عده اى هستند گرفتار این اشتباه شده اند و خیال مى کنند فلاسفه مادى و الهى تفاوتشان در این جاست که خداپرستان و فلاسفه الهى عقیده به یک علت نخستین و علت العلل در جهان هستى دارند.

اما فلاسفه مادى علت نخستین را انکار مى کنند، پس تفاوت این دو دسته در اعتقاد و ایمان به وجود علت نخستین، و عدم ایمان به وجود علت نخستین است.

فلاسفه الهى مى گویند: این مخلوقات، این موجودات، این جهان هستى; معلول علتى است که او دیگر علتى ندارد، و به عبارت دیگر واجب الوجود است و هستى از درون ذاتش مى جوشد و هستى او مدیون هستى دیگرى نیست.

اما فلاسفه مادى به علت نخستین عقیده مند نیستند!

بعضى خیال مى کنند واقعاً تفاوت بین مکتب ماتریالیست و فلاسفه الهى در همین اعتقاد و عدم اعتقاد به علت نخستین است.

در حالى که این مسأله کاملا اشتباه است و تفاوت در این جا نیست، تمام فلاسفه بدون استثنا اعم از مادى و الهى همه معتقد به علت نخستین هستند یعنى همه به یک وجود ازلى، وجودى که همیشه بوده و همیشه خواهد بود ایمان دارند. منتها فلاسفه الهى آن مبدأ را خدا مى دانند اما ماتریالیست ها و مادى ها آن مبدأ را ماده مى دانند.

ماده از نظر مادى ها علت نخستین است، همان علت العلل، هستى آن از خودش است، واجب الوجود است، معلول علت دیگرى نیست; یک موجود ازلى و قدیم است.

از نظر خداپرستان «خدا» علت نخستین است.

پس هر دو دسته در این عقیده متحدند که این جهان یک علت نخستین دارد لکن یکى مى گوید ماده دیگرى مى گوید خدا.

در این جا جمله اى به خاطرم آمد مربوط به آن دانشمند معروف انگلیسى پروفسور «برتراند راسل» که افکارش در دنیا الآن اشتهار زیادى دارد. دیدم این مرد که به عنوان فیلسوف در جهان غرب معروف شده است گرفتار همین اشتباه در مسئله خداشناسى شده است: کتابى دارد به نام چرا مسیحى نیستم (او مى گوید من مسیحى نیستم و مادى هستم و سخنرانى مفصلى در این زمینه کرده که جمع آورى شده و به نام کتاب چرا مسیحى نیستم منتشر شده است).

در همان قسمت هاى اوّل آن کتاب این پروفسور انگلیسى صریحاً مى گوید: «من در جوانى مؤمن به خدا بودم مسیحى واقعى بودم; عقیده به وجود خدایى داشتم اما با گذشت زمان و پیشرفت فکر و اندیشه ام از این عقیده برگشتم که به من مى گفتند در این عالم هر موجودى علتى دارد، و بنابراین، جهان علتى دارد، و آن علت نخستین خداست، این استدلالى که نامش استدلال علت العلل و علت نخستین است وسیله عقیده من به خدا بود اما بعد از مدتى این جمله براى من مطرح شد و من این جمله را پذیرفتم و دست از عقیده به خدا کشیدم وآن این که:

اگر این دستگاه علتى دارد و آن علتش خداست. پس اگر این قانون تعمیم دارد که هر وجودى علتى باید داشته باشد خدا هم باید علتى داشته باشد.

این جمله چنان در جان وفکر من تأثیر کرد که تمام عقاید خداشناسى را در من از کار انداخت و آن رابه کلى کنار گذاشتم و فهمیدم مسئله اعتقاد به علت العلل اعتقاد درستى نیست».

این همان مسئله اى است که براى عده اى از جوانان امروز ما هم مطرح است اما در این جا دو جمله است که باید در ذیل سخنان آقاى پروفسور راسل عرض کنم، باید گفت:

اوّلا : این که شما خیال کردید استدلال علت العلل دلیل شناسایى خداست کاملا اشتباه کرده اید.

براى این که مادیین جهان هم عقیده به مبدأ اوّلیه جهان دارند منتها ماده را علت العلل مى دانند.

آنها هم عقیده دارند به یک علت نخستین بنابراین اعتقاد به علت نخستین مربوط به مسئله خداشناسى نیست اما چرا همه عقیده دارند که این جهان علت اوّلیه اى دارد که هستى آن از خودش است و معلول علت دیگرى نیست؟

براى این که حساب کرده اند اگر بگوییم این ساختمان معلول علتى است، آن علت نیز معلول دیگرى تا بى نهایت مى شود این سلسله را ادامه داد و اعتقاد به تسلسل در علت ها باید داشت، دیدند نمى شود زیرا : بى نهایت موجود نیازمند بالاخره نیازمند است، باید به نقطه اى برسیم که خودش را از درون ذاتش هستى داشته باشد و نیازمند به هستى دیگرى نباشد، بى نهایت معلول باز هم معلول است، بى نهایت نیازمند باز هم نیازمند است، بى نهایت «صفر» در مقابل هم بچینیم هرگز عددى تشکیل نمى دهد سلسله علت و معلول جهان را تا بى نهایت بخواهیم جلو بریم معناى آن این است که بى نهایت صفر در کنار هم بچینیم و مساوى با یک عدد بشود.

چون دیدند این نمى شود ناچار شدند این سلسله علت و معلول را در یک جا قطع کنند، و در یک جا تکیه گاه برایش درست نمایند، یعنى به موجودى برسند که علت نخستین است هستى آن از خودش مى جوشد; معلول علت دیگرى نیست، همان چیزى که ذاتش به قول ما واجب الوجود است باید به آن جا برسیم.

مادیین آن را علت العلل و موجود ازلى دانسته اند و خداپرستان آن را خدا، پس این آقاى راسل که مى گویند برهان علت العلل را من شکستم و کنار گذاشتم اشتباه بزرگى است، کسى که برهان علت العلل را انکار کند، نه مادى است و نه خداپرست و معناى آن این است قائل به تسلسلى بشود که راه نجات از آن نداشته باشد; این یک نکته که اجمالا لازم بود عرض کنم.

 

اما نکته دوّم (درست دقت کنید) این که مى گوییم : هر موجودى نیازمند به علتى است باید این کلمه «هر موجود» را درست تفسیر کنیم هر موجود، یعنى هر موجود ممکن، هر موجود نیازمند، هر موجودى که وجودش از بیرون ذاتش هست.

این جمله هر موجود صحیح است، هر موجود ممکن هر موجودى که محتاج به علتى هست البتّه نیازمند علت است.

اما درباره «خدا» یا «علت نخستین» هر چه باشد این کلمه «هر موجود» صدق نمى کند براى این که هر موجودى که «ممکن» است و وجود و هستى در درون ذاتش نیست نیازمند به علت است اما این قانون خدا را هم مى گیرد؟

نه، علت نخستین را نمى گیرد براى این که هر موجود نیازمند، هر موجودى که در درون ذاتش هستى نیست (به اصطلاح ممکن الوجود است) نیازمند به علتى است اما آن ذاتى که واجب الوجود است، و ازلى است و از درونش وجود مى جوشد خواه ماده باشد یا خدا باشد این نیازمند به علتى نیست.

 

مثال هاى روشن

لابد این مثال هاى معروف را اکثر شما حتماً شنیده اید :

ما مى گوییم هر موجودى براى روشن شدن نیازمند به نور است آیا این قانون خود نور را هم شامل مى شود؟

یعنى نور هم براى روشن شدن نیازمند به نور دیگرى است؟

هرموجودى براى مرطوب شدن نیازمند به آب است، آیا آب نیز براى مرطوب شدن نیازمند به چیزى است؟

آیا کلمه «هر موجود» آب را هم مى گیرید؟

هر موجود براى داغ شدن نیازمند به آتش است، اما آتش هم براى داغ شدن نیازمند به آتش است؟

هر غذایى براى شور شدن نیازمند به «نمک» است آیا نمک هم براى شور شدن نیازمند به «نمک» است؟

این قانون هاى کلى شامل خود این موجودات نمى شود، چرا؟

زیرا این که مى گوییم هر غذایى براى شور شدن نیازمند به نمک مى باشد; یعنى هر غذایى که در درون ذاتش شورى نیست و از بیرون ذات باید شورى به آن داده شود.

هر جسمى که در درون ذاتش «گرما و حرارت» نیست و از بیرون ذاتش گرما و حرارت باید به آن داده شود نیازمند به آتش است نه خود آتش.

این همان بحثى است که در فلسفه داریم : کل ما بالعرض ینتهى الى ما بالذات.

یعنى هر موجود عارضى در جهان سرچشمه اى دارد که به آن سرچشمه باز مى گردد و آن سرچشمه نیازمند به دیگرى نیست.

 

در مسئله هستى هم مطلب همین است، یعنى این موجودات حادث هستیشان از جاى دیگر است، چرا؟

براى این که اینها ازلى نیستند.

اینها تاریخچه اى دارند پیدایش کره زمین، آسمان کواکب منظومه شمسى همه تاریخچه اى دارد مى گویند 4 هزار میلیون سال از عمر منظومه شمسى ما مى گذرد.

پس این تاریخچه اى دارد چون منظومه شمسى در 4 هزار میلیون سال قبول نبوده، پس هستى آن از بیرون ذاتش است باید برگردیم به یک علت نخستین که ازلى است و معلول علت دیگر نیست.

از بیانات بالا نتیجه مى گیریم که فرق میان مادى و خدا پرست در اعتقاد به علت نخستین نیست که خداپرستان بگویند جهان علتى دارد ازلى، اما مادى ها منکر علت نخستین باشند این اشتباه است، هر دو دسته اعتقاد به علت نخستین دارند که هستیش از خودش و از درون ذاتش مى جوشد.

حالا سؤال مى کنید پس میان این دو مکتب فرق کجا است؟ مى گوییم: فرق فقط در یک جمله است:

تمام تفاوت در میان مکتب الهى و مکتب ماتریالیسم این جاست که خداپرست و فیلسوف الهى مى گوید، این علت ازلى نخستین : داراى علم و دانش و به دنبال آن نقشه و هدف و برنامه است.

اما ماتریالیسم مى گوید:

علت نخستین ماده است، ازلى هست اما علم و دانش در آن نیست هدف و برنامه ندارد، نظم و حسابى در کارش نیست، حوادث کور و کر، علت هاى فاقد شعور و اندیشه، دست به دست هم داده اند و این جهان را ساخته اند و این جهان معلول آن ماده است، بدون مبدأ عقل و اندیشه و برنامه و هدف تمام تفاوت در میان مکتب الهى و مکتب ماتریالیسم همین مسئله وجود علم و دانش در مبدأ ازلى این جهان است، پس هر دو مبدأ نخستین را قبول دارند یکى قائل است این مبدأ علم و دانش دارد، و دیگرى منکر این مطلب است.

حالا که این موضوع روشن شد و معلوم شد تفاوت در همان مسئله «علم» و «جهل» مبدأ هستى است برگردیم به این نظام وسیع جهان آفرینش و یک نگاه به این جهان مى کنیم آیا در پیشانى موجودات جهان مى توانیم نشانه عمل و دانش آن مبدأ را بخوانیم یا نشانه نداشتن علم و دانش آن مبدأ را.

این نظام هستى را مطالعه و بررسى مى کنیم آیا آن مکتب درست مى گوید یا این مکتب؟

ماهر دو «علت العلل» را قائل شده ایم اما او مى گوید منهاى علم واندیشه است و ما مى گوییم با فکر و اندیشه است.

در این جا باید گفت که دانشمندان مادى هم همان طور که سابقاً اشاره شد بدون توجه و ناخودآگاه ایمان به وجود یک نظام در این جهان هستى دارند و بدنبال ایمان بوجود این نظام ایمان به وجود مبدأ عقل و اندیشه در این جهان دارند اگرچه در سخنان آگاهانه خود به آن اعتراف نکنند.

 

مثال ساده

یک مثال ساده عرض مى کنم، در برابر این گونه مثال ها انسان چه مى تواند بگوید؟

 

در سال هاى اخیر در علم پزشکى فتح و پیروزى تازه اى پیدا شد. آقایى پیدا شده به نام : دکتر بارنارد براى اوّلین بار در تاریخچه علم و دانش بشر و در عمل جراحى و پزشکى توانست پیوند قلب کند.

یعنى قلبى را از درون سینه انسانى بیرون بیاورد و در درون سینه انسان دیگرى که قلبش از کار افتاده بود و در آستانه مرگ قرار گرفته بود جاى بدهد و بتواند مدت ها (حدود 500 روز) زنده نگه بدارد.

گرچه بعداً نیروى دفع بدن در مقابل جسم خارجى این شخص را از پاى درآورد ولى در حدود 500 روز توانسته بود آقاى «بلى برک» با قلب مصنوعى زندگى کند.

در این جا سؤال مى کنیم آیا آقاى دکتر بارنارد تنها با نیروى علم و دانش خودش توانست این شاهکار عجیب را در جهان پزشکى نشان بدهد، آدمى که ساده فکر کند مى گوید : بله، آقاى دکتر بارنارد بود که این کار را کرد.

اما متفکّر مى گوید تمام جهان انسانیت دست به دست هم دادند و این عمل انجام شد. براى این که این آقاى دکتر درس خوانده دانشگاهى بود، اساتیدى داشت که آن اساتید از افکار دیگران و از ذخائر فکرى متراکم شده هزاران ساله بشر و آزمایش هایى که روى هم انباشته شده بود استفاده کرده بودند.

در طول تاریخ پزشکى بشر همه اینها متراکم شد. در کتاب ها آمد، در دانشگاه ها آمد، آقاى دکتر بارنارد، تحصیل یافته آن جا و حافظ علم و میراث دانش گذشتگان بود و توانست از این همه تجربیات چندین هزار ساله نتیجه گیرى کند.

پس در واقع آقاى دکتر بارنارد نقطه آخر این جمله را گذاشت، مقدمات را قبلا دانشمندان پیشین فراهم کرده بودند کاروان علم و دانش بشر را جلو برده بودند.

خلاصه این که چند هزار سال تمام افکار، تمام عقول دانشمندان باید روى هم متراکم بشود دست به دست هم بدهد تا پیوند «قلبى» بشود، قلبى را از درون سینه اى بردارند و درون سینه دیگرى بگذارند!

آیا بدون علم و دانش مى شد این کار را انجام دهند؟ بدیهى است جواب منفى است، چندین هزار سال مى بایست علم و دانش، متفکرین و مغزهاى نیرومند بشر، دست به دست هم بدهند، تا نقل و انتقالى در قلب داده بشود و پیوند قلبى واقع گردد.

حالا در این جا سؤال مى کنیم، اگر این لامپ را باز کنند و به جاى آن لامپ دیگرى قرار بدهند، آیا تبدیل کردن جاى این دو لامپ با این که شاید گاهى دقت و مهارت فنى هم لازم داشته باشد ولى آیا این علم و دانش بیشترى مى خواهد یا ساختن خود لامپ؟ ساختن یک لامپ مهم تر است یا جابجا کردن آن؟!

پیوند قلب هر اندازه مهم باشد و شاهکار عجیب در عالم پزشکى محسوب شود باز هم از نظر امثال همچون جابجا کردن لامپ هاست در برابر ساختمان خود قلب و اسرار درون قلب و ریزه کارى هاى آن و نظام عجیبى که در ساختمان آن بکار رفته است، هیچ ارزشى در مقابل آن ندارد.

امروز کدام دانشمندى مى تواند بگوید یک پیوند قلب مدیون هزار سال مغزهاى متفکّر است اما ساختمان قلب مدیون طبیعتى است که به اندازه یک بچه دوساله عقل و شعور ندارد، براى این که طبیعت از نظر مادى به اندازه یک کودک شیرخوار یک نوزاد یک روزه هم نمى تواند درک داشته باشد چگونه ممکن است سازنده قلب باشد.


http://makarem.ir/