا را در امتداد تاریخ به خوبی اثبات کرده‏اند. مسلماً آقای راسل از روی تواریخ مسلم دنیای بشری کسب اطلاع کرده‏اند که مذهب اسلام در یکی از وحشی ترین نقاط کرة زمین ظهور کرده و در زمانی اندک، پیروان خود را که از نژادها و محیطهای مختلفی بودند، به اوج کمال رسانید، بطوریکه چنان پیشرفت کردند که توانستند قرن‏های متمادی، یگانه مشعل دار علم، صنعت، اخلاق، اقتصاد و سیاست صحیح باشند. این ملت عقب مانده پس از گذشت زمانی کوتاه کتابخانه ای در اسپانیا تأسیس کردند که ششصد هزار مجلد کتاب، در تمامی فنون اعم از پزشکی، علوم طبیعی، ریاضیات، هیئت و . . . در آن گردآوری شده بود. آنها، اولین دانشمندان را در این حوزه ها تربیت نموده و از سقوط حتمی دانش و سایر معارف و علوم جلوگیری کردند. آیا مناسب نیست که ما در موقع رسیدگی به نتایج مذاهب، اضافه بر کارهای کاهنان مصری، مراتب مزبور را نیز در نظر بگیریم؟
مطابق آیاتی که ما آنها را به عنوان اهداف مذاهب حقه ارائه نمودیم به نظر می‏‏‏رسد کوچکترین مسألة بی‏اساسی در مذاهب وجود نداشته باشد، بلکه می‏‏‏توانیم به طور قطع ادعا کنیم که، خود آقای راسل اغلب مطالب آن را قبول دارد. آقای راسل برای جلوگیری از جنگ و فساد ناله می‏‏‏کند، مگر انبیاء صریحاً این دستور را صادر نکرده‏اند؟ آقای راسل طرفدار پیشرفت بوده و با کهنه پرستی مخالف است؟ انبیاء هم تقلید از گذشتگان را نهی می‏‏‏کردند. اگر آقای راسل برای زندگی پاکیزه تلاش می‏‏‏کند، مذاهب حقه هم تمام دستوراتشان برای زندگی پاکیزه است. اما راجع به اینکه مذهب، افکار مردم و سیستم‏های تربیتی را تخطئه می‏‏‏کرد، تا حدی این مسئله درست است. زیرا مذهب سازان سوداگر، برای اغراض فاسد خود از این کارها زیاد کرده‏اند. ما در این نکته با آقای راسل هم عقیده هستیم که در تاریخ بشری صدها عمل مضر به غلط، با عنوان مذهب صورت گرفته که آسیب‏های جبران ناپذیری به بشریت وارد ساخته است، ولی این درندگی و حیوان صفتی به مذاهب حقه مربوط نیست. آیا عوامل جنگ جهانی اول و دوم مربوط به مذهب بوده است؟ پس بهتر این است که آقای راسل در طبیعت انسانی بحث کند. که این طبیعت چگونه می‏‏‏تواند از بهترین وسایل، بدترین نتایج را بگیرد. آقای راسل، یکی از اشکالات مذهب را «عقیده جزمی‏ ‏‏به صحیح و یا غلط بودن مسأله‏ای» می‏‏‏داند در این رابطه باید گفت: اصول و فروع مذاهب حقه به خصوص اسلام، بر دو قسم است:
1- اصول و فروعی که کاملاً با عقل، منطق و علم می‏‏‏توان آنها را توضیح و تفسیر نمود. 
2- احکامی که عقل در بارة آنها ابتداً، نظر خاصی نداشته و نفی و اثباتی نسبت به آن بیان نکرده است. 
در رابطه با قسم اول جای بحث و تردید نیست. قسم دوم اگر چه عقل، هیچ نفی و اثباتی ندارد لکن، از آن جهت که به طور کلی عقل، صحت مذهب را قبول نموده است، باز جای اعتراض نیست؛ زیرا نهایت این است که عقل به جهت محدودیتش از علل واقع شدن آن قوانین اطلاعی ندارد. لذا تبعیت انسان از احکام هیچگونه مخالفتی با منطق ندارد. زیرا اکثریت قریب به اتفاق جوامع بشری از اولین دورانی که از حقوق و قوانین معینی تبعیت کرده‏اند، از علل وقوع آن حقوق و قوانین اطلاعی نداشته و تنها به همین اندازه قناعت ورزیده‏اند که بگویند باید به قوانین سر تسلیم فرود آورد. پس صرف اینکه بشریت در یک مذهبی، نتوانست علل بعضی از احکام آن مذهب را بفهمد، دلیل بر تباهی آن مذهب نخواهد بود. 
اما «احکام و قوانینی که برخلاف عقل بوده باشد»، این حکم مخالف واقع و حقیقت بوده و به هیچ وجه در مذاهب حقه وجود نداشته است. البته از بین مذاهب، فقط اسلام، از دستبرد انحرافات در امان مانده است؛ بنابراین، هر مسأله ای که مخالف صریح عقل باشد مسلماً از ساخته‏های سود جویان بوده است. 
در سالهای اخیر عده ای با ادای این جمله که: «مذهب امری تعبدی است و هیچ علت منطقی‏ ندارد» قصد دارند اذهان مردم را دربارة مذهب مشوش سازند. این جمله چند اشکال عمده دارد:
1ـ کلمه تعبد در مواردی استعمال می‏‏‏شود که فعلی بنا به امر خداوند متعال و به نیت قرب به او با احکام خاص انجام گیرد. لذا اعمال مفروض برای توجه به خدا و امتثال دستور او لزوم پیدا کرده است. ولی در ذهن مردم کلمه تعبد در مواردی استعمال می‏‏‏شود که کوچکترین علتی برای انجام کار در میان نباشدـ که این همان اخلاق تابو است ـ و این تصور در بارة تعبد کاملا عاری از حقیقت است. لذا منطقی نیست که ما هر حادثه و حکمی را که نفهمیدیم، بدون تأمل آن را بیهوده و پوچ قلمداد کنیم. 
2- تمام امور تعبدی در دین اسلام و سایر مذاهب حقه در ادوار گذشته، علت و هدفی اصلی دارد که عبارت از خضوع، تسلیم و توجه به مقام شامخ خداوندی است. زیرا مقصود اصلی از امور تعبدی، اظهار بندگی به درگاه معبود است، اگر چه کیفیات مخصوص آنها قابل شناخت و مطابق منطق عادی نباشد. برای اثبات این مقصود دلایل فراوانی در دین اسلام دیده می‏‏‏شود: الف) «کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون»[9] در این آیه، امساک از یک عده امور را، به عنوان مبطل روزه، تنها برای تقرب به پروردگار و به دست آوردن ملکــه فاضلـة تقــوی معرفی می نماید. 
ب) «لن ینال الله لحومها و لا دماؤها و لکن یناله التقوی»[10]این آیه هدف اصلی را تقوی که معلول توجه، تسلیم و اظهار عبودیت به پیشگاه خداوندی است معرفی می‏‏‏کند. 
ج) علی بن موسی الرضا (ع) می‏‏‏فرمایند:«اگر بنده‏ای بگوید: چرا خداوند مردم را به اموری متعبد ساخته است؟ در جواب گفته می‏‏‏شود: برای این است که، مردم یاد او ] خدا [را فراموش نکنند و ادب و توجه به مقام او را ترک نکنند، از امر و نهی بدان جهت که صلاح و پایداری مردم در آنهاست سرباز نزنند، اگر آنان بدون تعبد به حال خود واگذاشته شوند، در طول زمان، دلهای آنان به قساوت و خشونت می‏‏‏گراید.»[11]
سؤال دیگری که به ذهن خطور می‏‏‏کند، این است که چرا خداوند متعال، تشخیص کیفیت‏های احکام تعبدی را به اختیار انسانها نگذاشته است؟ زیرا: 1- اگر تعیین کیفیت ها به اختیار مردم گذاشته می‏‏‏شد، به جهت اختلاف تشخیص‏ها اختلافات زیادی در میان مردم بروز می‏‏‏کرد. 2- چون انسانها به میزان زیادی گرفتار افراط و تفریط می‏باشند، لذا هر کس می‏‏‏خواهد از بار سنگین عبودیت شانه خالی کرده و آنچه مطابق میل راحت طلب او است انجام دهد. در این حال، اصل پرستش از بین می‏‏‏رفت. 3- میان اعمال تعبدی و روح بزرگ انسانی ممکن است روابط واقعیه ای وجود داشته باشد که انسان ظاهرپرست، هنوز اطلاعی از آنها ندارد اما همیشه یک احتمال عاقلانه، متفکر را از صدور حکم صددرصد و قطعی باز می‏دارد، لذا قبول این حقیقت برای او معقول و منطقی است. 
آقای راسل می‏‏‏گوید: «محترم شمردن تعصب و کینه توزی از خواص مذهب است» در جواب این ادعا بایدگفت: اولاً:همزیستی مذاهب در تاریخ بشری به کرّات دیده شده و آقای راسل در یکی از کتابهای خود نوشته است«اختلاف معتقدات؛ ملازم با کشمکش و جدال نیست، مگر وقتی که با عدم اغماض تعصب آمیز توأم باشد.»[12] 
ثانیاً: اگر به ارتباط دین اسلام با سایر مذاهب ]غیر از مشرکین[ ، دقت کنیم، متوجه می‏‏‏شویم که اسلام راجع به عقاید و ایدئولوژی‏های آنها، با این که موافق دین اسلام نبوده‏اند، با نظر احترام می‏‏‏نگرد. اسلام هرگز نصاری و مجوس را مجبور نکرد که دین اسلام را قبول کنند بلکه با آنها کاملاً مدارا نموده و تمامی احکام مذهبی آنها را قابل اجراء دانسته است. در رابطه با مسائل اجتماعی قرآن کریم می‏‏‏فرماید: «لاینهکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم تخرجوکم من دیارکم ان تبروهم وتقسطوا الیهم»[13]خداوند شما را از عدالت و نیکوکاری نسبت به کسانی که با شما در دین ستیز نمی‏‏‏کنند و شما را از وطن آواره نمی‏‏‏سازند منع نمی‏کند. 
ثالثاً: دین مقدس اسلام، تعصب ورزی بی‏خردانه و بی علت را، به کلی محکوم ساخته است. امام علی(ع) در این رابطه به مردم کوفه می‏‏‏فرماید: «من در سرگذشت انسانها نگریستم و کسی را ندیدم که به چیزی تعصب بورزد مگر اینکه مستند به علتی باشد که می‏‏‏تواند نادانها را به اشتباه بیندازد،‌ یا مستند به یک دلیل ظاهری باشد که عقول مردم احمق را به بازی بگیرد، مگر شما؛ زیرا شما به امری تعصب می‏‏‏ورزید که برای آن هیچ سبب و علتی دیده نمی‏‏‏شود. شیطان که برای آدم (ع) تعصب به خرج داد، به جهت اصل خلقتش بود که با تمسک به آن در اصل آفرینش آدم (ع) طعنه‏زد و گفت: من از آتشم و تو از گل هستی، و توانگران از خودکامگان امتها، به موقعیتهایی که نعمتهای خداوندی نصیبشان کرده بود، تعصب ورزیدند و گفتند: اموال و اولاد ما بیشتر از دیگران است و ما عذاب نخواهیم گشت. پس اگر ناچار از تعصب هستید، عصبیت خود را برای اخلاق نیکو و کردار پسندیده و امور زیبا قرار بدهید که خاندان اصیل و بزرگ منش عرب و رؤسای قبائل به آن موصوف بودند. مثل: تعصب داشتن به اخلاق مرغوب عقلاء، آرمانهای بزرگ، درجات بالای ارزش ها و آثار پسندیده‏ای که از خود به یادگار گذاشتند. پس تعصب بورزید به خصلتها و عادات پسندیده مانند: حفظ حقوق همسایگی، وفای به عهد، اطاعت نیکوکار، مخالفت با خودخواهی، فراگرفتن فضل، بزرگ شمردن معصیت قتل نفس، انصاف به خلق، فرو بردن غضب و پرهیز از فساد در روی زمین...»[14]
در این خطبه، امیرالمؤمنین (ع) تعصب بدون علت منطقی را محکوم نموده و خصوصاً تعصب به نژاد، مال و اولاد را مورد نکوهش قرار داده‏اند و به طور کلی از جملات اولیه این کلام معلوم می‏‏‏شود که در دین مقدس اسلام، تعصب بدون دلیل و علت، جایگاهی ندارد. سپس موارد امکان تعصب را گوشزد فرموده و نفوس انسانی را بر پایبند بودن به آن موارد تحریص و تحریک می‏‏‏فرمایند و تمامی تلاش آقای راسل هم برای تثبیت این موارد بوده است. 
علت گرایش به مذهب
وایت: علت اینکه بشر، در طی قرون، آن چنانکه نمودار است، خواستار مذهب بوده است چست؟ 
راسل: من اصولاً فکر می‏‏‏کنم که علت این خواستار، ترس بوده است. چون بشر تا حدی خود را ناتوان می‏‏‏بیند و سه عامل است که موجبات ترس او را فراهم می‏‏‏آورد: یکی طبیعت است که به وسیله صاعقه به او ضربه می‏‏‏زند یا به وسیله زلزله او را در کام خود فرو می‏‏‏برد. عامل دیگر، ترس از انسان است که می‏‏‏تواند همنوعان خود را به وسیله جنگ تلف کند. عامل آخر که ارتباط زیادی با مذاهب دارد همان شهوات شدید انسان می‏‏‏باشد، که می‏‏‏تواند به انسان صدماتی وارد کند و آنها، در لحظات آرامش زندگی از آنچه که از دست داده‏اند پشیمان می‏‏‏شوند لذا مذهب موجب می‏‏‏شود که تعدیلی در ترس و وحشت آنها به عمل آید. 
علامه جعفری«ره»: چند نکته را باید در نظر بگیریم: 
1- عامل شمارة اول و دوم جزء عوامل طبیعی و انسانی می‏‏‏باشد. اما عامل سوم جالب است زیرا اگر شهوات انسانی به مقتضای پدیده‏های او انجام گرفته است مفهومی برای پشیمانی وجود ندارد و به عبارت دیگر، انسان حیوانی است که شهوت و غضب دارد و با نظر به طبیعت حیوانی او پشیمانی، یک مسأله پوچ و غیر منطقی است و از طرف دیگر، این پدیده در افراد انسانی وجود دارد و می‏‏‏توان با اطمینان کشف کرد که این پدیده به عنوان اخطاری از سوی جنبه انسانی است که فرد در امتداد زندگی، نبایستی مغلوب شهوترانی غیر مشروع بوده باشد و به همین جهت است که انسان از مرتبه حیوانیت برتر می‏‏‏رود. 
2- آقای راسل، معلول یک پدیده را به جای علت، استعمال کرده‏اند، زیرا ترس یک حالت همگانی است و بدست آوردن آرامش و اطمینان در مواقع ترس، یکی از فواید گرویدن به مذهب است. بدین معنی انسان معتقد به مذهب می‏‏‏تواند ناملایمات را در حالتی که در حیطه اختیار و اراده او نبوده، به مشیت خداوندی مربوط ساخته و از آن ناملایمات رهایی یابد. ولی علت تحریک کنندة انسان به مذهب، مسائل دیگری است از قبیل «احساس عظمت دستگاه هستی» و اینکه این دستگاه با عظمت، از یک موجود عالی به وجود آمده است و همچنین «احساس تکلیف»، که در مقابل تمامی تمایلات حیوانی انسان، خودنمایی کرده و از انسان، انجام آن را به جهت انسانیتش طلب می‏‏‏کند. از دیگر عوامل گرویدن به مذهب، یقین یا حداقل احتمال عاقلانه به «جاودانگی انسان» است. البته کلیه این علل با سایر عوامل، درگرویدن انسان به امور ماوراء طبیعی شرکت می‏‏‏کنند. و امور مزبور ـ را که آقای راسل ذکر کرده‏اندـ از فواید مذهب می‏‏‏باشد. آقای راسل در کتاب تاریخ فلسفه غرب چنین می‏‏‏گویند: «در عالم فکر، تمدن متین و وزین، کمابیش مرادف علم است، اما علم خالص و بی عشق، کافی و رضایت بخش نیست، انسان به شور، هیجان، هنر و دین نیازمند است.»
3- پدیده ترس را بعضی از مردم، از دوران‏های گذشته تاکنون، بعنوان عامل منحصر گرایش به مذهب پیشنهاد نموده‏اند. ترس پدیده‏ای روانی است که نمی‏‏‏توان از آن یک تعریف خاص ارائه داد، لکن مردم در بارة آن، دریافتی حضوری دارند. ترس، علل و نتایج مشخصی دارد؛ بزرگترین علت ترس، نادانی و ناتوانی در مقابل خطر احتمالی یا قطعی است که انسان با آن روبه رو می‏‏‏گردد. بنابراین پیش فرض، باید ادعا کرد که استدلال «مذهب مولود ترس است» منطقی نیست. زیرا مسأله جستجوی یک موجود بعنوان اینکه این موجود، کامل و قابل پرستش است یک احساس مستقل می‏‏‏باشد. نهایت امر، بعضی ها مانند آقای راسل می‏‏‏گویند: «این احساس را با حس بشر دوستی که از انسان بزرگتر است می‏‏‏توان اشباع نمود.»
از طرفی چون ترس، مولود نادانی است پس با برطرف شدن نادانی، ترس هم برطرف شده و در نتیجه مذهب نیز ـ که اساس آن، توجه به خداست ـ بنا به نظر آقای راسل باید متزلزل شود و این معنی خلاف محسوس است زیرا فیلسوفانی در جهان بوده و هستند که با وجود اینکه اکثر پله‏های علم و اندیشه را پیموده‏اند مع ذلک، این گروه جزء متفکرین و موحدین شمارة یک محسوب می‏‏‏شوند. حتی «بارتملی سانت هیلر» صریحاً می‏‏‏گوید: «اگر معاد و سرای دیگری که زندگانی جاودانی دارد مورد تصدیق واقع نشود، این زندگی دنیوی بدون تفسیر و بی تعادل خواهد بود.»[15] و از طرف دیگر، اگر ترس باعث شود که در جامعه افرادی چون علی بن ابیطالب، ابوذر غفاری و سلمان فارسی و . . .. به وجود آیند و نیز ارزش انسان با این فرمول ادا شود که «من قتل نفساً بغیر نفس او فسادٍ فی الارض فکانّما قتل الناس جمیعاً و من احیاها فکانّما احیا الناس جمیعا»[16] و یا اگر باعث شود که برای حقوق حیوان زنده ـ اگر چه قابل بهره برداری نباشدـ مواردی را تنظیم کند، یا اینکه در اسپانیا، در آن دوران که اروپا به اصطلاح آقای راسل در تاریکی فرو رفته بود، مسلمانان کتابخانه ای بسازند که ششصد هزار مجلد کتاب خطی در آن موجود باشد و اگر ترس باعث می‏‏‏شود که فرمول جاودانی «من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم» به وجود آید، ای کاش در تمامی دورانها، تمامی افراد انسانی از این پدیدة با برکت بهره مند شوند و شجاع نباشند. 
«خداوند اصلاح خواهد کرد!» 
وایت: آیا شما فکر می‏‏‏کنید علت گرویدن مردم به مذهب، به این جهت است که، مردم مشکلات خود را به عهدة‌ خدا، کشیش و یا مذهب گذاشته و خود از روبه رو شدن با آن خودداری ‏‏کنند؟
راسل: بلی، من همیشه نامه‏هایی از مردم دریافت می‏‏‏کنم به این مضمون که، «خداوند خود نگهداری خواهد کرد»، اما خداوند در گذشته هرگز چنین کاری را نکرده است و من نمی‏‏‏دانم آنها چرا فکر می‏‏‏کنند که خداوند در آینده اینکار را خواهد کرد. 
نقد علامه جعفری«ره»: هیچ مذهب صحیحی نمی‏‏‏گوید: وقتی تو بیمار شدی به طبیب مراجعه مکن، زیرا خدا تو را شفا خواهد داد، اگر احتیاج به مسکن پیدا کردی، برو در وسط بیابان بنشین، زیرا یک دفعه خواهی دید یک عمارت مجلل از طرف خدا ایجاد خواهد شد. همچنین محال است که مذهب بگوید: هنگامی که دیدید دو نفر یا دو مملکت به ستیزه برخاسته‏اند شما بروید ساکت بنشینید که خدا اصلاح می‏‏‏کند. لذا باید با دقتی فوق العاده بیاندیشیم که مقصود مقامات عالیه خداشناسان که می‏‏‏گویند:‌ «خداوند اصلاح خواهد کرد» چیست. باید ادعا کرد، هدف آنان تذکر دو مسأله می‏‏‏باشد: اولاً: این که خداوند برای جوامع بشری، راهنمایانی عالی مقام فرستاده که آنها می‏‏‏توانند خواسته‏های خداوند را، که اصلاح و عدالت در روی زمین است، تبلیغ و عملی سازند. ثانیاً: عقول سلیم بر افراد انسانی اعطا فرموده است که آنان در هر زمان و مکانی بتوانند حق را از باطل تشخیص داده و به کمک آن راهنمایان، برای خود زندگی صحیحی ایجاد کنند. 
خطیب نامور رومی «سیسرون» می‏‏گوید: «به حکم خرد انسانی، قانون، ناشی از خداوند متعال است بنابراین، انسان قبل از هر چیز باید به ذات باری تعالی معتقد بشود، بداند که مشیت الهی و قدرت بالغة او حاکم بر کلیه امور جهان است. بنابراین، انسان باید به عدالت‏گستری خداوند که مردم پرهیزکار و اشخاص پلید را به یک چشم نمی‏‏‏نگرد ایمان پیدا کند، زیرا بدون این اعتقاد و ایمان، قوانین ارزشی نخواهند داشت.»[17]
مذهب از منظر «علامه جعفری و راسل»
قسمت چهارم :
«سوارز» می‏‏‏گوید: «حقوق بین الملل باید حاکم بر روابط ملل جهان باشد، زیرا شامل اصول عالی جهانی و دائم است، مبنای آن ارادة خداوند و طبیعت آدمی است.»[18]همین حقیقت را «سنت آمبرواز»، «سنت آگوستین»، «ایزیدور»، «دوسویل»، ‌«سنت توماس داکن» و «ویتوریا» که از علمای بزرگ مسیحیت هستند گوشزد می‏‏‏کنند. مذهب اسلام نیز بر این مسأله تأکید نموده و می‏‏‏فرماید: «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط»[19]خداوند برای برقراری عدالت در میان جوامع با فرستادن پیغمبران دخالت ورزیده است «و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احدیهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفیء الی امرالله فان فاءت فاصلحوا بینهما بالعدل و اقسطوا ان الله یحب المقسطین»[20]چنانچه مشاهده می‏‏‏شود خداوند نفرموده است که اگر دیدید دو طائفه در حال جنگ و ستیز هستند شما فقط تماشا کنید و دست به دعا بردارید و بگویید خداوند اصلاح خواهد کرد، بلکه شما باید بکوشید تا صلح و صفا را میان آنها برقرار سازید. البته اگر این صلح و صفا برقرار شد از ناحیه خداوند است، زیرا او چنین دستور داد که ما، در ریشه کن کردن خونریزی، بکوشیم. ممکن است کسی توهم کند که این احکام، مختص جوامع با ایمان است، پس تکلیف بقیه اجتماعات چیست؟ جواب این توهم آشکار است، زیرا خداوند می‏‏‏فرماید:« لاینهکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم»[21]خداوند شما را نهی نکرده است که نیکوکاری و عدالت کنید به آن کسانی که با شما جنگ دینی نداشته و شما را از وطن آواره نکرده‏اند. البته هیچ نیکوکاری بالاتر از این نیست که اگر کشتاری در اجتماعات غیر اسلامی صورت بگیرد، مسلمانان برای ایجاد صلح و صفا در میان آنان بشتابند و بکوشند.
بنابراین، مقصود از جمله «خداوند حفظ خواهد کرد» این است که، خداوند برای شما وسایلی تهیه نموده است و امر فرموده برای حفظ خودتان در مقابل زورگویان از این وسایل بهره ببرید «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة... »[22]لذا خداوند ما را به یک عده مسائل طبیعی که تا حال، برای دفاع از خود با آنها آشنایی نداشته‏‏ایم، متوجه خواهد ساخت تا از آن وسایل بهره برداری نماییم. 
تأکید مردم بر مذهب
وایت: اگر مذهب مضر است، پس چرا همیشه بشر اصرار بر مذهب داشته است؟
راسل: بشر اصرار ندارد، بعضی از مردم اصرار دارند. این مردم از روی عادت به مذهب اصرار می‏‏‏ورزند، مثلاً در بعضی از کشورها مردم با عصا راه می‏‏‏روند و آنها دوست ندارند که بی عصا راه بروند و مذهب هم چنین چیزی است. بعضی از کشورها بدان عادت کرده‏اند، من یک سال در چین بسر می‏‏‏بردم، چینی‏های معمولی هیچگونه مذهبی نداشتند و کاملاً هم خوشبخت بودند، من فکر می‏‏‏کنم با در نظر گرفتن شرایط سخت آنها، باز هم از بیشتر مسیحیان خوشبخت تر بودند. 
نقد علامه جعفری«ره»: از چند جهت می‏‏‏شود به گفته‏های آقای راسل جواب داد، اولاً: چگونه می‏‏‏توان مسأله مذهب را از سنخ عادت بدانیم در صورتی که «برگسون» می‏‏‏گوید:«ما اجتماعاتی را در گذشته و حاضر پیدا می‏‏‏کنیم که علم، فن و فلسفه را نمی‏‏‏شناسند ولی هیچ اجتماعی بدون دین وجود ندارد.»
«ویلیام جیمز» می‏‏‏گوید:« این حقیقت ترجیح دارد که مردم تا آخر تاریخ به خداوند نیایش خواهند کرد، هر چند که علم بکوشد که مخالف آن را ابراز نماید، مگر اینکه طبیعت عقلانی مردم به یک حالت دیگری تحول پیدا کند، درحالی که هیچ دلیلی به توقع و انتظار آن حالت وجود ندارد.»
از نظر روانشناسان،‌ «عادت» مانند طبیعت ثانوی انسانی است و ریشه کن کردن آن بسیار دشوار است. اما متفکرین اذعان دارند که اگر «عادت» در افراد انسانی از طبیعت اولیه و پدیده‏های اساسی زندگی ناشی نشود قابل دوام نخواهد بود، زیرا عادت قابل توارث نیست و اگر هم بتواند در یک یا دو نسل مؤثر واقع شود بالاخره به سبب مواجهه با واقعیت‏های قطعی، که مخالف آن عادت است، در نسل‏های بعدی پایه‏های آن سست می‏‏‏گردد و با مرور زمان به کلی نابود خواهد شد. بنابراین اگر انسانها دین را از روی عادت انتخاب نموده بودند و با طبیعت اولیه آنها سازگار نبود قاعدتاً تا به حال باید از بین می‏‏‏رفت، حال آنکه به اتفاق تمامی باستان شناسان، بشر از قدیمی‏ترین دوران تا به امروز، علاقة قابل توجهی به ماوراء طبیعت نشان داده است، این علاقه نه تنها کم نشده است بلکه روز به روز بیشتر هم شده است. 
ثانیاً: نشان دادن بعضی از جوامع بشری که مقررات مذهبی ندارند، دلیل قاطع، بر نفی احساس مذهبی آنها نمی‏‏‏تواند باشد، زیرا هیچ فردی از افراد بشر، نمی‏‏‏تواند بدون داشتن یک ایدة مخصوص ـ که کم و بیش از چهار دیوار محسوسات بالاتر باشد ـ به زندگی ادامه دهد. گرچه نهایت امر، ممکن است آن ایده به صورت طبیعت پرستی، انسان پرستی یا زیبا‏پرستی جلوه کند که از جنبة واقعی محسوس، به جایی می‏‏‏رسد که هیچگونه دلیل منطقی نمی‏‏‏تواند از عهدة اثبات یا نفی آن برآید. 
در جستجوی موجود برتر
وایت: آیا بشر در جستجوی عللی برای ایمان آوردن به یک موجود با عظمت تر از خود نمی‏‏‏باشد؟ نه صرفاً به عنوان مسألة ترس و اتکاء به آن، بلکه بخواهد کارهایی را برای اینکه او هست انجام دهد؟
راسل: خوب، چیزهای زیادی هستند که از خود انسان بزرگتر هستند، اولاً خانواده شما، سپس ملت و پس از آن نوع بشر به طور عمومی، که تمامی آنها بزرگتر از خود انسان بوده و کاملاً برای اشغال هرگونه احساس اصیل خیر اندیش که یک انسان دارد، کافی می‏‏‏باشند. 
نقد علامه جعفری «ره»: قائم مقام ساختن بشریت به جای خداوند، نظر عده ای از متفکرین اخیر می‏باشد، که «انسان مداری»[23] یکی از نتایج این حرکت فکری است. از «فویر باخ» نقل می‏‏‏کنند که «او دین را برای اشباع بعضی از احتیاجات عمیق انسان درک کرده است. مسأله مشکلی که بشر با آن روبرو است، پیدا کردن جانشینی است که آن را جایگزین لاهوت پرستی ـ که با پیشرفت علوم افسرده شده است ـ کند تا آن جانشین بتواند اجتماع انسان را به ایدة برتر اشباع سازد.. . . برای ما ممکن است که این معبود را در خود انسان جستجو کنیم، ولی نه انسان در پدیدة فردی‏اش، بلکه با روابط اجتماعی‏اش.» [24]
اولاً: آقای راسل و فویر باخ هر دو می‏پذیرند که انسان درصدد پیدا کردن موضوع برتری است که بتواند حس پرستش موجود وایدة برتر از خود را که عمیقاً در انسان وجود دارد اشباع سازد، البته این احساس غیر از احساس خیر اندیشی است، که می‏‏‏تواند با خانواده، ملت و بشر دوستی اشباع شود. 
ثانیاً: چه منافاتی میان خیراندیشی به امور مزبور و توجه به خداوندی که آفرینندة خانواده، ملت و نوع بشر است وجود دارد؟ آیا مثلاً سقراط، افلاطون، سیسرون، روسو، سانت هیلر، منتسکیو و ابن سینا و هزاران امثال اینها به تناقض مبتلا بودند که خدا دوست و بشر دوست بودند؟ 
ثالثاً: با نظربه مجموع تواریخ مصلحین و در ردیف اول، پیغمبران مذاهب حقه، به خوبی پیداست که بزرگترین نتیجه «خداشناسی» را بشر دوستی معرفی کرده‏اند و پیغمبر اسلام(ص) می‏‏‏فرمایند:
«تمامی‏‏‏افراد بشری مانند عایلة خداوند هستند و محبوبترین شما نزد خداوند آن کسی است که بیشتر به عایلة او محبت ورزد.» امام علی (ع) در دستور جاودان خویش به مالک اشتر فرمودند: «ای فرزند اشتر، بایستی با تمامی مردم مدارا کنی و محبت بورزی، زیرا ایشان از دو حال خارج نیستند، یا برادر دینی تو بوده و یا در خلقت بشری مانند تو می‏‏‏باشند.» و در جمله ای دیگر ایشان می‏فرماید: «اگر تمامی دنیا را با هر چه که در آن است به من بدهند، در مقابل ستم به مورچه‏ای، به اینکه پوست جوی را از دهان آن بکشم، من نخواهم کرد.» همچنین ناصر خسرو می‏‏‏گوید:‌
خــلق همه یـکسره نهال خداینـد هیــچ نه بشکن از این نهـال و نه برکن
دست خداوند باغ خلق دراز است بر خسک و خار همچو برگل و سـوسـن
خــون بناحق نهال کنـدن اویست دل ز نهــال خـــدای کنــدن برکـــن
استمرار مذهب تا ؟!
وایت: آیا فکر می‏‏‏کنید که مذهب، همچنان به وجود خود ادامه داده و بشریت را قبضه خواهد کرد؟
راسل: فکر می‏‏‏کنم این مسأله مربوط به این است که آیا مردم مشکلات اجتماعی خود را حل خواهند کرد یا نه؟ به عقیدة من اگر جنگهای بزرگ و ناملایمات ادامه داشته باشد و مردم زیادی با زندگی بدبختانه ای به سربرند، احتمالاً مذهب باقی خواهد ماند، زیرا من مشاهده کرده ام که عقیده به لطف خداوند، با شواهد موجود، نسبت معکوس دارد، به نظر من اگر مردم بتوانند مسائل اجتماعی خودشان را حل کنند، مذهب نابود شده، از طرف دیگر اگر آنها مسائل اجتماعی خودشان را حل نکنند مذهب نابود نخواهد شد. در قرن هیجدهم که اوضاع آرام بود، اکثر مردم تحصیل کرده، آزادانه فکر می‏‏‏کردند، ولی هنگامی که انقلاب فرانسه فرارسید اشراف انگلیس بدین نتیجه رسیدند که آزادی فکر، مردم را به سوی گیوتین می‏‏‏کشاند، بنابراین آزادی فکر را رها ساخته و عمیقاً مذهبی شدند. . .. »
نقد علامه جعفری«ره»: این جواب آقای راسل با جواب سؤالات گذشته منافات دارد، زیرا در آنجا مذهب را یک مسأله عادی معرفی کرده و آن را به عصا دست گرفتن مردم بعضی از کشورها تشبیه کردند، ولی در این پاسخ اخیر، معتقد شدند که مذهب ریشه اجتماعی دارد. در بررسی و تحلیل این جواب چند نکته مهم به نظر می‏‏‏رسد که بیان می‏‏‏شود: 
اولاً: بنابر ادعای آقای راسل «منشأ گرویدن به مذهب، جنگها، ناملایمات و بدبختی هاست که دامنگیر بشر است.» اما هدف بانیان مذهب مبنی بر تسلی و آرامش خاطر مردم در مقابل امور مزبور، یکی از فواید گرویدن به مذهب است، نه فقط علت اصلی، بلکه علل اصلی اعتقاد به مذهب، عظمت دستگاه خداوندی، وجود نعمتها، احساس توجه به موجود برتر و . . . .است. و این حقیقت با نظر به اعتقاد بانیان مذهب روشن است «یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون، الذی جعل لکم الارض فراشاً و السماء بناء و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقاً لکم فلا تجعلوا لله انداداً و انتم تعلمون»[25] ای مردم بپرستید خداوندی را که شما و پیش از شما را آفرید، شاید شما تقوی بورزید. آن خداوندی را که زمین را برای شما گسترده و آسمان را بنا نمود و از ثمرات برای شما روزی قرار داد، برای خدا مثل و مانندی قرار ندهید در حالی که شما می‏‏‏دانید.
«هوالذی خلقکم من نفس واحدة و جعل منها زوجها لیسکن الیها»[26]آن خدایی که شما را از یک نفس آفریده و از آن نفس همسری برای او خلق کرد که سکون و آرامشی به او پیدا کند.
در این رابطه آیات زیادی وجود دارد اما از مجموع این آیات روشن می‏‏‏شود که توجه به قوانین هماهنگ طبیعت و وسایل آسایشی که خداوند متعال برای انسان آفریده است، مهمترین عامل توجه به ماوراء طبیعت به عنوان شالودة مذهب می‏باشد. 
ثانیاً: عده ای مثل آقای راسل، خدا را تنها برای رفع اضطراب و بدبختی می‏‏‏خواهند که همین معنا در چند آیه قرآن کریم به صراحت بیان شده است. «فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلمّا نجّاهم الی البّر إذاهم یشرکون»[27]هنگامی که به کشتی سوار شدند، خداوند را با اخلاص می‏‏‏خوانند و دین را برای او می‏‏‏دانند و موقعی که آنها را به ساحل رسانید آنها همچنان مشرک می‏‏‏شوند.
در مقابل این گروه، عدة دیگری در هنگام بروز نیکیها و آسایش، به خداوند متوجه شده و در صورت بدبختی و بیچارگی، کاملاً از خداوند روگردان می‏‏‏شوند. همه ما شنیده ایم که گرسنه دین ندارد و در بعضی از روایات معتبر آمده است که فقر یکی از علل کفر است. بنابراین در دین مبین اسلام هیچیک از دو حالت خوشی و بیچارگی، منحصراً وسیله توجه به خدا نبوده، بلکه هر یک از آن دو می‏‏‏تواند از اسباب توجه به خداوند باشند.

مذهب از منظر «علامه جعفری و راسل»
قسمت پنجم و اخر
ثالثاً: اگر بخواهیم مطالب آقای راسل را قبول کنیم، ظهور اسلام و پیشرفت شگفت‏انگیز آن در کمترین مدت، ضمن ساختن بزرگترین تمدن و فرهنگ دنیا، نه تنها تا ابد برای ما معما خواهد بود، بلکه حتی متناقض جلوه خواهد کرد. بنابراین تا به سؤالات چهارگانه اساسی «از کجا آمده ام؟ به کجا آمده ام؟ برای چه آمده ام؟ به کجا خواهم رفت؟» به حل نهایی و قطعی نرسد، مذهب با ریشه عمیقی که دارد، همواره انسان را به خود جلب خواهد کرد. مگر اینکه اثبات کنیم که این سؤالات نباید مطرح شود. اما آیا از طرح این سؤالات در ذهن بشر می‏‏‏توان جلوگیری کرد؟! 
برای پاسخ به این سؤالات چهارگانه ناچار به شناسایی انسان هستیم. یکی از راههای شناخت، پی بردن به پدیده‏های مختلف در وجود انسان است؛ می‏دانیم پدیده‏هایی که شئون عمومی بشر را تشکیل می‏‏‏دهند بر دو قسم می‏باشند: ‌
الف) پدیده‏های ثابت؛‌ ب) پدیده‏های متغیر. پدیده‏های متغیر اموری هستند که مرهون عوامل گوناگون بوده و با گذشت اعصار و قرون متحول می‏‏‏شوند مثل: کیفیت وکمیت بهره برداری انسان از طبیعت، تعیین قراردادهای حقوقی، اقتصادی و سیاسی و. . . . 
ولی پدیده‏های ثابت، اموری هستند که افراد بشر در تمامی دوران دارای آنها بوده و تحولات گوناگونی که در امتداد زمان ایجاد می‏‏‏گردد نمی‏‏‏تواند به طور حقیقی آنها را دستخوش تغییر و تبدیل سازد، مثل: علاقه به ادامه زندگی ملایم طبع، طبیعت سودجوی بشری که باعث تصادم تمایلات افراد می‏‏‏گردد و . .. 
بنابر این در تمامی مسائل نمی‏‏‏توان از عنصر زمان بهره برد و ادعا کرد «انسان دیروز غیر از انسان امروز است و شما انسان امروز باشید». زیرا این جمله نسبت به پدیده‏های متغیر قابل اثبات است، اما نسبت به پدیده‏های ثابت قابل اثبات و اعتماد نیست. چون اساس مذهب از مقولة پدیده‏های ثابت بوده ـ اگر چه در آینده تغییر شکل داده و تحولاتی هم در مذهب صورت بگیرد ـ لذا اساس آن تزلزل ناپذیر می‏باشد. زیرا اگر چه برای عده ای از نفوس معمولی، زیر بنای مذهب یک سری قضایای قابل زوال می‏‏‏باشد لیکن در مقابل، گروه دیگری مذهب را نتیجه یک احساس درونی ضروری و علت مطلق بر دستگاه هستی (خداوند) می‏‏‏دانند که به نظر ایشان فقط از عهده مذهب بر می‏‏‏آید که جوابگوی سؤالات چهارگانه باشد. بنابراین، احساس مزبور و چهار سؤال فوق الذکر، از عهد غارنشینی مطابق وسایل پرستش که به طور فراوان کشف شده است تا به امروز، از ثابت ترین پدیده‏های روانی بشر بوده و در این پدیده، افراد قرن بیستم با عهد غارنشینی تفاوتی ندارند، همین دلیل کفایت می‏‏‏کند که ما دیندار بودن مردم و پیروی کردن آنها از دین را، جزء پدیده‏های ثابت انسان بحساب آورده و دینداری را جزء لاینفک زندگی بشری بدانیم. 
امیدواریم، با ارائه این مختصر، از نوشته‏های علامه بزرگوار توانسته باشیم گامی هر چند کوچک در جهت ادای حقی که ایشان بر جامعه علمی دارند برداشته باشیم و خداوند پاداش مجاهدتهای علمی ایشان را با فضل بیکران خود عطا نماید. 


پی نوشتها:

[1] - سیاست، ارسطو.
[2] - مقدمه کتاب اخلاق بر نیگو ماکس.
[3] - هولگرهیدن، کتاب هفته، ش52، ص104.
[4] - انبیاء، 71و 72.
[5] - مائده، 72.
[6] - شوری، 13 تا 15.
[7] - حدید،25.
[8] - موریانه، مترلینگ، ص 54.
[9] - بقره، 183.
[10] - حج، 37
[11] - عیون اخبار الرضا، ابن بابویه قمی، ج2، ص 103.
[12] - امیدهای نو، عقاید و ایدئولوژیها، برتراند راسل، ص164 .
[13] - ممتحنه، 8
[14] - نهج البلاغه، خطبه قاصعه.
[15] - اخلاق الی نیگو ماکس، ارسطو، با مقدمه سانت هیلر، ص 20.
[16] - مائده، 32.
[17] - قوانین، حقوق بین المللی عمومی، ص126.
[18] - همان، ص 128
[19] - حدید، 25.
[20] - حجرات، 9.
[21] - ممتحنه،‌7.
[22] - انفال، 60
[23] - Humanism. 
[24] - ترجمه عربی: رواد الفکر الاشتراکیه، ص 386.
[25] - بقره، 21و 22.
[26] - اعراف، 189.
[27] - عنکبوت، 65

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مm نصراصفهانی

دکتر شریعتی به حج چگونه می نگرد؟



بخش اول:




"... چقدر آرزو می‌کردم که آقای سارتر را بیارم به «میقات» و بر او احرام بپوشانم تا آن «خودی را که این همه از آن رنج می‌برد و در تلاش پوست افکندن از خویش است»، در میقات بریزد و آنگاه، در گرداب عشق، به طوافش افکنم تا به «نفی خود» رسد و آنگاه، از نفی خویش، به اثبات رسیده، در میان آن دو کوه بدوانمش، به تلاش آوارگی و جستجوی گم کرده، که دلهره آدمی است، دلهره وجودی آدمی، دلهره‌ای که او را سخت بیتاب کرده است و آنگاه بگویمش که «قبله در قفا بنه»، و با خیل آدمیان یکرنگ و یک شخصیت که دیگر نام و عنوانی ندارند، حرکت در آن سوی قبله را آغاز کن! بسوی عرفات، مرحله «شناخت»! و در بازگشت بسوی کعبه، درنگ در مشعر، سرزمین شعور، شعور حرام! حکومت شب، و جمع‌آوری سلاح و آمادگی و انتظار حمله، چشم در مشرق و هماهنگ آفتاب، یورش بردن به «منی»، صحنه جنگ و سرزمین عشق! و کوبیدن هر سه بت تثلیث، سه قدرتی که آدمی را در طول تاریخ، قربانی استبداد و استثمار و استحمار کرده است، بنام سیاست، اقتصاد و دین! و آنگاه، اسماعیلت را- که نمی‌دانم چیست ؟ مادام سیمون دوبوار است یا شهرت جهانی است به عنوان بت نسل امروز یا... هرچه، هر عزیزی که تو را از مسئولیت باز میدارد،ربانی کن، در سرزمین عشق، کارد بر حلقش نه، بفشر و...گوسفندی ذبح کن! و لقمه‌ای به گرسنه‌ای ببخش..."



مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص ۱۰۳۱

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ـــ

بخش دوم حج وامام حسین(ع)
"... حسین یک درس بزرگتر از ‌شهادت‌اش به ما داده است و آن، نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حج‌ی که همۀ اسلاف‌اش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند. او این حج را نیمه‌تمام می‌گذارد و شهادت را انتخاب می‌کند. مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همۀ حج‌گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم بیاموزد که: اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگرهدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانۀ خدا با خانۀ بت مساوی است.

در آن لحظه که حسین حج را نیمه‌تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد، کسانی که به طواف هم‌چنان در غیبت حسین ادامه دادند، مساوی هستند با کسانی که در همان حال بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند، زیرا شهید که حاضر است،در همۀ صحنه‌های حق و باطل، در همۀ جهادهای میان ظلم و عدل شاهد است، حضور دارد. می‌خواهد با حضورش این پیام را به همۀ انسان‌ها بدهد که: وقتی در صحنه نیستی، وقتی از صحنۀ حق و باطل زمان خویش غایبی، هر کجا که خواهی باش. وقتی در صحنۀ حق وباطل نیستی، وقتی که شاهد عصر خودت و شهیدحق و باطل جامعه‌ات نیستی، هر کجا که می‌خو اهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است.

شهادت حضور در صحنۀ حق و باطل همیشۀ تاریخ است و غیبت آنهایی که حسین را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند، اینها همه باهم برابرند، هر سه یکی‌اند.چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او، و چه آنهایی که درهوای بهشت به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت، حسین را تنها گذاشتند و از دردسر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشۀ محراب‌ها و زاویۀ خانه‌ها به عبادت خدا پرداختند، و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آنجا که حسین حضور دارد، و در هر قرنی و هر عصری حسین حضور دارد، هر کس که در صحنۀ او نیست، هر کجا که هست، یکی است. مؤمن و کافر،جانی و زاهد یکی است. این است معنی این اصل تشیع که: قبول هر عملی، یعنی ارزش هر عملی به امامت و به رهبری و به ولایت بستگی دارد. اگر او نباشد، همه چیز بی‌معنی است و می‌بینیم که هست.

و اکنون حسین حضور خودش را در همۀ عصرها و در برابر همۀ نسل‌ها در همۀ جنگ‌ها و در همۀ جهادها در همۀ صحنه‌های زمین و زمان اعلام کرده است. در کربلا مرده است تا در همۀ نسل‌ها و عصرها بعثت کند و تو و من باید بر مصیبت خویش بگرییم که حضور نداریم..."

"... امام حسین وارد مکه میشود.
...و مردم مشغول طوافند.
...مشغول قربانی اند.
...مشغول انجام فرایض ابراهیمی اند.
...مشغول لبیک گفتن به دعوت خداوندی اند.
...اما حسین در وسط...
اعمال را ناتمام میگذارد و ندا میدهد:
"ای کسانی که طواف خانه میکنید و قربانی میکنید و به عرفات میرویدو در مشعر میخوابید و در منی، رمی جمره میکنید، و مقدس ترین عمل مذهبی تان را انجام میدهید، من بیرون می آیم هر کس مرگ مرا میپذیرد با من من بیرون بیاید...من این اعمال را تمام نمیکنم".

امام حسین میخواهد نشان دهد که در عین حال که کعبه محور همه ادیان بحق و یادبود اغاز و انجام این نهضت بزرگ و سنگ زیرین بنای اسلام است، گرچه مجموعه این اعمال یادآور مجموعه اعمال ابراهیم و هاجر و اسماعیل است، اما مجموعه این اعمال و این وظیفه و رسالت، اگر در جامعه ای انجام شود که جهت نداشته باشد و به وسیله کسانی انجام شود که رمز و مقصود و معنای حقیقی این اعمال را درک نمیکنند، فاقد ارزش است و برای همین هم هست که تا چنین شرایطی است من این اعمال را ادامه نمیدهم که وظیفه فوری تر و حیاتی تر دارم.وظیفه ای که حتی برای انجام عمل حج سه روز به تاخیر نمیتوانم انداخت.چرا؟این اعتقاد شیعه چقدر پر معنی است-نه تنها در اسلام بلکه در علم، در علم جامعه شناسی علم اجتماع- که در جامعه ای اگر امامت درست نباشد همه اعمال نادرست است."امامت" ملاک قبول همه عبادات است. چقدر علمی است این حرف! چرا؟ برای اینکه اگر جامعه رهبری درست نداشته باشد، اگر جامعه به راه خودش نرود و دور هم نشسته باشد، همه اعمالش بی ثمر است.نه تنها بی ثمراست بلکه به زیان خود عبادت و انسان و دین است.

جهاد چیست؟ و چه می شود؟

ابوذر معاویه را اذیت می کند، او میخواهد کاخ سبز بسازد و ابوذز هر روز می آید جلوی بناها و عمله ها و خارجی ها یقه اش را می گیرد و می گوید: " اگر این را از پول خودت می سازی، اسراف است و اگر از پول مردم می سازی خیانت است".

هر کاری می کند، ساکت نمی شود. ابوذر را می فرستد پیش عثمان، باز او هم ناراحت می شود. عثمان هم می خواهد گردنبند خانمش به اندازه ی ثلث مالیات آفریقا قیمت داشته باشد! ابوذر نمی گذارد. عثمان او را پیش معاویه می فرستد که :" تو یک کاری بکن! او هر کاری می کند، فوت و فن قلدری و زور و پول و... به خوردش نمی رود، بازپس می فرستد.

جهاد را پیش می آورد. چه کار بکند؟ مقدس ترین اصل در اسلام جهاد است! خون مجاهد! شمشیر مجاهد! خوب، قبرس سرزمین کفار است و ما الان با یک خیز، با یک حمله می توانیم یک فتح به نفع اسلام بکنیم و ندای لا اله الا الله را در سرزمین صلیب بلند کنیم!! به ابوبکر نوشتم اجازه نداد، حالا که اوضاع دست عثمان است و از خود ماست دیگر احتیاج به اجازه ندارد( او از ما اجازه می گیرد)!. می خواهیم این سرزمین را به نفع اسلام فتح کنیم، ابوذر، تو به جهاد برو! جهاد راه می اندازد، برای اینکه در این جهاد یقه ی خودش را از چنگ ابوذرها خلاص کند!!

من وقتی نگاه می کردم که( در غیبت امام جهاد درست نیست) خیلی از این حرف ناراحت می شدم. می گفتم ذلت مسلمانان در دور ه ی غیبت با این معنا و با این اعتقاد توجیه شده، در حالی که جهاد اگر از جامعه ای برود آن جامعه می پوسد. بعد وقتی تاریخ را نگاه کردم، دیدم جهاد وقتی جهتش عوض می شود، غارتگری و جنایت و فروختن نوامیس مردم می شود و کاری می شود که چنگیز می کند و کاری می شود که اشور بانی پال کرده و اسکندر کرده و جنایت آمیزتر از آنها اینکه، به حکم جهاد، مجاهدین!! مسلمان اموی، به اسپانیا رفتند: همان اول، کاری که کردند، قبل از اینکه مسجد بسازند، کاخ "دارالابکار" ساختند!! دختران خوشگل اسپانیا را آنجا می آوردند! بعد به جهاد می رفتند! جهاد اینطوری در می آید، حج هم آنطوری در می آید! نماز هم! همه چیز، با حفظ صورت اولی و حتی مجلل تر از آن، نه تنها به صورت انجماد و رکود، بلکه در جهت مخالف با اساس در می آید و حرکت می کند.

این است که دین، فکر و حقیقت، اگر جهتش را از دست بدهد، همه ی اصول و اعمال و معانی و وظایف و احکام نه تنها معنی خودشان را از دست میدهند،بلکه ضد خودشان معنی میگیرند، چنانچه جهاد،وقتی امامت نیست،به جای اینکه دشمن و خائن را بکشد ابوذر را میکشد،و طواف خانه ،به جای اینکه یادآور ابراهیم باشد،یادآور نمرود میشود..."


مجموعه آثار ۲۹ / میعاد با ابراهیم /


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مm نصراصفهانی