حوادث پاریس نشان داد داعش فاتح غرب واروپاخواهدشد!

اروپا برعکس امریکاوروسیه ازقدرت نظامی واجتماعی چندانی برخوردارنیست ونفوذ داعش در لایه های درونی اروپا نشان می دهد که بزودی همانطورکه امویان قلب اروپارا به سرعت فتح کردند داعش هم باهمان رویکرد وخشونت می تواند اروپاییان رابه زانو درآورد!چراکه قاره اروپا به زعم سیاسیون حتی از کشورهای کوچک آفریقایی واسیایی وحتی امریکایی هم ضیعیف تر ودارای بنیاد ضعیف از هرلحاظ می باشد وتوان مقابله با گروه داعش را ندارد.


حوادث امروز جهان اسلام، از برخی جهات ها بی‎شباهت با حوادث دوران بنی‎امیه نیست. در دوران بنی امیه نیز شاهد شکل گیری حاکمیتی به نام خلافت اسلامی با ادبیاتی ظاهرگرایانه، خردستیز و رفتاری خشن و خونریز هستیم. حادثه عاشورا، با همه مظلومیت در دوران همین خلافت واقع می‎شود.
تردیدینیست که اگر اسلام ظهور نمی‎کرد و آیات و پیام های اجتماعی و تاریخی قرآن نمی‎بود و اگر تلاش‎های بی وقفه رسول خدا و اصحاب گرامی او و مجاهدات و مبارزات اجتماعی آنان نمی بود، اثری از بنی‎امیه و خلافت اسلامی آنان نبود اما آیا می‎توان همه آنچه را که در دوران بنی‎امیه گذشت به اسلام یا به عمل و رفتار مسلمانانی نسبت داد که اسلام را از زاویه ذهن و دل به عرصه عمل و رفتار و ساختارها و مناسبات اجتماعی، سیاسی وارد کردند و آیا می‎توان غلبه بنی امیه را شاهد بر شکست نظریه اجتماعی اسلام دانست یا آن که برعکس غلبه بنی‎امیه، نشانه عدول مسلمانان از عمل به اسلام و در عین حال، نشانه پیروزی و موفقیت رسول خدا و اصحاب مؤمن اوست.

به نظر می‎رسد، حضور خلافت اموی اولاً نتیجه موفقیت اسلام است و ثانیاً نتیجه عمل کردن مسلمانان به اسلام نیست بلکه نتیجه کم کاری و کم عمل کردن مسلمانان به اسلام است.

اسلام تا سال فتح مکه پیش از بیست سال در برابر نظام قبیله‎ای مشرکانه عرب، مقاومت کرد، در تمام دوران مدنی، بنی امیه، در کانون فرماندهی کفر، قرار داشت و در فتح مکّه، اسلام با محوریت‎ توحید پیروزمندانه وارد مکه شد، ابوسفیان و دیگر فرماندهان کفر، در این هنگام، تسلیم شدند، بی آنکه ایمان به قلب و جان آنان راه پیدا کرده باشند.

اسلام مفاهیم و گروه‎بندی های جدیدی را در شبه جزیره ایجاد کرد. ایمان و کفر، دو مفهوم جدیدی بودند که گروه‎بندی اجتماعی مناسب با خود را در پناه باور به توحید یا تقابل با آن به همراه می‎آوردند و به موازات قدرت گرفتن اسلام و ورود آن به فرهنگ شبه جزیره مفهوم جدیدی نیز شکل پیدا کرد، این مفهوم، نفاق است. نفاق یک پدیده اجتماعی است که در شرایط غیبت یا عزلت مفاهیم توحیدی وجود نخواهد داشت. به موازاتی که توحید و گروهبندی مناسب با آن در عرصه فرهنگ حضور پیدا کند و هنگامی که کفر در موضع ضعف قرار گیرد؛ نفاق فرصت بروز پیدا می‎کند.

نفاق، کفر پوشیده و پنهان است که در پوشش ایمان فعالیت خود را ادامه می‎دهد و روشن است که اگر کفر در موضع اقتدار باشد یا توحید و ایمان در قلمرو فرهنگ منزلت و شأن ویژه نیافته باشد، نیازی به نفاق نیست.

بنی امیه آن زمان که به اسم خلافت رسول خدا به قدرت می‎رسد، نشانه این است که آنان نتوانستند. در برابر توحید و رسالت در قلمرو ارزش ها و آرمان های اجتماعی جامعه مقاومت کنند و نشانه این است که به رغم مقاومت‎های فراوانی که کفار در قبال اسلام کردند، اسلام در نهایت به عنوان ارزش و معرفت مسلط در جامعه حضور بهم رسانید، و فرهنگ اسلامی تکوین یافت.



امام حسین(ع)در اواخر دوران حیات معاویه وضعیت نابسامان جامعه اسلامی را حاصل کم کاری و پشت کردن مسلمانان و خصوصاً، عالمان به ارزش ها و آرمان های اسلامی و نتیجه بی‎توجهی آنها به اموری نظیر امر به معروف و نهی از منکر می خواند.

بنابراین گرچه بنی‎امیه بدون حضور اسلام هرگز نمی‎توانستند از یک قدرت قبیله‎ای به یک قدرت جهانی تبدیل شوند لکن حضور آنها، لازمه طبیعی، حضور اسلام نیست بلکه لازمه انحراف امت اسلامی و عمل نکردن آنها، به ارزش هایی است که به سطوحی از پیروزی در عرصه فرهنگ عمومی نایل شده است.

و امام حسین(ع) به همین دلیل راه خروج از این آفت و بلیّه اجتماعی را بازگشت از اسلام نمی‎داند بلکه راه خروج را بازگشت به اسلام و اصلاح امت جدّ خود می‎داند.


 حادثه‎ای که اینک در مناطقی از شام و عراق با عنوان داعش، شکل گرفته است، گرچه هرگز، ابعادی به گستردگی خلافت اموی را نداشته و نمی‎تواند داشته باشد، ولکن بدون نسبت و بدون تشابه با آن نیست.

بنی‎امیه، بقایای قدرت قبیله‎ای بودند که در رقابت با قدرت معنوی و جهانی اسلام قرار گرفتند. این قدرت در چهره نفاق از اسلام به عنوان یک ایدئولوژی تحریف شده، استفاده کرد، اسلام اموی اسلام گزینشی امویان بود، قدرت امویان قدرت برخاسته از متن اندیشه اسلامی نبود، بلکه قدرت برساخته قبیله‎ای بود، که با برخورد گزینشی به تحریف در اندیشه اسلامی می‎پرداخت. قرائت و تفسیر تحریف شده اموی، قرائتی ظاهرگرایانه، عقل‎ستیز بود که با استناد به ظواهر گزینشی قرآن به تکفیر خاندان اهل بیت عصمت و طهارت پرداخت و آنها را خارج شده از دین خواند.

فروپاشی قدرت اموی عقبه‎های سیاسی معرفت بر ساخته آنها را در هم ریخت، ولکن معرفت تولید شده تداوم تاریخی خود را به طور کامل از دست نداد، بلکه اولاً: صورت های تعدیل شده‎ای از آن نظیر کلام اشعری، توسط قدرت های جایگزین تداوم یافت. و ثانیاً، صورت اولیه آن، با تغییراتی کمتر، و در ابعادی محدود و بدون آن که از قدرت و بسط اجتماعی برخوردار باشد، هر چندگاه یک بار بازتولید می‎شد.

نمونه‎ای از بازخوانی مجدد، اسلام اموی را در اندیشه و عمل ابن تیمیّه می‎تواند دید، ولکن این قرائت ها به دلیل این که از عقبه و زمینه‎های اجتماعی، کافی برخوردار نبود، هیچ‎گاه نتوانست و نمی‎توانست پیامدهای اجتماعی گسترده‎ای  داشته باشد.

داعش، القاعده و بخش وسیعی از سلفیان که بازگشت به سده نخستین را مدّنظر خود قرار داده‎اند، بازگشت به اسلام اموی را دنبال می‎کنند و از این جهت از ذخایر معرفتی آنان بهره می‎برند.

تفاوت عمده آنان با بنی‎امیه در این است که اقتدار اسلام اموی، ریشه در مناسبات قبیله‎ای امویان داشت و حال آن که اقتدار ظاهرگرایی داعشیان ریشه در توان سیاسی، نظامی، اقتصادی آمریکا و دول غربی دارد.



قدرت سیاسی جهان غرب، به این دلیل این حوزه معرفتی را در عرصه سیاسی منطقه فعال می‎کند که اسلام احیا شده را به عنوان یک رقیب زنده، فعال و پرتحرک می بیند.

حیات مجدد جهان اسلام قدرت مانور مفاهیم اجتماعی مدرن را در جوامع اسلامی به حوزه‎های محدود آکادمیک دانشگاهی و چارچوب‎های معدود روشنفکری مدرن ، محصور ساخته است، و مفاهیم فرهنگی و تمدنی جهان اسلام را در قلمرو فرهنگ عمومی امت اسلامی فعال ساخته است. و به همین دلیل عملکرد عام و گسترده جهان غرب در جوامع اسلامی دیگر نمی‎تواند، در ذیل مفاهیم مدرن سازمان یابد.

تحولات پیاپی و پرشتاب، پس از انقلاب اسلامی فرصت بازسازی مفاهیم دینی جهان اسلام را در چارچوب قرائت‎های مدرن و پسامدرن نیز از بین برده و به همین دلیل سیاست و اقتصاد غرب چاره‎ای جز عملکرد شتاب‎زده و خام در ذیل مفاهیم، تاریخی جهان اسلام ندارد.

و در این شرایط باید با برخورد گزینشی با معانی و مفاهیم تاریخی اسلام، گروهبندی‎های نوینی را برای مقابله، با شکل‎گیری، اقتداراسلامی ایجاد کند و تولیدات اموی و سفیانی بهترین گزینه‎ی مورد استفاده غرب در این مقطع تاریخی است و همین مسأله موجب می‎شود، تا اندیشه‎ای که پس از بنی‎امیه با از دست دادن محمل‎های سیاسی، اقتصادی و تاریخی خود به صورت رویکردهای فردی و محدود تداوم یافت، دیگر بار با زمینه های سیاسی جدید به صورت یک جریان گسترده و پرشتاب اجتماعی شکل گیرد، و بدین ترتیب ظاهرگرایی افراطی اموی و سفیانی که در حاشیه قدرت سیاسی بنی‎امیّه و آل ابی‎سفیان شکل گرفته است، این بار در حاشیه منافع ملی دولت‎های مدرن در متن جوامع اسلامی برای مقابله با اهداف و اغراضی که بیداری اسلامی به دنبال آن است ، باز تولید می‎شود. و به همین دلیل، نمی‎توان ابعاد اجتماعی این حادثه را با صرف‎نظر از عملکرد سیاسی دول غربی، و در چارچوب قشری‎گری، و افراطی‎گری افراد یا گروه‎های محدود تحلیل کرد.

این افراد و گروه‎ها، در تاریخ گذشته جهان اسلام همواره بوده و خواهند بود. شکل گیری یک حادثه گسترده وسیع اجتماعی با ارجاع به این افراد، و بدون، نظر به مناسبات، عوامل و ساختارهایی که در وسعتی مناسب با ابعاد حادثه باشند، علاوه بر آن که نوعی ساده انگاری است، مانع از شناخت درست پدیده و در نتیجه مانع از اتخاذ، موضعی آگاهانه و شایسته است.

اگر ظاهرگرایی، فرقة عثمانی، درسده نخستین با نظر به محمل اجتماعی آن به درستی موجب می‎شود تا در چارچوب قدرت اموی تحلیل شود، قشری‎گرایی جمود و برخوردگزینشی و خردستیزانه القاعده و داعش نیز باید در چارچوب عملکرد آمریکا و دول غربی تحلیل شود و اگر اسلام اهل حدیث و عثمانیه به درستی اسلام اموی خوانده می‎شود اسلام تکفیری معاصر نیز به درستی، باید اسلام آمریکایی نامیده شود.


 بدون شک اسلام آمریکایی در چهره اسلام اموی، محدود و مقید نمی‎شود و پوشش گرفتن آن در ذیل اسلام اموی نیز، امری مقطعی است.

اسلام اموی و آمریکایی به رغم اشتراکاتی که درتحریفگری، برخورد گزینشی و ایدئولوژیک دارند، از تفاوت هایی نیز برخور‎‎دارند و عمده‎ترین تفاوت آنها در این است که ظاهر‎گرایی و قشری‎گرایی عثمانیه، برجسته‎ترین و کاملترین الگوی اسلام اموی است و حال آنکه قشری‎گرایی و رویکرد تفکیری و جمود، چهره‎ای شتابزده، خام و مستعجل از اسلام آمریکایی است.

اسلام آمریکایی در صورتی که مجال پیدا کند، به جای آن که در پوشش ظاهرگرایی سلفی ظاهر شود. به تفسیر سکولار از مفاهیم اسلامی خواهد پرداخت. و در این مسیر از تجربه تاریخی دنیای مدرن در مواجهه با میراث مسیحیّت و خصوصاً  از تجربه پروتستانیسم، نیز استفاده خواهد کرد.

بخشی مستقر از اسلام آمریکایی را در چگونگی مواجهه سکولاریزم آتاتورک با بیداری اسلامی می‎توان دید. تفسیر سکولار از اسلام همان راهی بود که اردوغان پیش پای موج اخیر بیداری اسلامی در مصر قرار داد.

خیزش اسلامی مصر در حقیقت در معرض آسیب دوگانه‎ای از اسلام آمریکایی قرار گرفت، اوّل: قشری‎گرایی و ظاهرگرایی سدة نخستین، و دوم تفسیر و قرائت سکولار از دین،

اسلام آمریکایی در هر چهره و صورتی که ظاهر شود، قبل از همه نشان دهنده حضور مجدد همان چیزی است که، امام خمینی از آن با عنوان اسلام ناب محمدی یاد می‎کرد، یعنی نشانه حیات مجدد اسلام و بازگشت توحید به زندگی اجتماعی و سیاسی انسان معاصر است.

اگر این حیات مجدد نبود، فرایند سکولاریزاسیون در جوامع اسلامی به سوی نوعی سکولاریزم عریان پیش می‎رفت و  جهان غرب با محوریت سیاسی آمریکا، هیچ نیازی برای پوشش گرفتی از مفاهیم دینی نداشت.

عملکرد سیاسی و اقتصادی جهان غرب در جوامع غربی ، در شرایطی که فرهنگ های بومی، زنده و فعال نباشد. تحت پوشش ادبیات توسعه، و مانند آن شکل می‎گیرد و مقاومت های قومی، در برابر مبادلات یک جانبه و ظالمانه جهان غرب نیز با مفاهیم استقراضی از همان جهان سازمان می‎یابد. حضور زنده و فعال فرهنگ اسلامیبه طور طبیعی عملکرد عاملان مستقیم و غیر مستقیم و کارگزاران داخلی و خارجی را ناگزیر از توجه، به مفاهیم و نظام معنایی موجود می‎کند.  قرائت و تفسیر این نظام معنایی از منظر کسانی که در چارچوب، اغراض، ارزش ها، مقاصد و آرمان های جهان مدرن، حرکت می‎کنند، تفسیر و قرائتی مدرن از اسلام را به دنبال می‎آورد. و این تفسیر، کلام و شریعتی متناسب با خود را طلب می‎کنند و این نوع از تعامل مطلوب‎ترین و کامل‎ترین تعاملی است که در عبور از سنت دینی جهان اسلام، می‎تواند رخ دهد.

برخی از نظریه‎پردازان وقوع انقلاب اسلامی را واکنشی در برابر حرکت شتابزده بعد از مشروطه در دوران پهلوی می‎دانند. از نظر آنان، حلقه مفقوده‎ای که منجر به انقلاب شد، بی‎توجهی نسبت به فرهنگ اسلامی و بازسازی نکردن آن با تفسیر و قرائتی سکولار، دنیوی و این جهانی است. کارگزاران سیاسی، اقتصادی غربی، هنگامی به پوشش گرفتن از مفاهیم دینی بدون تصرف در محتوای معرفتی آن دست می‎زنند که برای یک فعالیت اقتصادی و یا سیاسی گریزی از آن نداشته باشد. و این امر در شرایطی اتفاق می‎افتد، که فرهنگ دینی حضور خود را تا عرصه‎های سیاسی، و اقتصادی فعال کرده باشد.

بنابراین استفاده از ادبیات ظاهرگرایانه اسلام اموی بدون هیچ گونه تصرف و بازخوانی، نشانه اضطرار دول غربی در برابر اسلام حاضر و فعال در عرصه سیاست است. و البته این استفاده خام و ابزاری که تنها در افق یک عملکرد سیاسی و نظامی شکل می‎گیرد را پیامدهای کنترل نشده‎ای برای خود آنان نیز دارد. آنان بی آنکه به عواقب خطرناک این رفتار خود توجه داشته باشد، انرژی انباشته و متراکم جهان اسلام را در مسیری فعال می‎کنند، که عواقب آن برای خود آنان نیز قابل پیش‎بینی نیست.

در هر صورت پیدایش داعش با آن که محصول تعامل سیاست دول غربی و دول منطقه‎ای وابسته به آنها با ذخیره‎های تاریخی اموی جهان اسلام است. اولاً نشانه حضور مجدد اسلام تا ابعاد سیاسی است، به گونه‎ای که اسلام آمریکایی را ناگزیر از حرکت های شتابزده می‎کند و ثانیاً، نشانه فعالیت‎های ناتمامی است که اسلام در تداوم عملکرد فرهنگی و اجتماعی خود باید انجام دهد.



 برخورد گزینشی بنی‎امیه با حقیقت اسلام گرچه امری بود که می‎توانست در تداوم خود اصل اسلام و پیام معنوی آن را در تاریخ دفن کنند ولکن تقابل با آن در انکار اصل اسلام نبود بلکه در روشنگری و عملکرد سیدالشهداء بود که توانست اصل اسلام را در متن فرهنگ آرمانی جامعه اسلامی حفظ کند.

اینک رویکرد گزینشی در تعامل با اسلام اموی نیز بخشی از فعالیت اسلام آمریکایی به قصد پیشگیری از حیات مجدد تاریخی اسلام است. بخشی دیگر از فعالیت توسط صورت های دیگری از این اسلام است که عملکرد تکفیری ظاهرگرایان را هزینه تبلیغ برای تفسیرهای سکولار از دین می‎کند.

بیداری اسلامی در برابر ظاهرگرایی، اگر به دامن تفسیرهایی دنیوی و سکولار پناه ببرد، اصل هویت خود را از دست خواهد داد و تداوم بیداری اسلامی در بازگشت به اسلام محمدی و روشنگری نسبت به تاریخ گذشته اسلامی درس آموزی و عبرت گیری از آن، و در استفاده از تجارب تاریخی مناسبی است که وحدت و انسجام امت اسلامی را در تداوم، حیات فرهنگی و تمدنی آن حفظ می‎کند.

تاریخ گذشته جهان اسلام، تاریخی متکثر و غنی است، عنصر عقلانیت که ریشه در آموزه‎های اصیل اسلام دارد، انباشت معرفتی شایسته‎ای را برای امروز جهان اسلام، به ارث گذارده است.

گذشته فقهی و کلامی جهان اسلام نیز گذشته تکفیر و قشری‎گرایی عثمانیه و یا خوارج نیست.

افراطی‎گرایی عثمانیه و خوارج تنها در مقطعی خاصی از تاریخ اسلام در حاشیه سلوک سیاسی بنی‎امیه غلبه یافت و بعد از آن این جریان تا دوره معاصر که بر محمل سیاسی دول غربی جای گرفته است همواره به صورت جریانی شاد موجود بوده است.

جریان غالب جریانی بوده است که خلافت گسترده اسلامی را از بالکان، تا چین با اقوام، نژادها، زبان‎ها، مذاهب و فرهنگ‎های قومی مختلف پوشش داده است.

تجربه زیست مدارای اجتماعی در بین مذاهب و فِرق مختلف اسلامی و همچنین بین مسلمانان و غیرمسلمانان، به مراتب فراتر از تجربه تنگ نظری‎های نواصب یا خوارج و ظاهرگرایان عثمانیه است اگر دول غربی، و کشورهای تحت نفوذ آنها، بستر سیاسی افراطی‎گری اهل ظاهر را تأمین نمی‎کردند این جریان در حاشیه امواج بیداری اسلامی نیز منزوی‎تر از گذشته خود به سر می برد. و اینک پس از گذشت بیش از هزار سال حاکمیت هزارماهه بنی امیه، فرصت فعالیت اجتماعی مجدد را پیدا نمی‎کرد.

بیداری اسلامی اینک نیز می‎تواند مدارا و تحمل اجتماعی را نسبت به مذاهب اسلامی ادیان توحیدی یا حتی جامعه بشری در چارچوب مبادی کلامی و مقررات فقهی، فرق مختلف اسلامی و خصوصاً در راستای تقابل با خطر مشترک جهان اسلام، تأمین نماید و بلکه وجود دشمن مشترک جهان اسلام ‌یعنی صهیونیسم بین الملل و نظام استکباری دنیای غرب، عامل مهمی است که این تحمل و مدارا را بیش از همه گذشته تاریخی برای امت اسلامی ضروری می‎گرداند.