با نزدیک شدن به مهر ماه دلم هوائی روزای مدرسه است..نیاز به یک حس نوستالوژی
حسی که منو در خاطرات دوران کودکیم غرق کنه و هیچ راه نفس کشیدنی برام باقی نذاره ...آخرین مطلب ارسالیم 5-6 سال قبل بود اما الان اومدم و شعر دوران دبستان را می نویسم تا یادم باشه هنوز منم کسی هستم که وقتی به خط آخر شعر میرسیدم داد میزدم

چه به سر قاسم هاشمیان و اصغر پور حسین آمد؛ دو دستگی پیش آمد. عده ای از همکلاسی های کلاس ما ترسیدند و عهدشان را انکار کردند. یکی شاکی شد که اصلا چرا اکبر غیبت کرد، نباید غیبت می کرد. یکی می گفت: من جای خودم هم به زور باشم، مرا چه به اکبر لیلا زاد؟ بدبخت تر آنهایی بودند که معلم شعر را هم انکار کردند: اصلا کی گفته تو معلمی؟ معلمی که هوای دانش آموز غایب رو داره که نشد معلم...! اما عده ای دیگر از بچه ها سر عهد خودشان ماندند تا راه زاده لیلا را ادامه دهند."



"کوچک که بودم، دنیایم هم کوچک بود ، بزرگ ترین دلهره ام ، شکستن نوک مدادم و بزرگ ترن آرزویم مهر آفرین در دفتر مشقم. برداشتم از درس های کتاب هم به اندازه دنیایم بود. و چقدر شیرین بود تجسم داستان شعر "حضور لاله ها" را که با آواز بلند ما عجین می شد:

باز هم اول مهر آمده بود

و معلم آرام

اسم ها را می خواند

اصغر پور حسین

پاسخ آمد:حاضر

قاسم هاشیمان

پاسخ آمد:حاضر

اکبر لیلا زاد

....

پاسخش را کسی از جمع نداد

بار دیگر هم خواند

اکبر لیلا زاد

....

پاسخش را کسی از جمع نداد

همه ساکت بودیم

جای او اینجا بود

اینک اما ، تنها

یک سبد لاله ی سرخ

در کنار ما بود

لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید

شانه هایش لرزید

همه ساکت بودیم

ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم

غنچه ای در دل ما می جوشید

گل ِ فریاد شکفت

همه پاسخ دادیم: حاضر

ما همه اکبر لیلا زادیم!!!(قیصر امین پور)

بعدها سهراب را شناختم. می گفت چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. در کوچه پس کوچه های خاطراتم شعر" باز هم اول مهر آمده بود" را مرور کردم. این بار چقدر زیباتر خوانده می شد. دوباره مهرورزی شروع شده بود. کلاس آرمان شهری بود که همواره فطرت جهانیان به دنبال آن می گردد. امام حسین (ع) آرام سربازانش را صدا می زد. این بار اصغر پور حسین، اصغر فرزند امام حسین ،همان طفل شیرخوار کربلا، علی اصغر بود. قاسم هاشمیان، قاسم از تبار طایفه بنی هاشم، حضرت قاسم بود.اما اکبر لیلا زاد اولین شهید بنی هاشم در روز عاشورا (علی اکبر) پاسخش را کسی از جمع نداد ... . معلم شانه هایش لرزید، آنان که جوان از دست داده اند دلیل لرزش شانه های پدر(معلم) را بهتر می دانند.... . ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم، غنچه ای در دل ما می جوشید... شهید زنده است و علامت حیات تاثیر گذاریست. این تاثیرگذاری زمزمه شهید است که باعث شکفتن گل فریاد شد... همه با هم گفتیم حاضر ما همه اکبر لیلا زادیم. یعنی نسل علی اکبریم. یعنی ما هم فداییان رهبریم و تا آخرین نفس ایستاده ایم.

آن وقت ها آخر شعر که می رسیدیم با صدایی بلند تر و چقدر راحت می گفتیم حاضر، ما همه اکبر لیلازادیم. بعد ها که فهمیدیم چه بر سر بچه های آن کلاس (که گفتند ما "حاضر" هستیم که راه علی اکبر را ادامه دهیم) آمد. چه به سر قاسم هاشمیان و اصغر پور حسین آمد؛ دو دستگی پیش آمد. عده ای از همکلاسی های کلاس ما ترسیدند و عهدشان را انکار کردند. یکی شاکی شد که اصلا چرا اکبر غیبت کرد، نباید غیبت می کرد. یکی می گفت: من جای خودم هم به زور باشم، مرا چه به اکبر لیلا زاد؟ بدبخت تر آنهایی بودند که معلم شعر را هم انکار کردند: اصلا کی گفته تو معلمی؟ معلمی که هوای دانش آموز غایب رو داره که نشد معلم...! اما عده ای دیگر از بچه ها سر عهد خودشان ماندند تا راه زاده لیلا را ادامه دهند. باز هم اول مهر آمده بود. این بار جنگ در صحرای کربلا نبود. جنگ، جنگ نرم بود. دانش آموزان شعر افسران جنگ نرم شده بودند...

چند روز پیش یکی از همکلاسی های دوران کودکی ام را دیدم.همان که توی نیمکت دوم کلاس می نشست. اسمش مجید شهریاری بود. اما خودش را نه؟ بلکه جنازه اش را دیدم. بدنش را به دستور یزید و به دست چند کوفی ارباَ اربا (پاره پاره) کرده بودند. جرمش وفای به عهد بود! "حاضر" گفتن، جرمش بود!

ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردم ... "


ما همه اکبر لیلا زادیم 


باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسمها را می خواند:
اصغر پورحسن
پاسخ آمد : حاضر
قاسم هاشمیان
پاسخ آمد : حاضر
اکبر لیلا زاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند
اکبر لیلا زاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد ٬ معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود
زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم : حاضر!
ما همه اکبر لیلا زادیم
"قیصر امین پور"